محل تبلیغات شما

چورس



تاسف و تسلیت بمناسبت در گذشت آقای حاج منصور انوری

آقای حاج منصور انوری فرزند مرحوم حاج علی انوری  چند روز است که  به رحمت خدا رفته است . شخصیتی که حضورش بر عملکرد بنده و امثال بنده اثر گذار بود و

  فردا این مطلب را ادامه خواهم داد.

 


با سلام . حدود 5 ماه بود از وب را باز نکرده بودم

و این اولین مطلب آذر ماه

مقدمه

سوزد و گرید و افروزدو نابود شود        هر که چون شمع بخندد بهشب تار کسی

                                                       شهریار

---------------------------------------------------------------------------------

اشعار ذیل از مولانا هست که یک خواننده افغانی این اشعار را خوانده وبا لهجه شیرینش این اشعار را شیرین تر کرده است.

هرمردشتردار اویس قرنی نیست
هرشیشه گلرنگ عقیق یمنی نیست
هرسنگ وگلی گوهر نایاب نگردد
هراحمدومحمود رسول مدنی نیست
برمرده دلان پند مده  خویش میازار
زیراکه ابوجهل مسلمان شدنی نیست
با مردخدا پنجه میفکن که چو نمرود
این جسم خلیل است که آتش زدنی نیست
خشنود نشو دشمن اگر کرد محبت
خندیدن جلاد زشیرین سخنی نیست
جایی که برادر به برادر نکند رحم
بیگانه برای تو برادر شدنی نیست
صدبار اگردایه به طفل تو دهد شیر
غافل مشوای دوست که مادرشدنی نیست

شعر : ” شمس تبریزی

---------------------------------------------------------------   

و حال این شعر ازاستاد شهریار:

 

در دیاری که در اونیست کسی یار کسی

کاش یارب که نیفتد بهکسی کار کسی

هر کس آزار من زارپسندید ولی

نپسندید دل زار منآزار کسی

آخرش محنت جانکاه بهچاه اندازد

هر که چون ماهبرافروخت شب تار کسی

سودش این بس که بهیچشبفروشند چو من

هر که با قیمت جانبود خریدار کسی

سود بازار محبت همهآه سرد است

تا نکوشید پی گرمیبازار کسی

من به بیداری از اینخواب چه سنجم که بود

بخت خوابیدهٔ کس دولتبیدار کسی

غیر آزار ندیدم چوگرفتارم دید

کس مبادا چو من زارگرفتار کسی

تا شدم خوار تو رشگمبه عزیزان آید

بارالها که عزیزینشود خوار کسی

آن که خاطر هوس عشق ووفا دارد از او

به هوس هر دو سهروزیست هوادار کسی

لطف حق یار کسی بادکه در دورهٔ ما

نشود یار کسی تا نشودبار کسی

گر کسی را نفکندیم بهسر سایه چو گل

شکر ایزد که نبودیمبه پا خار کسی

شهریارا سر من زیر پیکاخ ستم

به که بر سر فتدمسایه دیوار کسی

آیا  به نظر شما خوانندگان محترم مشابهتی بینگفتار مولوی و شهریار هست؟


حدیث مهر، کجا خواند طفل بی مادر

نظام و امن، کجا یافت ملک بی سلطان

وظیفهٔ زن و مرد، ای حکیم، دانی چیست

یکیست کشتی و آن دیگریست کشتیبان

چو ناخداست خردمند و کشتیش محکم

دگر چه باک ز امواج و ورطه و طوفان

بروز حادثه، اندر یم حوادث دهر

امید سعی و عملهاست، هم ازین، هم ازان

همیشه دختر امروز، مادر فرداست

ز مادرست میسر، بزرگی پسران


"
صمد سرداری نیا و کتاب" ایروان ولایتی مسلمان نشین بود".
در تحقیق حاضر، تاریخچه شهر ایروان (پایتخت كنونی جمهوری ارمنستان) و حوادث مربوط به آن از بدو پیدایش تا فاجعه قتل عام مسلمانان به دست داشناك‌ها ( 19م) بررسی می‌شود .مولف در این پژوهش نشان می‌دهد ولایت چخورسعد و مركز آن، ایروان در طول سده‌های متمادی، یك خطه مسلمان نشین ایرانی بوده و ایروان از شهرهای آذربایجان و ولایت چخورسعد از ولایات چهارگانه ایالت آذربایجان بوده است .وی در مقدمه می‌نویسد" : ایروان كه در حال حاضر به عنوان پایتخت جمهوری ارمنستان، یك شهر ارمنی‌نشین شناخته می‌شود، قرن‌های متمادی، نه تنها به عنوان ولایتی از ولایات ایران، بلكه یك سرزمین مسلمان نشین بوده و دژی استوار در برابر بیگانگان محسوب می‌شده است ."كتاب با توصیف موقعیت جغرافیایی ایروان، وجه تسمیه، پیشینه تاریخی و نام‌های قدیمی منطقه آغاز می‌شود، سپس این مباحث فراهم می‌آید : ایروان از شاه اسماعیل تا شاه عباس، ایروان در عهد آخرین سلاطین صفوی، ایروان در عهد نادرشاه افشار، ایروان در دوران آقا محمدخان قاجار، چشم‌انداز اقتصادی ایروان در آستانه قرن نوزدهم، ایروان در جنگ‌های ایران و روس، ایران پس از قرارداد تركمانچای، ایروان در عهد ناصرالدین شاه قاجار، ایروان در جنگ ارامنه و مسلمانان قفقاز در سال‌های 6ـ1905، نسل‌كشی و قتل عام مسلمانان ایروان، برخی خاندان‌های نجات یافته از قتل عام، مسجد كبود و سایر مساجد ایروان، آثار اسلامی باقیمانده در جمهوری ارمنستان، علما و ون ایروان، برخی از شخصیت‌های ایروان، شعرای ایروان، و توصیف ایروان به قلم میرزا مسلم قدسی .كتاب با فهرست منابع به پایان می‌رسد ."

*** مطالعه این منبع  برای کسانیکه ایروان را ارمنی و از ارمنستان می دانند مفید هست
قبل از خواندن فقط این را قید نمایم که شخصا اعتفاد دارم تمام قوم ها و قبیله ها و همه ملت ها از هر فرهنگی و دینی باشند بخاطر مسلگ   و  عقیده نباید مورد ایذا و  تمسخر قرار گیرند چون هر دینی و مرامی در ذات خود دارای نشانهایی از وحدانیت و خداوند هست.
و نهایتا همه ملت ها حق زندگی دارند و باز به تصور و فهم خودم فکر نمی کنم خداوند بزرگ سرنوشت ملت ها و ادیان مختلف را به  هیچ قومی نسپرده است و تمام قوم و قبیله ها وظیفه دارند همدیگر را رعایت کرده و با هم در صلح و صفا زندگی کنند و اگر هر فرد یا  قومی دارای اخلاق و رفتار حسنه داشته باشد می تواند با نفوذ در اندیشه ها ی دیگر آنها را به روش برتر خود هدایت نماید کاری که اشرف مخلوقات انجام داد .


خالچا قیراغی و بهانه هایی برای ننوشتن و یا کم نوشتن برای حقیر

هر از چند گاهی و اگر راستش را گفته باشم در هر روز یک سوژه و یا مطلب به ذهن و یا دهان و یا گوش انسان می رسد  و آدم به هوس می آید که آنها  را نوشته و با خوانندگان محترم در میان بگذارد.
اما چرا ممکن نمی شود؟
مثلا از چند روز گذشته نوشته خوب مرحوم استاد ریاحی در خصوص مشروطه و مشروطه خواهی و نیز کمی هم مشروعه خواهی اش در اینترنت، نظرم را جلب نمود و آن را ذخیره نموذم و آنجا عبارت "اردوی چورس " را دیدم و در کل در کتاب تاریخ خوی در وقایع مشروطه در سه جا از چورس صحبت به میان امده هست که یکی مذاکرات هیات میانجیگری  اختلافات فی مابین تفنگچی های سردار ماکو که از شاه قاجار خکایت می کرد و مشروطه خواهان تبریز و خوی و  چورس هست. که  ذوقم بر انگیخته نشد که در وب بیاورم که می دانستم خواندنش برای دوستان جالب و مفید واقع خواهد شد.
دوستان اجازه می خواهم به عنوان میان پرده گریزی بزنم به مشروطه خواهی در چورس که قبلا هم اشاراتی به آن داشتم.
بر اساس استنباط های اینجانب مرحوم اکبر آقا اشرفی از سواره نظام مشروطه بوده است و نیز مشهدی تیمور تیموری مرحوم (از دوستان میرزا نوراله یکانی از سران مشروطه) با دقت در سیاق زندگی اش حتم دارم او هم از افراد نزدیک به جنبش مشروطه بوده است . . که بماند روزی مجددا آنرا به بحث خواهم گذاشت.
این تکه را برای این آوردم که چورس در همه حال و دورانها دور از علم، دین،ادب و مشروطه نبوده است. چندین بار مرحوم حاجی نوراله سلطان بیگی در خان قبرستانی ( که به احتمال قوی این قبرستان هم به نظر می آید که از اثرات احسان خان خاکم نخجوان و چورس بوده است هر چند قدمت این قبرستان قدیمی تر هست)، به قسمت پایین کنار باغ ملا اکبر باغی اشاره کرده( باغ واقع در شرق و شمال شرق همین قبرستان)  که در دورانهای متفاوت سه عالم و مجتهد بنام در انجا به خاک سپرده شده اند.
کل مطلب دکتر ریاحی  را ذخیره کردم که در وب قرار داده تا دوستان در فرصت مناسب بخوانند.
امّا ، امّا و امّا.
  خسته نبودم  مریض هم نبودم و شکر خدا سلامت بدنی دارم  وقت کافی هم دارم. انرژی فراوانی هم برای نوشتن دارم اما  همانطور که ترمز ماشین کشیده می شود  و ماشین از حرکت می ایستد از حرکت باز می مانم حوصله ام نکشید که این مطالب را در وب قرار بدهم یعنی از انرژی آدم کاسته می شود و حالت خمودگی دست می دهد .
حال خواهید پرسید که  چرا و امّای آن  چیست ؟

دوستان جواب امّای آن در اینست که همین دو روز قبل متاسفانه شنیدیم  که در سریلانکا 359 نفر در اثر عملیات ترور جان باخته اند. البته این تنها یک نمونه هست. خیلی از این اتفاقات وحشیانه را شاهد هستیم. دسته دسته در افغانستان با بمب می کشند در پاکستان و سربازان و سپاهیان کشورمان در هندوستان و در برج های دو قلوی امریکا  و نیز مردم عادی خیلی جاها  گرفتار این تند روی ها می شوند.
این تروریسم کور چه هدفی را دنبال می کند ؟
افغانستان سرزمینی که مهد عرفان و ادب فارسی بود، چهل سال است که در ابتدا در سال 1356 گرفتار چکمه های روسیه شد تا عدالت استالینی را تجربه نماید و بعد از آن امریکا و مرتجعین منطقه که مرگ دیگران را ضامن بقای خود می بینند وارد میدان شده اند.
  و نمی شود فهمید و تصور کرد که چه تخم کینی را انجا کاشته اند که عده تفنگ بدست تحت غناوین طالبان ، و احزاب اسلامی  به بهانه مبارزه با امریکا و خارجیان مردم خود را فوج فوج می کشند و جوی خون و گوشت راه می اندازند؟
اگر کسی  یا گروهی می خواهد عبادت کند می تواند برود در گوشه ای عبادت کند این چه عبادتی هست که در گرو  ایذای دیگران و خونریزی هست؟ غافل از آن که هیچ دینی با شمشیر و تفنگ و به نوامیس مردم ( آن مواردی  از ات و تحت اختیار گرفتن ن و کودکان که در  عراق  اتفاق افتاد) بر قرار نمی شود. اهداف عالی دینی با شیوه های عالی انسانی محقق می شود .
چه دلیلی دارد که انسانها خانه همنوعان خود و لانه حتی یک پرنده را مورد تهدید خود قرار دهند؟
خود امریکا هزاران کیلومتر از خاورمیانه و دیگر جاهای کره زمین فاصله دارد چه حقی در خاک و املاک دیگران دارد ؟ که بیاید از آنها پاسداری کند .
حال این را هم بررسی کنیم که در این درگیریهای بین منطقه ای و بین قدرتهای بزرگ و کشورهای منطقه و نیز درگیریهای قومی در منطقه چه اتفاقی می افتد ؟
1-کشته شدن جوانان و زن و بچه های اهالی کشورهای منطقه
2-از بین رفتن نسل جوان این کشورها در حالیکه جوانها در کشور های خودشان در تحصیل و اموزش و ترقی هستند.
ثروت های کشورهای بزرگ و قدرتمند صرف پیشرفت و ترقی مملکتشان می شوند و سرمایه های ملت های خاورمیانه باد هوا می شود.
3- این زیان بیشتر متوجه کشورهای مسلمان منطقه هست در حالیکه در کشورهای جنگ افروز زندگی به آرامی در جریان هست در این طرف روحیه جنگی و تندی و جنگ ستیزی و درگیری و آتش بازی در این مناطق تبلیغ می شود و موجب عقب ماندگی ها می شود.
بچه های آنها در کشور های خودشان ترقی می کنند و در کشورهای اسلامی و خاورمیانه بچه ها در عقب ماندگی و اعتیاد و فساد غرق می شوند. باید ما اهالی خاور میانه بدانیم که این نقشه ها یی که برای ما می کشند و جنگ می افروزند به نفع ما نیست . یکی نیست که بگوید که چرا کانون درگیری ها در خاورمیانه هست و چرا در آلمان و انگلیس و نروژ نیست ؟
چرا این کشت و کشتار در امریکا و رقیب روسی اش صورت نمی گیرد؟
جال بفرمایید سئوال کنید این ها چه ربطی بما، نوشتن، ننوشتن و قهر ما از خودکار و قلم دارد ؟
اگر سئوال هم نکنید بنده پاسخ می دهم که اگر قرار هست این همه کشت و کشتار صورت گیرد دیگر نیازی به نوشتن نیست چون آگاهانیدن مردم برای زندگی صلح آمیز است و وقتی شمشیر و بمب هست دیگر گوشی نمی ماند که حرف بشنود. وقتی تفنگ، بمب  انمی ، موشک و تانک کار می کند دیگری نیازی به قلم نخواهد بود.
دوستان موقعیتی بد و  زمانه ای بدتر را فراهم کرده ایم. در حالیکه با توجه به پیشرفت های فعلی در جهان  با استفاده از تکنیک های جدید در کشاورزی انواع نعمت ها را فراهم می کنند پدیده  گرسنگی را از میان بر می دارند و یا با توجه به پیشرفت های علم پزشکی می توان جلو اغلب بیماریها و مرگ و میرها را گرفت باید اذعان کرد که اوضاع خوب نیست البته  زمانه خوبی هست و این ما هستیم یعنی نوع بشر که بد عمل می کنیم.
در خبر ها خوانده بودم که الان در استرالیا در یک هکتار زمین محصولی بدست می آورند که در شرایط سنتی  به اندازه 700 هکتار زمین  لازم دارد. و آب مصرفی به مراتب کمتر هست که برای کشورهای کم آب، قابل توجه باید باشد اگر این درست باشد بشر چرا در آن راه قدم بر نمی دارد .
آخر کجای کتابها، فلسفه ها، کتب ادیانی، در مدارس و دانشگاهها تعلیم می دهند  که فقط خون ریخته شود و تحت عنوان غنیمت جنگی ملا عمرانه به نوامیس انسانها دست درازی کرد ؟
که بچه ها پدران خود و مادران سر پرست خود را و حتی والدین فرزندان خود را از دست بدهند؟ کی خدا وند بزرگ شما ملا عمری ها را  قیم ملت ها قرارداد؟ یادم می آید یک معلم تاریخ  داشتیم در خوی در دبیرستان ششم بهمن خوی ( مدیر این دبیرستان هم آقای تمجید بود ) بنام آقای طلوعی که از همینجا برایشان سلام رسانده و آرزوی سلامتی اش را می نمایم جمله ای را از یک دانشمند تئوری پرداز علوم ی در درس خودش تکرار می کرد: که این چه تمدنی بود که انسان را از غارها به جوامع شهری کشید و انسانها به خون ریزی مشغول شدند ؟ ( نقل به مضمون ) .
و واقعا هم راست می گفتند بشری که خون بریزد بشری که طبیعت و محیط زیست  را به هم بریزد نسل حیوانها را منقرض سازد . بشری که نداند که اثرات این توپ ها، تفنک ها و موشک ها آلودگی شیمیایی ایحاد می نمایند یا بشری که تحت لوای فلسفه، فرقه گرایی و قوم گرایی و احیانا با یک افکار و درک ناقصی از یک مسلک و مذهب مقدس و الهی، 359 نفر را به خون بغلطاند چه بهتر که نباشد. والله آدم بجایی می رسد که جهت جلوگیری از جنجال و کدر شدن خاطر انسانها به طرف مقابل و دشمن خود  بگوید آقا اگر حق، حق من هم باشد ببر بخور که من حاضر نیستم حتی حق هم با من باشد خون بریزم که هیچ، حتی یک دلخوری و زدو خوردی اندک پیش بیاید. 
در عالم گسترده تر، دولت و یا دولتهایی که در تمام جهان قداره بسته و به کشور گشایی مشغول هستند و  آدم می کشند هر چه بهتر که نباشند و در این اوضاع چه بهتر که آدم چیزی ننویسد. و اگر نومیدانه به نظر نیاید در این اوضاع و احوال نوشتن که به کنار، اصلا انسان روی کره زمین نباشد به صرفه زمین و هر کس و هر چیزی هست. مگر هدف خلقت چه بوده است مگر جز تعالی فکری و دماغی و تکامل ؟
یاد جمله ای از طبیب افسانه ای و قدیمی مصر باستان سینوهه افتادم که سه هزار سال قبل گفته است: جهالت و حماقت انسانها پایانی ندارد و واقعا هم خوب فهمیده هر چه قدر علم و دانش انسان بیشتر می شود بیشتر به جهل روی می آورد و بیشتر خون می ریزد.
اگر ناپلئون و اسکندر و سلطان سلیم عثمانی قداره می بستند و لشکر کشی می کردند بگوییم شرایط و فهم آنها ایجاب می کرد اما  امروز اینقدر دانشگاه  های نیویورک و برکلی امریکا و پاتریس لومومبای مسکو و هزاران پژوهشکده دیگر در دنیا و این همه قتل و غارت؟ ؟ ؟چرا این همه خونخواری هست؟
بدرود تا روزی دیگر
خالچا قیراغی:  در فرهنگ ما به منزله گوشه دنج و جایی که فراغ بال فراهم باشد. جایی که آدم در سایه و فراغت بنشیند و روی یک تکه قالی آذربایجان لم بدهد.


باز بینی نمونه هایی از  سیستم حکومتی آمریکا از گفتار تا کردار


1-کودتای ۲۸ مرداد در ایران، انتقام غرب از ملت ایران و مصدق بزرگ برای ملی شدن نفت
کودتای ۲۸ مرداد، کودتایی  که با حمایت مالی و اجرایی سازمان اطلاعات مخفی انگلیس و آژانس اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) و با همراهی عوامل و عمال شاه و لات و لوت های تهران با هدف سرنگونی دولت قانونی محمد مصدق در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ رخ داد و به جرات می شود گفت انقلاب سال 57 پاسخ و عکس العمل  ملت ایران به تحقیرشان به  این کودتای ننگین بود.
---------------------------------------

2- جنایت و دخالت در  ویتنام
  ویتنام قبل ها اسیر چنگال های فرانسه بود که بعدها که امریکا نقش اصلی میدانداری، جهانداری و در اصل جهانخواری خود را شروع کرد در سالهای 1962 تا 1975 و البته حتی قبل از سال 1962 امریکا وارد این جنگ شده بود.
  و تاوان این کشور گشایی  را ملت ویتنام و حتی ملت های دیگر پرداختند که بخاطر رقابت امریکا  با  اژدهای جهانخوار شرق و کنترل نفوذ او در کشورهای در حال قیام علیه ظلم و کسب استقلال بود و اتفاقا شوروی  امپریالیست شرقی در آن برهه،با لباس و جلد دوستی و با بازی نقش حامی جنبش های رهایی بخش ملت ها ولی در اصل سوء استفاده از  ضعف های رهبران و پیروان آنها در این جنبش ها در دفاع از خود،  در مقابل ات عمدتا امریکا و انگلیس بهره برداری خوبی نمود.
(چون سران و بدنه جنبش ها یارای دفاع از خود را نداشتند و در مقابل سرکوب و امریکا  انگلیس و  فرانسه کم می آوردند) .
از این نوع بهره برداری ها می توان به سوء استفاده اتحاد  شوروی از مبارزه مردم ایران و در کانون این مبارزه، حرکت  آذربایجان بر علیه شاه که تحت عنوان " فرقه "  نمود پیدا کرد که بعد از اشغال بخش آذربایجان توسط متفقین در جنگ جهانی دوم ،  شوروی همچنان به اشغال خود ادامه داد و هوای رفتن به کشور خود را نداشت و دوست داشت خیالات رسیدن به آبهای گرم را عملی نماید . اما شاه و سرکردگان رژیم پهلوی در صدد  کسب استقلال بودند و خودمختاری  فرقه را بر نمی تابیدند و هم چنین دول غرب هم از نفوذ شوروی نگران بودند لذا این نگرانی را مدام به شوروی گوشزد می کردند. .
اما چرا و چگونه شوروی توانست در آذربایجان بماند ؟
در این مورد فقط یک مثال می آورم تا اشغال ایران توسط متفقین، رضا شاه توانسته بود حکومت های ملوک الطوایفی را قلع و قم کرده و حاکمیت مرکزی را  در ایران مستقر نماید و مثلا  به عنوان یک مصداق سردار ماکو را از میان برداشته بود و یا یاغیگری های امثال سمیتقو  و . .  و برای بهبود امور هرچند  کمی ناشیانه و زور مآبانه  اداراتی  تاسیس کرده بود و یا امنیتی را در اغلب کشور بر قرار کرده بود اما با رفتن و تبعید او شیرازه امور در هم پاشید و اتفاقا یکی از گرانی ها و کمبود ها و در واقع قحطی ها ی تاریخ ایران از اثرات این وضعیت بود (سالهای بعد از شکست فرقه که عزیزان مسن هنوز آن را به یاد دارند ( 1325 تا 1330).
این  بی سر سامانی ایران و حمله متفقین به ایران و خصوصا شوروی و قحطی شرایط را طوری فراهم نمود که آذربایجان تحت بی مهری مرکز قرار گرفت و به تحلیل اینجانب (نگارنده) خود شاه در این وضعیت مقصر بود و حتی ترجیحی هم در این کار داشت. باید گقت راه فرقه و مبارزه اش اگر چه حرکتی بر علیه  شاه، ظلم و تقلایی در حهت ارتقای زندگی اهالی آذربایحان بود  اما این مبارزه  درست پایه گذاری نشده بود آنها باید با کل ملت ایران متحد می شدند نه اینکه به شوروی اعتماد کرده و اتهام جاسوسی و جدایی آذربایجان از ایران را به گردن می گرفتند.
اشتباهی بزرگ که پیشه وری آن را بدرستی و صداقت، بعد از فرار از تبریز به آن طرف مرز، با پشیمانی در مقابل  ماست مالی های حاکم باکو( جعفر باقروف) بر زبان آورد. در این حرکت اگر چه پیشه وری عده زیادی را به دنبال خود کشید اما از طرف دیگر خیلی ها را هم از خود ناراضی کرد بطوریکه صاخبان مشاغل و سرمایه و حتی تعدادی از قشرهای هنر مند و فرهنگی جلای وطن کردند ( و بیشتر به تهران کوچیدند).
اما از طرف دیگر شوروی همچنان در عشق و  هوای بوی نقت شمال ایران می سوخت (که قوام السلطنه  وعده و قول  وصال آنرا  به شوروی( 1324-1325 شمسی) در مسکو داد (تا مسکو را دست بسر و در اصل "خر"  کرده تا از  آذربایجان عقب نشینی کند ). و به این ترتیب  مسکو  دست از تقویت فرقه برداشت و البته مسکو حمایت مالی نداشت ولی از تحویل اسلحه های بی بند(اغلب اسلحه های تحویلی آنها بدون بند بود) امتناع کرد. 
موضوع تفنگهای بدون بند که استفاده کنندگان با طناب آنرا  به ناچار بسته و از دوش خود آویزان می کردند یک طنزی در آن زمانها بود . 
 ارتش سرخ، خاک ایران را که با حسرت  ترک کرد  به  احتمالی دلیل دیگری نیز داشت یعنی همانطور که قبلا هم گفته شد آن دلیل ناخشنودی انگلیس و امریکا بود که بر اساس بده و بستان های طرفین ما بین امریکا و شوروی عملی گردید. که البته اتحاد شوروی به عنوان زعیم و قیم ملت ها  این عقب نشینی از ایران و تنها گذاشتن  دیگر ملت هایی که برای رهایی مبارزه می کردند  تحت" تئوری  همزیستی مسالمت آمیز " توجیه نمود و ردای دوستی با ملل را از تن خود در آورد.
  ( که در هر حال تحت هر عنوان و دلیل ، آن اشغال و این عقب نشینی شوروی، با اینکه  باعث به خون غلطیدن آذربایجانیها شد ولی در دید کلی عقب نشینی یک نعمتی برای ملت  ایران و آذربایجان شد که حداقل یکی از امپریالیست ها ( شوروی ) تا حدودی صحنه را ترک کرده  و  الحاق آذربایجان ایران به شوروی ممکن نگردید و ملت ایران از آفات ت های استالینیستی از قبیل مرگ، سر به نیست شدن و کوچ اجباری و در اصل تبعید آنها به سیبری و کوچاندن ملت ها به بهانه های حل مسئله ملیت ها و هضم آنها در داخل قوم های دیگر شوروی آن روز، مانند ملت های مسلمان قفقاز و .  و نیز دانشمندان و افراد آزاده که تابعیت این سیستم را از ته دل نمی خواستند  و یا سلیقه سیستم اجتماعی - اقتصادی و ایدولوژی اتحاد جماهیر شوروی را مورد سوال و انتقاد قرار می دادند در امان مانده یا مزه آنرا کم چشیدند و الا بلایی که سر ملت ویتنام آمد و یا بلایی که بر سر کشورهای بلوک شرق آن زمان حتی خود آلمان ( دیوار برلین )بعد از شکست جنک دوم جهانی آمد بر سر  ملت ایران نیامد. 
 از نمونه های اخیر  این نوع  سوء استفاده  امپریالیسم روس از ملت ها موضوع نسل کشی ارامنه  و اشغال بخشی از خاک آذربایجان در آذربایجان بعد از استقلال ( پاشیدن امپریالیسم شرق در قالب اتحاد شوروی ) بود که دقیقا با حساب و کتابها و بازیهای ی کرملین  و حمایت ارتش او از ارمنی ها  انجام گرفت. 
و خلاصه بر گردیم به آثار   امریکا به ویتنام که آمریکا  نهایتا 60 هزار نیروی  م خود را در ویتنام  به کشتن داد و نیز آمریکایی ها بیشتر از یک میلیون از اهالی ویتنام  را کشتند.
و  کار بجایی رسید که صدای خود اهالی امریکا در آمد و سالها بعد تعدادی از افسرهای آمریکا به عذاب وجدان  و روان پریشی دچار شدند. تعداد تلفات و سرنگونی  هواپیماهای دشمن در ویتنام مثال زدنی است.
---------------------------------------------------------
 نمونه های فراوان دد منشی امریکاییها در حافظه  ملت ها ی جهان ثبت شده است. اگر امریکایی ها به دموکراسی پشیزی ارزش قائل بودند و  دموکراسی داشتند و اگر در گفتار صادقند چرا یک بار  به شکنجه گران شاه اعتراض نکردند که چرا در زندان خود زندانیان را تا پای جان شکنجه می کردند و  می کشتند و به قول شاد روان مبارز  شیخ  شهید حسین غفاری که ساواک را به جای عنوان "سازمان امنیت"  عبارت " سازمان اذیت"  خطاب می کرد.  چرا همیشه در طرف شاه بود.
--------------------------------------------------------------------------------
چرا امریکا این کودتا را براه انداخت؟ مگر دکتر مصدق در جریان  در خواست ملی شدن نفت می خواست به امریکا حمله کرده و حاکمیت امریکا را به خطر بیندازد؟
و خلاصه اگر آنها یعنی امریکایی ها بدنبال  دموکراسی و امنیت هستند برای خودشان هست .
 در دنیای امروز و هر زمان دیگر کشتن انسان ها حتی یک نفر هم باشد قابل قبول نیست .
تهدید جان انسانها با اعمال دیکتاتوری و استفاده از زور و نیروی قهری  و تحمیل روش و عقیده   قابل قبول نیست. دنیای امروز به پیشرفت و محقق نیاز دارد. 
دنیای امروز نیاز به دولتهایی دارد که  دانشمندانی بپرورند  تا  با تحقیقات خود عامل بیماریها را شناسایی کنند و  با اکتشافات و گستردن دامنه تحقیقات بتوانند به آرامش و آسایش انسانها اقدام کنند و در یک کلام دنیا باید ساخته شود و تمام امکانات و دانش و تکنولوژی بشر در راه امنیت و پیشرفت انسانها قرار گیرد.
چه دلیلی دارد که جان انسانها را به خطر بیندازیم . چه توجیهی وجود دارد که در 50 سال اخیر میلیونها انسان در اثر فقر- جنگ   و عواقب مهاجرت به کام مرگ فرو روند ؟ 
الان جهان به تربیت محققینی نیاز دارد که با ساخت ماشینها و ابزار و آلاتی که با انرژی برق کار بکنند و  ضمن صرفه جویی در مصرف  منابع سوخت از آلودگی هم بکاهند.


--------------------------------------------------------------------------------
و در نهایت از کجا معلوم که  دولتهای بعدی  آنها ( آمریکا) بعد از 50 سال بطور تلویحی هم که شده از اقدامات وحشیانه اسلاف  خود از ملت های دیگر و از جمله ایران عذر خواهی نمایند؟.
---------------------------------------------
لذا  این اقدام اخیر امریکا بر علیه سپاه پاسداران ایران نیز در ردیف نوع  اعمالی است  که سالها ادامه دارد و اهداف شومی در پشت آن هست .

مولانا :

خشنود  نشو  دشمن اگر کرد  محبت
خندیدن جلاد ز شیرین سخنی نیست

صد   بار  اگر    دایه   به  طفل  تو   دهد  شیر
غافل مشو ای دوست که مادر شدنی نیست

*** با عرض معذرت، بنده این مطلب را به مناسبت تهدید سپاه پاسداران ایران از سوی  آمریکا نوشتم و در اصل، مربوط به کنش های امریکا هست اما چون تحلیل شرایط  تاریخ معاصر بدون تعیین نقش دو گانه و چند گانه شوروی  و آمریکا در مسایل عمده سخت می باشد. لذا مجبور شدم  به بازیهای امریکا - روس در دهه های اخیر اشاره ای داشته باشم .
اصلا بعد از جنگ جهانی  دوم هر کاری که امریکا انجام داده در جهت حفظ منافع و به زیان ملت ها بوده است و نیز هر کاری که شوروی کرده انهم به خاطر مقابله یا رقابت امریکا هست .

. ضمنا تذکر ایرادات و پیشنهادات را فراموش نفرمایید .  با تشکر  






  موضوع گردشگری در چورس و پی آمد های اجاره دادن گردشگاه ایشیق بولاغی 6/1/98
 با آرزوی سالی نیکو و همراه  با امنیت و سعادت برای هم میهنان مهربان اکنون که تصمیم گرفته شده است تفرجگاه به اجاره داده شود خواندن مطالب ذیل را به علاقمندان پیشرفت امور گردشگری و آبادانی چورس  توصیه می نمایم.
بر اساس نظرات کارشناسان علوم نظری (اجتماعی و تاریخ) منشا تشکیل دولت ها و نظام های اولیه حکومتی همین آبی هست که می خوریم. یعنی وقتی کارهای کشاورزی شروع شد مردم ان زمانها نیاز به تقسیم آب داشتند و لذا میراب استخدام کردند و میراب کما بیش آب را به عدالت بین مردم تقسیم می کرد و بدین ترتیب بنیان برنامه، نظم و ترتیب، دیوان سالاری و حکومت داری گذاشته شد و در واقع تقسیم آب یعنی تشکیل یک حکومت کوچک بود و اتفاقا از همین دیدگاه  به اجاره گذاشتن گردشگاه چورس و ایشیق بولاغی یعنی اولین نگاه منطقی و مدیریتی به مسائل چورس و پیشرفت اجتماعی آن و از وجه مخارج، هزینه نظافت، نگهبانی و مدیریت چورس باستانی به نظم خواهد افتاد .
ضمن تشکر و ارج نهی به زحمات شورای اسلامی و دهیاری چورس، ای کاش چورس یک شهرداری داشت. آنوقت در تمامی زمینه ها بیشتر از این ترقی می کرد.
 
 برای شروع هر کاری و از جمله ساخت و ساز ، تجارت و ایجاد بستر های توسعه گردشگری و در نهایت برای شروع هر پیشه و کار، فعالیت های اجتماعی ابزار هایی لازم هست از جمله: -مطالعات اولیه و  تجمیع ایده ها و تحلیل شرایط ،

 -برنامه ریزی و ترسیم دورنمای پروژه
فراهم نمودن سرمایه و منابع هزینه
جمع آوری افکار عمومی و دیدگاه های آحاد  اجتماع 

با توجه به اینکه هدف این نوشته حول  گردشگری و نیز اثرات  اجاره دادن  فضای گردشگری ایشیق بولاغی هست ابتدا مختصری  از اثرات اجتماعی و تاثیرات چنین فضا هایی در سلامت روان و بهداشت  و نشاط صحبت می کنیم:

1- این یک واقعیت  است که هر محیطی و جامعه ای استعدادهای خاص خودش را دارد که متناسب با پایه ها و چهار چوب و پایه های پیشرفت آن را تعیین می کند و در مورد بستر های پیشرفت چورس  می توان به قطعیت می توان گفت  که علاوه بر امکانات کشاورزی و زنبورداری مهمترین پایه ترقی آن بستر گردشگری هست.
2- اثرات گردشگری در روح و روان مردم منطقه و مهمان ها نیز یک مولفه ای هست که می شود گفت که نیاز مردم را به دارو و درمان کمتر می کند و مردم گردشگر، فردای  بعد از استراحت در محیط و هوای پاک دامنه صور (سفر)داغی با نشاط  و روحیه بهتری دنبال کار و زندگی خود می روند.
3- برای فضا و مکان محل گردشگری نیاز به پاکیزگی محیط آن هست و لذا اجاره دادن آن یعنی تامین هزینه ی پاک کردن محیط آن و بهداشتی نمودن آن هست.
4- علیرغم فرهنگ بالای مردم منطقه و اصولا خوش برخوردی مردم متین کشور ایران در نظر گرفتن احتیاطات  امنیتی عمومی در این مکان نیز پیشنهاد می شود  نیروی انتظامی محترم بصورت  مشهود یا نامشهود برای ایجاد آسایش و امنیت لازم مهمانان حضور داشته باشد و نیز در ادامه در صورت امکان، فراهم نمودن یک اکیپ پزشکی در حد کمک های اولیه پزشکی نیز در تامین سلامتی افراد  حاضر در این مکان موثر خواهد بود.
5- حضور اعضای شورا و شرکت در مدیریت امورات این مکان تا بوجود آمدن تجربه اداره یک گردشگاه یا پارک تفریحی و شهر بازی.
6-آموزش مردم و گردشگران و طرح  شرایط گردش و تفریح در یک محیط گردشگری و روابط بین گردشگران و احترام و تکریم مهمانان از طرف اهالی و نیز مسئولین و کارکنان و کسانی که برای گردشگران سرویس دهی خواهند کرد.
7- ایجاد امکانات بیشتر  از قبیل تجهیزات تفریحی سالم و متناسب با سن کودکان و جوانان و ایجاد فروشگاه های موقت و مواد غذایی و نوشیدنی با بهداشت مناسب در حد رفع احتیاجات مهمانان.
8- در راستای تفریحات بیشتر و ایجاد فضای بیشتر و معرفی تاریخ منطقه و هدایت راهنمایی مسافران به بازدید از  مناظر زیبا  طبیعت چورس و نیز آثار باتانی آن از قبیل مسجد مرتضی قلی خان دنبلی و بوزخانه و قلعه های بجا مانده از قدیم و .  
9- بدیهی هست در شرایط امروزی و مشکلات مالی ممکن نیست تمام شرایط ایده آل برای ایجاد یک محیط گردشگری خوب در چورس یک شبه و یک روزه فراهم شود یعنی ایجاد این تغییرات بصورت تدریجی امکان پذیر خواهد بود.
در پایان مطلب از شورا  و دهیاری  محترم چورس انتظار می رود که در شرایط واگذاری و  وجه اجاره تسهیلاتی تخفیفاتی برای کسانی که قدم در این راه بگذارند در نظر بگیرند که چون تجربه اول در چورس هست جسارت و  امیدواری لازم را به دوستان اجاره کنندگان بدهد که البته استفاده  از تجارب و امکانات و توانمندی های  مقامات رسمی شهرستان از جمله فرمانداری و بخشداری و نیروی انتظامی و بهداشت و درمان ایده ایجاد یک محیط سالم و زیبا را عملی خواهد نمود . 
 
*** با توجه به گوارا بودن آب این چشمه در راستای کمک مالی در تامین هزینه های گردشگاه چورس و ایشیق بولاغی می توان بستری را فراهم کرد که عزیزانی که در طول ایام سال از مناطق اطراف برای بردن آب آشامیدن  به سر این چشمه می آیند مبلغی جزئی و با رضایت خود پرداخت نمایند . البته این پرداخت هزینه شامل گردشگران و مسافرینی نخواهد بود که از باجه بلیط تهیه نموده اند.
تمامی این ایده ها و گفته ها زمانی متصور هست که احترام  مسافرین و مهمانان از طرف اهالی  و میزبانان در کمال احسن رعایت گردد و   عدم سختگیری در امور هزینه بلیطها به این مفهوم که هر چه بیشتر بگذرد خود مهمانان به این نتیجه خواهند رسید که پرداخت این هزینه ها علاوه بر کمک به پیشرفت منطقه و آسایش خود آنها هزینه خواهد شد .      موفق باشید . 
امید است این نظرات  کمکی در پیشبرد اهداف و پیشرفت  چورس باشد.   
 


از آتیل ماتیل چارشنبه، ترقه بازی و فواید خلع سلاح عمومی 
با سلام خدمت خوانندگان محترم.
بعد از مدتی مشغله کاری، عید نوروز فرصتی را پیش آورد تا در مقابل هم بنشینیم و حرف بزنیم. عید نوروز دیگر نیازی به تعریف، تمجید و معرفی ندارد که به باور بنده مهمترین عید و فرهنگ ایرانی هست و در مورد اهمیت این عید فقط یک جمله از منابع تاریخی عرض کنم که در هنگام دوره استیلای یکی خلفای خود خوانده اعراب ( از معاویه به بعد ) اتفاقی می افتد که خلیفه را به هراس می اندازد و قضیه این بوده است که در اسفند ماه یعنی چند روز به عید در بغداد به خلیفه خبر می رسد که مردم شهر های ایران  دارند تکاپو می کنند و به نظر می رسد آنها  برای تهیه ارزاق و  هیزم   در جنب و جوش هستند و گویا مثلا تدارک شورش علیه خلیفه را ذر سر دارند.
 خلیفه نگران شده و به والی منطقه خبر می دهندکه ببین مثل اینکه این ایرانی ها برای شورش آماده می شوند. در حالیکه مردم برای استقبال نوروز می رفتند و این اهمیت نوروز را در نزد ایرانی ها باز گو می نماید.
و مطابق خبر های خوب مسئولان انتظامی، این چهارشنبه سوری  خوشبختانه کم خطر و کم حادثه بوده است و متاسفانه دو فوتی داشته و تعدادی زیاد مصدوم  است .
یک دفعه حادثه حمله به نماز گزاران نیوزلند که  50 نفر از آنها جان باختند یادم امد و داشتم فکر می کردم . اگر در نیوزلند دسترسی به اسلحه به این آسانی نبود. و خلع سلاح عمومی در آن ناحیه اجرا می شد  این تروریست ها  براحتی نمی توانستند مردم بیگناه را بکشند و یادم آمد که شاه گذشته (علیرغم متفاوت بودن عقاید مردم نسبت به اعمال و کردار او و ت های  ناشایست او در مملکت داری  ) یک خدمتی را برای مردم انجام داده است و آن گرفتن سلاح از مردم بود .

در حالیکه در ترکیه و امریکا حمل اسلحه آزاد هست و خصوصا در ترکیه حس انتقام گیری و اسلحه کشی بیداد می کند و یعنی کسی که اسلحه دارد بقول  مصداق معروف " قدرت از دهانه لوله تفنگ بر می خیزد" خود را قاضی هم می داند و  در یک درگیری و اختلاف منتظر بررسی و قضاوت مجاکم نمی ماند و چون خود را محق می داند با یک تصمیم عجولانه تیر اندازی نموده و  خودش حکم را اجرا می کند.

 در دنیای امروز با اینکه آموزش در سطح گسترده ای دنبال می شود و  فرهنگ عمومی مردم بیشتر شده قاعدتا باید مناقشات نظامی -ی ،  مالی و ملکی کمتر شود و مردم در صلح و صعا زندگی کنند اما متاسفانه در گیری ها هم بیشتر شده است .
هیتلر رفته و ناپلئون رفته و نادر و اسکندر و اقا محمد خان نیستند اما جنگ ها هم بیشتر شده اندو درگیری و اختلاف و جنگ و ترور یک رویه شده و هر روز از صلح و صفا کمتر می شود .
لذا خلع سلاح عمومی یک نعمتی هست که دولتها می توانند به ساکنین کره خاکی و   جوامع بدهند.  تا گروههای در منازعه و افرادی که علاقمند به درگیری و کشت و کشتار هستند براحتی به اسلحه دست نیابند و کسی و یا کسانی  در یک در گیری و اختلاف اندک خودشان را بجای قاضی و مجریان قانون  نگذارند و با یک تصمیم فوری دست به اسلحه نبرند .
سلامتی همه  عزیزان را خواستارم . سال نو هم مبارک . امید است که در گستره  دنیا سالی در صلح و صفا در پیش داشته باشیم . 



با سلام . دوستانی که در مورد گذشته چورس تحقیق می کنند مطلب زیر برایشان جالب خواهد بود . 
این مطلب از  منبع ذیل انتخاب شده هست که قبلا از نویسنده ان تشکر می نماییم و اجازه می خواهم که  ان را در وب چورس  بیاورم . 

لینک دستزسی به مقاله: اینجا کلیک کنید.



با سلام . حدود 5 ماه بود  وب را باز نکرده بودم

و این اولین مطلب آذر ماه هست که شاید  خواندن این شعار زیبا  موجب بخشش غیبت  حقیر از سوی خوانندگان محترم گردد.


مقدمه

امروز کسی محرم اسرار کسی نیست

ما تجربه کردیم، کسی یار کسی نیست

---------------------------------------------------------------------------------

اشعار ذیل از مولانا هست که یک خواننده افغانی هم  این اشعار را خوانده وبا لهجه شیرینش این اشعار را شیرین تر کرده است.

امروز کسی محرم اسرار کسی نیست

ما تجربه کردیم، کسی یار کسی نیست

هرمردشتردار اویس قرنی نیست
هرشیشه گلرنگ عقیق یمنی نیست
هرسنگ وگلی گوهر نایاب نگردد
هراحمدومحمود رسول مدنی نیست
برمرده دلان پند مده  خویش میازار
زیراکه ابوجهل مسلمان شدنی نیست
با مردخدا پنجه میفکن که چو نمرود
این جسم خلیل است که آتش زدنی نیست
خشنود نشو دشمن اگر کرد محبت
خندیدن جلاد زشیرین سخنی نیست
جایی که برادر به برادر نکند رحم
بیگانه برای تو برادر شدنی نیست
صدبار اگردایه به طفل تو دهد شیر
غافل مشوای دوست که مادرشدنی نیست

شعر : ” شمس تبریزی

---------------------------------------------------------------   

و حال این شعر ازاستاد شهریار:

 

در دیاری که در اونیست کسی یار کسی

کاش یارب که نیفتد بهکسی کار کسی

هر کس آزار من زارپسندید ولی

نپسندید دل زار منآزار کسی

آخرش محنت جانکاه بهچاه اندازد

هر که چون ماهبرافروخت شب تار کسی

سودش این بس که بهیچشبفروشند چو من

هر که با قیمت جانبود خریدار کسی

سود بازار محبت همهآه سرد است

تا نکوشید پی گرمیبازار کسی

من به بیداری از اینخواب چه سنجم که بود

بخت خوابیدهٔ کس دولتبیدار کسی

غیر آزار ندیدم چوگرفتارم دید

کس مبادا چو من زارگرفتار کسی

تا شدم خوار تو رشگمبه عزیزان آید

بارالها که عزیزینشود خوار کسی

آن که خاطر هوس عشق ووفا دارد از او

به هوس هر دو سهروزیست هوادار کسی

لطف حق یار کسی بادکه در دورهٔ ما

نشود یار کسی تا نشودبار کسی

گر کسی را نفکندیم بهسر سایه چو گل

شکر ایزد که نبودیمبه پا خار کسی

شهریارا سر من زیر پیکاخ ستم

به که بر سر فتدمسایه دیوار کسی

آیا  به نظر شما خوانندگان محترم مشابهتی بینگفتار مولوی و شهریار هست؟


به حق نان و نمکی که خوردیم
موضوع این داستان در روزگاران قدیم اتفاق افتاده است. اما اینکه در چورس اتفاق افتاده یا نه خبر خبری ندارم.

هر کس در امور زندگی شیوه  کار خود را دارد و با این روش مشکلات خود را حل می کند شخصی را می بینیم که در کار خوش به هدف فکر می کند و در این راه انواع مدل ها را امتحان می کند:
مثلا مودبانه *بر خورد می کند.
*التماس می کند.
*در گزینش کلماتی که بکار می برد دقت می کند که به قبای کسی نخورد.
*از آشنایان کمک می گیرد یعنی پارتی می تراشد که بلکه این مشکلش حل شود.

شخص دیگی روشی متفاوت تر در پیش می گیرد و سعی می کند اندکی از سرمایه اش استفاده کند . کادویی بدهد تا این مشکل  مادر مرده ( دور  از جان شما) را حل کند.

و فردی دیگر هم تندی می کند یا طرف مقابل را تهدید می کند و فشار وارد می کند که روشی مناسب به حساب نمی اید و شاید هم به ضررش تمام شود و تندی و شدت او باعث شود اصلا این  مشکل حل نشود.
خلاصه مطالبی که ما  در مورد روشهای گره گشایی در حل و فصل مشکلات در بالا نوشتیم  بخشی از این روشها هست. و روشهایی هم هست که ما نمی دانیم و  چه بسا که کاربرد  فراوان دارند.
اما روش موضوع داستان ما از این ها فذق می کند و این روش بقدری موثر بوده که  علاوه بر اینکه مشکل و حاجت را حل می نمود  حتی صاحب فن و روش را هم در میان مردم معروف کرده بود و اصل ماجرا را با هم می شنویم :
در روزگاران قدیم  در یک آبادی حسن نامی بوده که وقتی به مشکل می افتاد خیلی شیوه ها را بکار می بست اما خیلی از آنها کارساز نمی شد و مشکلش حل نمی شد تا اینکه روش زیر را بکار بست او به هر دری می زد تا به هدف برسد امی هیچ روشی مانند این روشش اثر گذار نشد .
او  وقتی شخصی را به خواستگاری می فرستاد اول او را به ناهار دوعوت می کرد و یک ناهار با هم می خوردند و در اصل نان و نمکی که به خورد طرف می داد اورا حسابی نمک گیرش می کرد  حتی اگر پول ناهار را هم نداشت و  ناهاری هم در بین نبود یک سیگاری یا یک سیبی به خورد طرف می داد و عقیده اش هم این بود  که نان و نمک نان و نمک است چه فذقی می کند که یک چایی  باشد یک نخ سیگار باشد و یا چلو کباب برگ باشد
و راست هم می گفت و همین هست که در میان مردم مثلی است که نانمان نمک ندارد بیایید بخورید و یعنی چیزی در مقابل آن در خواست نمی کنیم ( توقعی ) نداریم و بعد  به آن شخص می گفت که فلانی به حق نان و نمکی که خورده ایم برو و دست خالی بر نگرد.
یا اگر کار دوایری داشت ( کار اداری ) آنجا هم چنین ترفندی را به کار می گرفت و خلاصه اوضاع  خود را روبراه و  رتق فتق می کرد و اما مردم هم او را شناخته بودند و حسابی معروف شده بود و همه  می گفتند آقا حتما به حسن نون و نمکی برخورد کردی )؟  اصل عبارت در زبان ترکی دوز چورک حسنین گیرینه دوشوبسن )هست  آیا من هم از روش او استفاده  کنم موفقیتی دارد یا نه ؟
حال به نظر شما این روش چگونه روشی هست؟
اگر دوستان خواننده داستان  نظرات خود بنویسند این را گسترش خواهم داد .









قبل از هر صحبتی  از منبع مطلب تشکر می نمایم. 

 

بخشی از تاریخ ماکو در اوایل صفویه (قبل از شاه عباس و قوم بیات )
 
ایل محمودی از عشایر یزیدی مسلک منتسب به مروانیان است و از نوادگان شیخ محمود که مدتی تحت امر دولت عثمانی در سنجاق ماکو حکومت میکردند . که با دنبلی های چورس نزدیک قره ضیاالدین سر قدرت همیشه در جنک بودند.
طبق نظریه برخی منابع محمودی ها و دنبلی ها به زبان ترکی تکلم می کردند.
 
ایل محمودی در بدو ورود به ایران تحت امر قزل باش های صفوی بودند . و در زمانی که ریاست ایل با خالد بیگ محمودی بود تحت امر قزل باش ها در چورس قره ضیاالدین بودند.
 
ایل محمودی در زمان ریاست حسن بیگ محمودی با خیانت به قزل باش ها به تحت حمایت عثمانی ها رفتند.
در زمان شاه عباس قلعه های منطقه آذربایجان از دست محمودی ها خارج شد و ازجمله قلعه ماکو به اقوام بیات سپرده شد.
و شاه عباس دستور کندن پوست حاکم قلعه را به خاطر خیانت صادر کرد.
عوض بیگ محمودی و مصطفی بیک محمودی به ترتیب حکام قلعه بودند.
 
در کتاب شرفنامهٔ بدلیسی از شرف‌خان بدلیسی (۹۴۵ قمری - درگذشتهٔ ۱۵۹۹ میلادی) یکی از تاریخ‌نگاران است. مطالب مربوط به آن دوره آمده است .
شرف نامه به زبان فارسی نوشته شده و از منابع اصلی تاریخی مربوط به اقوام عشایر به‌شمار می‌آید.شرف‌خان بدلیسی، شرفنامه را در سال ۱۵۹۷ میلادی به پایان رساند.
همچنین در کتاب جهان نمای کاتب چلپی قوم محمودی در ماکو را تایید کرده است . 

حاجی خلیفه جغرافی‌دان و تاریخ‌نگار ترک متولد قسطنطنیه در سال ۱۰۱۷ - مرگ قسطنطنیه در سال ۱۰۶۷

لقب وی کاتب چلبی» (به ترکی استانبولی: Haci Halife) و نامش مصطفی فرزند عبدالله بود. 


برچسب‌ها: ماکو , ایل محمودی , دنبلی , چورس
ادامه مطلب
+  نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۵ساعت   توسط شاوارشان  |  نظر بدهید

آئین و روش های دوست یابی. چگونه می توان با دیگران دوست شد ؟
آیا  می توان با آب حمام دوست یابی کرد؟
روزگاری بود که در  اغلب کتابفروشی های شهر خوی  کتابی با عنوان " آئین دوست یابی " بیشتر از هر کتاب دیگری به چشم می خورد . راستش این کتاب را بنده اگرچه هر روز می دیدم ولی هرگز آن را نخوانده بودم  چون همه جا پر از دوست  و همکلاس و هم شهری و هم ولایتی بود و نیازی احساس نمی شد که فوت و فن جذب دوست را آن هم از طریق خواندن کتاب کارنگی فرا گرفت . برای بنده  غیر از کتابهای درسی، کتابهایی از قبیل قصص الانبیا و ارسلان رومی، ماهی سیاه کوچولو  رمانهای خوب و داستانهای  کتابهای جک لندن ، قصه های تصویری  من و بابام ( از یک نویسنده و در اصل نقاش آلمانی )   اشعار شاعران مثل بابا طاهر و فایز دشتی بود که این علاقه هم چنان بود که  کتاب های درسی ام تمیز و ورق نزده می ماندند و نمرات درسی ام پایین می افتاد.
روزی و زمانی که دبیرستانی بودم با یک دوست بزرگتر از خودم که وارد دانشگاه شده بود صحبت می کردیم و از اعتیادم به کتابها گفتم و او نظرش این بود که تا ورود به دانشگاه ، کتابهای متفرقه را کنار گذاشته و فقط کتاب های درسی را بچسبم و به ایشان هم قول دادم اما اعتیاد بد چیزی هست . نتوانستم کتابهای درسی را در اولویت قرار دهم
و نیز از دیگر موارد مورد علاقه اینجانب گلهای رنگارنگ و از جمله ترانه های  بنان ،  قوامی و نوازندگانی چون حسن ناهید . حسین تهرانی - کسایی همایون خرم  و مهمتر از همه " زندگی بی چشم تو"  اثر جاویدان عبدالوهاب شهیدی بود استادی که از نسل قدیم هنوز نعمت حضورش را داریم  "خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی- چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی از سعدی با صدای اکبر گلپا  .

حال نمی دانم که این کتاب دیل کارنگی کمکی به شما خواهد نمود که دوست و همدم پیدا کنید یا نه روش دیگری هم در فرهنگ ایران داریم و آن پیدا کردن دوست با آب حمام هست . البته من هم آن را چند بار در حمام قدیمی چورس امتحان کردم و به بزرگترها و آدم های مهم احترام کردم و چندین بادیه مسی از آب گرم بر سر انها ریختم ه نمی دانم در دل انها تاثیر کرد یا نه  اما هیچ تاثیری در روزگارم نگذاشت. شاید آنها کم و بیش می دانستند که فقط امروزه از راه اختلاس و مختلاس می شود به جایی رسید و تقریبا دیگر راهها نیمه باز  است و شاید مسدود .  
در حمامهای عمومی و قدیمی که آب از خزینه بود و پارچ های آبی مسی را می دیدیم که دست به دست می گشت و هر کس به فراخور احتیاج و یا احترام آبی که مال خودش بود و حمومی نیز آنرا گرم نموده بود از خزینه پر می کرد و بر سر طرف می ریخت و اینطوری توجه و احترام متقابل او را جلب می کرد. و خلاصه با آب حمام ارزان و گرم بین خود و طرف مقابل را هم گرم و صمیمی می کرد و به این کار حمام سویی نان دوست توتوماق می گویند .



این هم مقدمه ای از کتاب دیل کارنگی  اگر دوست دارید این کتاب را بخوانید:  

لینکلن نامه‌ای را چنین آغاز کرد: همگان تمجید را دوست دارند.» ویلیام جیمز گفت: عمیق‌ترین اصل در طبیعت بشر، عطش بی‌پایان او به تقدیر شدن است» او از کلمه خواسته، تمایل، آرزو و یا مانند آن استفاده نکرد. او گفت "عطش بی‌پایان" برای تقدیر شدن و مقبول واقع شدن.

در اینجا با یک عطش سیری ناپذیر انسان روبه‌رو هستیم و معدود افرادی که بتوانند صادقانه این عطش قلبی را سیراب کنند، دیگران را در کف خود خواهند داشت و حتی مرده‌شور هم از مردن او افسوس خواهد خورد».

آرزوی مهم بودن و یا احساس اهمیت کردن یکی از تفاوت‌های بارز انسان و حیوانات است. این عطش مهم بودن بود که باعث شد یک پادوی بی‌سواد فقیر خواروبارفروشی به مطالعه برخی کتاب‌های حقوقی که در کف یک بُشکه کهنه پیدا کرده و به مبلغ ۵۰ سنت خریده بود بپردازد. شاید شما هم نام این پادوی خواروبارفروشی را شنیده باشید. اسمش آبراهام لینکلن است.

این عطش احساس مهم بودن بود که باعث شد دیکنز رمان‌های جاودانی خود را بنویسد. این عطش، انگیزه سِر کریستوفر رِن در طراحی سمفونی‌هایش بود و همین عطش راکفلر را واداشت میلیون‌ها دلاری را انباشته کند که هرگز نتوانست خرج کند و همین عطش بود که ثروتمندترین خانواده شهرتان را واداشت خانه‌ای بسازد که خیلی خیلی بیش از حد نیازش می‌باشد.

همین عطش است که شما را وامی‌دارد جدیدترین مُد لباس‌ها را بپوشید، آخرین مدل اتومبیل را برانید و درباره هوش و نبوغ کودکانتان سخن‌سرایی کنید.



هشت نفر از شهریور تا  مهرامسال (1398) در کشور از درخت گردو  افتاده و جان داده اند

در مورد این گردو جمع کردن و حوداث ناگوار آن  هم مطالبی هست که باید عرض کنم

در یک مسافرت مشهد اگر با هواپیما سوار شویم دو ساعته به مقصد خواهیم رسید اگر این مسافرت را با اتوبوس انجام بدهیم به مدت تقریبا ساعت در راه خواهیم بود.

منظور از طرح این مثال اینست که وسیله و ابزار خیلی مهم هست این  نوع روش ، ابزار و وسیله مسافرت باعث می شود که ما راه 20 ساعته با اتوبوس را در 2 ساعت طی کنیم.

در مورد مسائل دیگر هم همین طور هست . مثلا در گردش و کوه پیمایی اگر کفش ایمنی خوبی داشته باشیم هم پایمان سالم خواهد بود و هم خار به پایمان فرو نمی رود و کمتر خسته می شویم.

بحث در مورد گردو تکانی  و چیدن گردو بود و متاسفانه تلفات انسانی که منجر به فوت و نقص عضو می گردد و باعث می شود که خانواده ها عزیز و نان آور خود را از دست می دهند و هم بی سرپرست بمانند.

اینکه گردو یک محصول بسیار عالی هست و در تغذیه  کودکان و همه تاثیر دارد و بر تنوع سبد غذایی هموطنان می افزاید و نیز در آمد کشاورزان و باغداران را افزایش می دهد بحثی نیست.

اما تلفات جانی آن را به حساب چه کسی بگذاریم. همین چورس خودمان چندین نفر جان خود را از دست داده اند و نمونه آن الان که یادم می آید مرحوم اکبر اکبری ( اکبر عبداله) همسایه و فامیل ما بود که در سال های 1352-1352 اتفاق افتاد و آدم شریف و درستکاری بود. که 4 یتیم از خود باقی گذاشت.

و همین جا مشخص می شود که روش بسیار مهم هست چندین سال قبل ازیکی از کشورهای خارجی فیلمی گذاشته بودند که اولا  هزاران درخت گردو نشان داده می شد که درختان گردو ها همه یک شکل و متحد و زمان رسیدن و باز شدن پوست آن ها هم زمان و با یک دستگاه باد ی و لرزشی گردو ها جمع آوری می شدند. و اینجاست که باید بگوییم مغز آنها بهتر از ما کار می کند.

مثال دیگر اره برقی هست گاهی  بریدن یک درخت تناور گردو یا بید و زرد آلو  با اره معمولی  چندین ساعت طول می کشد برنده درخت هم کلی خسته می شود در حالی که اره برقی در 2 دقیقه سر درخت را به زمین می آورد.

بیایید هم دولت و هم ملت عمیق فکر کنیم شیوه زندگی را تغییر دهیم و آسوده زنگی کنیم  و استفاده از ابزار را  فرا بگیریم و عمل کنیم یعنی:

-گردو های اصلاح شده که ارتفاع چندانی ندارند  بکاریم .

از وسیله کمکی و کمربند ایمنی استفاده کنیم  و موقع صعود به درخت خودمان را به ان ببندیم .

گردو را زمانی بچینیم که رسیده و با اندک ضربه ای پایین بیفتد.

طرح بیمه را بررسی کرده و بیمه شویم .





قبل از نوشتن این مطلب امید است که سو تفاهم پیش نیاید هر کس در انتخاب زندگی و غیره ازادی عمل دارد و اصلا موضوع این مثل پرداختن به رمز و رموز زندگی دیگران و شماتت و رد آن ها نیست و توهین نشود به دو خانومی که یک شریک زندگی مشترک دارند و در پیش هم هم به مدارا روزگار می سپرند ما آتش بیار یک معرکه نخواهیم شد .  هدفمان چیز دیگری هست و آن تشریح یک ضرب المثل ترکی است .               حال این مثل  معادل فارسی دارد یا نه فعلا تحقیق نکرده ام .

ائلچی سی گونوم  آلانین باشینا کولوم اولار
گونوم : هوو و یا مادر دوم و یا نامادری

در زبان ترکی وقتی دو نفر اختلاف شدید دارند و به عبارتی چشم دیدن همدیگر را ندارند این توصیف بکار می روند . خدا بر سر کسی نیارد .
این دو بچه یا این دو خانوم مثل اینکه  " گونوی" هم هستندو تاب تحمل یکدیگر را ندارند و به معنی دیگر رقیب هم هستند .
تا اینجای کار مشکلی نیست هر چند مشکل بعضی ها هست . ولی مشکل ما اینست که این ضرب المثل را معنی کنیم .

مگر هووی یک نفر بره خواستگاری برای یک شخص دیگر.  چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ مگر چرا از این هوو اینقدر بد دل بود و ترسید و نگرانی احساس کرد ؟

دوستان من فکر می کنم داستان و مشکل از این قرار باشد که هوویی که خودش حرمت کاشانه و چهارچوب یک خانومی دیگر را نگه نداشته است  و توانسته وارد حریم و حلقه یک خانواده شده که خودشان قبلا زندگی راحت و نرمالی داشته اند . با این افکار اگر  او را انتخاب کنیم که برود برای شخصی خواستگاری کند مسلما آنجا یک مشکلاتی پدید خواهد داشت و مشکل بنده از اینجاست که ممکنه که این شخصیت با این روحیه و عوالم به خواستگاری برود عواقب و تبعات  آن چه خواهد بود؟

این هوو که هوا و تفکر هوویانه دارد ممکنه برای دختری که قبلا خواستگاری رفته ممکنه  یک بار دیگر به خواستگاری دوم رفته و  برای همان عروس مشکل ایجاد کرده و   مجددا هوو بیاورد - به نظرم معنی همین باشد . شما چه فکری دارید؟

با سلام . حدود 5 ماه بود  وب را باز نکرده بودم

و این اولین مطلب آذر ماه هست که شاید  خواندن این شعار زیبا  موجب بخشش غیبت  حقیر از سوی خوانندگان محترم گردد.


مقدمه

امروز کسی محرم اسرار کسی نیست

ما تجربه کردیم، کسی یار کسی نیست

---------------------------------------------------------------------------------

اشعار ذیل از مولانا هست که یک خواننده افغانی هم  این اشعار را خوانده وبا لهجه شیرینش این اشعار را شیرین تر کرده است.

امروز کسی محرم اسرار کسی نیست

ما تجربه کردیم، کسی یار کسی نیست

هرمردشتردار اویس قرنی نیست
هرشیشه گلرنگ عقیق یمنی نیست
هرسنگ وگلی گوهر نایاب نگردد
هراحمدومحمود رسول مدنی نیست
برمرده دلان پند مده  خویش میازار
زیراکه ابوجهل مسلمان شدنی نیست
با مردخدا پنجه میفکن که چو نمرود
این جسم خلیل است که آتش زدنی نیست
خشنود نشو دشمن اگر کرد محبت
خندیدن جلاد زشیرین سخنی نیست
جایی که برادر به برادر نکند رحم
بیگانه برای تو برادر شدنی نیست
صدبار اگردایه به طفل تو دهد شیر
غافل مشوای دوست که مادرشدنی نیست

شعر : ” شمس تبریزی

---------------------------------------------------------------   

و حال این شعر ازاستاد شهریار:

 

در دیاری که در اونیست کسی یار کسی

کاش یارب که نیفتد بهکسی کار کسی

هر کس آزار من زارپسندید ولی

نپسندید دل زار منآزار کسی

آخرش محنت جانکاه بهچاه اندازد

هر که چون ماهبرافروخت شب تار کسی

سودش این بس که بهیچشبفروشند چو من

هر که با قیمت جانبود خریدار کسی

سود بازار محبت همهآه سرد است

تا نکوشید پی گرمیبازار کسی

من به بیداری از اینخواب چه سنجم که بود

بخت خوابیدهٔ کس دولتبیدار کسی

غیر آزار ندیدم چوگرفتارم دید

کس مبادا چو من زارگرفتار کسی

تا شدم خوار تو رشگمبه عزیزان آید

بارالها که عزیزینشود خوار کسی

آن که خاطر هوس عشق ووفا دارد از او

به هوس هر دو سهروزیست هوادار کسی

لطف حق یار کسی بادکه در دورهٔ ما

نشود یار کسی تا نشودبار کسی

گر کسی را نفکندیم بهسر سایه چو گل

شکر ایزد که نبودیمبه پا خار کسی

شهریارا سر من زیر پیکاخ ستم

به که بر سر فتدمسایه دیوار کسی

آیا  به نظر شما خوانندگان محترم مشابهتی بینگفتار مولوی و شهریار هست؟


شهادت فرزند غیور ملت  سردار قاسم سلیمانی را به عموم ملت ایران تسلیت عرض می کنم .

از کودتای ضد مردمی و ضد  دولت ملی مرحوم  دکتر  مصدق( 28 مرداد 1332 )این روز و احوال ملت ایران هست. بحث دولت آمریکا را می کنم والا قبل از آن هم همین بود یعنی از دوره  شاه عباس به بعد و خصوصا فتحعلی شاه به بعد که ت ایران ضعیف شده و ات و زیاده خواهی روس، انگلیس. فرانسه و آلمان همین بوده است.


در مقام تهدید و ترساندن در  فارسی داریم : پوست از کله ات می کنم . و این ضرب المثل " دری سینه سامان تپ ماخ نوعی تنبیه در حد مرگ هست .

سالها قبل عمویی داشتم که گوساله گاوش مرده بود و این گاو دیگر شیر نمی داد . بعد دیدم آنها پوست گوساله را پر از کاه کرده و دوخته بودند و به این ترتیب این پوست پر شده از کاه را جلو گاو می گذاشتند و آن را می دوشیدند .

در تاریخ هم یک جا خوانده بودم که حاکم و یا شاهی  برای اینکه یکی از مخالفان را زیاد اذیت کند او را در پوست گاوی قرار داده بود و هر چه زمان می گذشت و  پوست گاو خشک تر و جمع تر می شد فشار بیشتری بر این زندانی وارد می گردید. 

مفاهیم نهفته در خیلی از مثل ها گویای درایت و مدیریت در کردار و افکار نسل های گذشته است.
این مثلها در اکثر جوامع انسانی وجود دارد. مثل ها تجربه نسلهای گذشته را به ما منتقل می کند و از طرفی مثل ها می تواند حرف و ایده و نصیحتی را از شخصی به شخص دیگر انتقال دهد ودر این انتقال مخاطب ناراحت نشود و یعنی بدون سو تفاهمی مطلب انتقال می یابد و به همین دلیل است که موقع نقل یک ضرب المثل ابتدا گقته می شود که: " در مثل مناقشه نیست" .
یکی از این مثل ها همین مثل " بالاسین آلماز ؟ " هست که یک مثل با شکل استفهامی و سئوالی هست.


بالاسین آلماز ؟
(بچه اش را قبول نمی کند یا تحویل نمی گیرد).
این مثل اشاره دارد به چهار پایانی که موقع شیر دادن بچه خود را قبول نمی کنند و در نتیجه صاحب گاو هم نمی تواند از شیر  این حیوان اهلی استفاده کند .
لازم است برای تکمیل مطلب کمی از امور گاوداری هم صحبت کنیم . در هنگامی که یک صاحب گاو می خواهد گاو خود را بدوشد اول باید اجازه بدهد بچه گاو  کمی از شیر را بخورد و به اصطلاح مک بزند تا مادر  اجازه دهد شیر روان شده و آماده دوشیدن شود . بعد بچه به کناری کشیده می شود و بعد از اینکه نصف شیر دوشیده شد.  دوشنده شیر بلند شده و اجازه می دهد گه گوساله بقیه شیر را بخورد .
------------------------------------------------------------
حال این مثل چه وقت بکار می رود؟
وقتی بنده از نظر خودم کاری را برای یک نفر از ته دل و تمام و کامل انجام می دهم اما آن یک نفر از عملکرد من ناراضی باشد . مسلما من ناراحت خواهم شد و اگر خیلی ناراحت بشوم بر می گردم از او می پرسم :چیه ؟ کافی نیست ؟ که ترکی آن می شود  بالاسین آلماز ؟

در مطلب قبلی بخاری در مدارس قدیم دولتی به آب و عوا هم بر خورد کردیم . گفتم مطلب زیر هم برای خواندن خوب باشد
در این سال‌ها برف و باران به قدرکافی نمی‌بارد اما سرما راهش را تا مغز استخوان باز می‌کند. آب‌های یخ‌زده در جوی و چاله‌چوله‌های خیابان ، صبح‌های زود یادمان ‌می‌آورد که در فصل زمستان هستیم حتی اگر در بعضی از ساعات هفته مجبور شویم برای دقایقی پنجره اتاقمان را هم باز کنیم تا کمی خنکی وارد خانه شود. اما قدیم‌ها اینطور نبود. برف، می‌بارید و می‌بارید. هواشناسی‌ای هم نبود که از آمدن و رفتنش خبری بدهد و جبهه‌های سرد بارش‌زا را رصد کند. عقل و علم هم روی تخیل و ‌رؤیا سایه نینداخته بود. این می‌شد که دلیل بارش و هم چطور آمدن و رفتن برف، با کلی قصه همراه بود. برای همین اینجا، به مناسبت به اوج‌رسیدن سرما از دیو سرما می‌گوییم و باورهایی که درباره‌اش وجود دارد.

   با جناب مرکوش آشنا شوید!
در تاریخ اسطوره‌ای به آنچه خوب و دلچسب بود، خیر و آنچه را  که نامطلوب بود، شر می‌گفتند. در آن زمان برف، آن هم زیاد، طبیعتا موافق طبع مردم نبوده است. نه انواع بخاری بوده که گرمشان کند و نه تفریح برف‌بازی به قدر کافی محبوب بوده. برف روزهای طولانی می‌باریده و امکان زندگی برای مردم سخت می‌شده است؛ خوردن، خوابیدن و انجام کارهای روزمره. آنها می‌دیدند که درختان و گیاهان می‌میرند و نمی‌دانستند که این چرخه طبیعی حیات است، بعد هم در بهار دوباره زنده می‌شدند. در فقدان علم و دانش، آنها قصه‌هایی می‌بافتند و سرمای بد را دیو و خورشید را مظهر خیر و نیکی می‌دانستند و سرما را دیوی می‌دانستند که به جنگ خورشید ‌آمده.

مل» یا مر» نام دیو سرما در اساطیر ایرانی است. مل در برخی منابع مالکو» هم نوشته شده ‌است؛ دیوی که عامل باریدن برف و باران و تگرگ شدید بود. آنها معتقد بودند که این دیو در یکی از هزاره‌‌های تاریخ اساطیری ایران به‌وجود آمده است. البته اهورامزدا از قبل خبر از آمدن زمستانی سرد را می‌دهد و می‌گوید او با طوفان فاجعه‌انگیزی خواهد آمد. با آیینی که اساس آن جادو و پرستش پریان است و در آن زمان برای از بین‌بردن و نابود‌کردن مردم، به‌مدت 3سال بارانی سنگین خواهد بارید که ملان» نامیده می‌شود.
این هشدار در زمان جمشید» داده می‌شود؛ زمان پادشاهی که خیر و برکت زیادی برای ایرانیان قدیم داشت و پادشاه عادلی بود. او بعد از دریافت این هشدار دژی محکم به نام ورجمکرد» زیرزمین ساخت؛ به‌معنای دژ ساخته جمشید. تمام جانداران به این دژ منتقل شدند. انسان‌ها، انواع پرندگان و چرندگان و گیاهان و. همه به این دژ برده شدند تا زنده بمانند و زندگی و آفرینش اهورامزدا پس از این سرما ادامه یابد.

گفته می‌شود گناه مرگ زرتشت هم بر گردن همین دیو است. بنا به روایت بندهش (نام کتابی به پهلوی)، مل با شخصی به نام توری براتورش» از نژاد تور در ارتباط بود و زرتشت را کشت. مل در اوستا به‌صورت Mahrku-sa آمده  و این همان کلمه Mahrka است که تعبیر مشهور مرگ از آن مشتق شده‌ است.

   آنکه با دیو سرما می‌جنگد
در تاریخ اسطوره‌ای در مقابل هر شر و دیوی، خیر و الهه‌ای هست که بجنگد و مقاومت کند. در اینجا هم رپیثوین» یا گرمای نیمروز، بین آفریدگان اهورامزدا، نقطه مقابل دیو سرماست. رپیثوین، سرور ماه‌های تابستان است و قرینه‌ای لازم برای سودبخش‌ترشدن تیشتر» یا خدای باران.

خورشید پیش از ورود شر و هنگامی که بی‌حرکت در بالای جهان ایستاده بود در پایگاه رپیثوین قرار داشت. برای همین است که او را سرور جهان آرمانی می‌گویند؛ جهانی که سراسر خیر است و شر به آن راهی ندارد؛ جهانی وعده داده شده که در هزاره آخر دوباره خواهد آمد. به عقیده زرتشتیان، در روزگار نخست که شر هنوز نیامنده بود اهورا‌مزدا در وقتی که روز متعلق به رپیثوین بود، قربانی کرد و از آن آفرینش‌های خوب به‌وجود آمد. در پایان جهان نیز زمان متعلق  به رپیثوین خواهد بود که رستاخیز به انجام می‌رسد. بنابراین او فقط سرور زمان اولیه نیست بلکه سرور زمان بازسازی جهان هم هست.

 طبق همین عقیده او حالا هم در تمام سال فعال است. هر وقت هم که دیو زمستان به جهان هجوم می‌آورد، رپیثوین به زیرزمین پناه می‌‌آورد و آب‌های زیرزمینی را گرم نگه می‌دارد تا گیاهان و درختان نمیرند. بازگشت سالانه او در بهار هم بازتابی از پیروزی نهایی خیر است که او سرپرستی آن را برعهده خواهد داشت؛ هنگامی که سرانجام شر مغلوب شود و فرمانروایی خیر بر زمین آشکار می‌شود.


 هر وقت دیو زمستان به جهان هجوم می‌آورد، رپیثوین به زیرزمین پناه می‌‌آورد و آب‌های زیرزمینی را گرم نگه می‌دارد تا گیاهان و درختان نمیرند

   جشنی برای سرور گرمای نیمروز
نزدیک عید که می‌شد مردم به تجربه دریافته بودند که دیو شکست خوده است و خورشید دوباره پرقدرت خواهد تابید. آنها برای آمدن رپیثوین و سرور گرما، مراسمی برگزار و نیایش‌ها و قربانی‌هایی تقدیمش می‌کردند تا از پناهگاه زیرزمینی خود بیرون بیاید؛ جایی که با هجوم دیو در آن رفته بود تا از ریشه درختان در برابر سرما مواظبت کند و نگذارد خشک شوند. از سوی دیگر آب‌های زیر زمین را هم گرم نگه دارند.

شاید بتوان در بعضی از نقوش برجسته تخت‌جمشید نماد این نبرد فصل‌ها را هم دید؛ همان شیری که در حال کشتن گاو است. اینجا شیر نماد خورشید و گاو نماد باران است. این نقوش برجسته نشان می‌دهد که احتمالا جشن سالانه‌ای در ایران وجود داشته که به ستیز فصل‌ها و نیروهای حیات مربوط بوده است.

جشن رپیثوین بخشی از جشن نوروز است؛ هم روز نو در سال واقعی است و هم روز نو در زمان آرمانی آینده. آمدن رپیثوین به زمین، زمان شادی و امید به رستاخیز است؛ نمادی از پیروزی نهایی و همیشگی آفرینش نیک است.





برف و باران جواهرات پیرزن داغ‌دیده ا‌ست
ننه‌سرما یا سرمای پیرزن


چند روز در زمستان ما بیشتر از روزهای دیگر چشم‌ به راه برف هستیم، حتی اگر کم هم ببارد، در روزهایی از‌ ماه بهمن شاهد این بارش خواهیم بود. شاید برایتان جالب باشد بدانید مردم در فرهنگ کهن ایران چه نامی به این روزهای سرد می‌دادند و چه قصه‌هایی برایش می‌بافتند.

برد عجوز» یا سرمای پیرزن 7روز در آخر زمستان است. در سال‌های کبیسه، 3 روز آخر بهمن و 4روز اول اسفند است. در سال‌های غیرکبیسه، 3 روز در بهمن و 4روز در اسفند است. فرهنگ اساطیر و داستان‌واره‌ها نوشته محمدجعفر یاحقی درباره وجه تسمیه برد عجوز نوشته است: برد به معنی سرما و عجوز به معنی پیرزن است و گویند در آن روزها زالی (پیرزنی) در صحرا از سرما مرده بود. به روایتی دیگر در ‌ماه بهمن باد سردی بوزید و قوم عاد را هلاک کرد و عجوزی از آنان بازماند که در این7 روز داخل سردابی بر هلاک شده‌ها، نوحه می‌خواند. روز هشتم باد در آن سرداب رفت و او را هلاک کرد. و پس از آن باز ایستاد. و این پیرزن آخرین نفر از قوم عاد بود». پیامبر(ص) هم در این‌باره گفته است: باد شرقی یاری کرد و قوم عاد به باد غربی هلاک شدند». عامه معتقدند که میشِ زالی بار برنگرفته بود و عادتا میشان در سرما بار می‌گیرند. زال نزد پیغمبر شد و حضرت او را دعا کرد تا سرما بازگشت و میش گنده پیر آبستن شد. از این‌رو این سرما را برد عجوز خواندند. یعقوب بن‌اسحاق کندی راجع به ایام العجوز کتابی نوشته و علت گشتن هوا را در آن روزها ذکر کرده است. 7روز ایام عجوز در عربی اسامی خاص دارند که به این ترتیب است: صِن، صِنبر، وَبر، آمر، موتَمر، مَعلل و مطفی الجمر.

این واژه در برخی اشعار هم آمده است؛ نظامی سروده: چو باران فراوان بود در تموز/ هوا سرد گردد چو بردالعجوز». سعدی هم گفته است: همچنان از نهیب برد عجوز/ شیر ناخورده طفل دایه هنوز».

در فرهنگ‌ عامه مردم‌ ایران ‌و چند کشور آسیایی دیگر هم به‌ این‌سرمای پیرزن اشاره شده است. البته هرکدام نامی برایش گذاشته‌اند. ایام‌ العجوز میان‌ کردها به‌ زیپ‌» و میان مردم‌ لرستان‌ و ایلام‌ به‌ دایا» معروف‌ است‌. در باور ایرانیان‌ این‌ سرما را مظهر پیرزنی‌ می‌دانند که‌ 2 پسر به‌ نام‌ اَهمن‌ و بهمن‌ دارد. اهمن‌ و بهمن‌ هرکدام ۱۰ روز را به‌خود اختصاص‌ داده‌اند. پس ‌از چله‌کوچک‌ زمستان‌، اهمن‌ از اول‌‌ماه اسفند و بهمن‌ از یازدهم‌ اسفند آغاز می‌شود. با تمام‌شدن‌ دوره ۲۰ روزه اهمن‌ و بهمن‌، به‌ اضافه ۵ روز که‌ برای‌ جبران‌ کسری‌ سال‌ شمسی‌ در قدیم‌ به‌ پایان سال‌ اضافه می‌کردند، سرما پیرزن‌ از ۲۶ اسفند آغاز می‌شود. تصور کردها در مورد ایام‌العجوز براساس افسانه‌ای‌ است‌ که‌ در آن‌ اهمن‌ و بهمن‌، فرزندان‌ سرما پیرزن‌، پس‌ از اینکه‌ دوره عمرشان‌ به‌ سر می‌رسد، می‌میرند و پیرزن‌ به‌ کوه‌ می‌رود و به‌ عزاداری‌ می‌پردازد و به‌ مردم‌ می‌گوید اگر فرزندانم‌ نیستند، من‌ زنده‌ام‌ و به‌ خانه‌های‌ شما می‌آیم‌ و سرما می‌آورم‌. او از خشم‌، زیورهای‌ خود را پاره‌ می‌کند و به‌ زمین‌ می‌ریزد که‌ سبب‌ باران‌ها و تگرگ‌های‌ اواخر زمستان‌ و اوایل‌ بهار می‌شود. آنها در این‌ ایام‌ از خانه‌ بیرون‌ نمی‌روند، زیرا این‌ ایام‌ را نحس‌ می‌دانند.

مردم‌ لرستان‌ و ایلام‌ معتقدند که‌ دایا» یا همان سرما پیرزن دارای‌ 2 فرزند به‌ نام‌ اَمِییل‌ و مَمِییل‌ است‌؛ مردم‌ فارس‌ می‌گویند‌ سرما پیرزن‌ پس‌ از شدت‌بخشیدن‌ به‌ سرما، خود را آرایش‌ می‌کند و در آبْرَک‌» (تاب‌) می‌نشیند تا عمو نوروز از راه‌ برسد و از او خواستگاری‌ کند اما خوابش‌ می‌برد و زمانی‌ برمی‌خیزد که‌ سال‌ تحویل‌ شده‌ است‌ و از عمو نوروز هم‌ خبری‌ نیست‌. در چله پیرزن‌ یک‌ روز باد می‌آید، می‌گویند پیرزن‌ رُفت‌ و روب‌ می‌کند؛ یک‌ روز تگرگ‌ می‌آید، می‌گویند گلوبند پیرزن‌ پاره‌ شده‌ است‌.




جست‌وجوی برف میان اعتقادات عامه مردم
پیش‌بینی هوا به رسم قدیمی‌ها
جست‌وجوی برف میان اعتقادات عامه مردم
پیش‌بینی هوا به رسم قدیمی‌ها


واژه کنونی برف» از واژه وَفْر» wafr یا وَفْرَه» wafra در زبان پهلوی گرفته شده ‌است. برف در زبان کهن پهلوی به شکل‌های سْنیزَگ، سْنیخَر و سْنوی snoy هم آمده ‌است که همگی با واژه snow در زبان انگلیسی و Schnee در زبان آلمانی هم‌ریشه‌اند.
از گذشته‌های دور ایرانیان، زمستان را به 2 بخش چله بزرگ یا چله کلان» و چله کوچک چله خرد» تقسیم می‌کردند. چله بزرگ از اول دی‌ماه تا دهم بهمن‌ماه و 40روز کامل محاسبه می‌شده است. چله کوچک هم از یازدهم بهمن تا پایان بهمن ماه، ۲۰ روز کامل و به همین دلیل چله کوچک نامیده شده است. غروب آخرین روز چله بزرگ جشن سده برگزار می‌شده است. مردم دور هم جمع می‌شدند و از این جشن لذت می‌بردند و در نهایت با برپایی آتش و خواندن شعر و پایکوپی به‌دور آتش، سده را جشن می‌گرفتند. از هفتم تا چهاردهم بهمن‌ماه هر سال هم در زبان عامیانه قدیم به چارچار» معروف است.
اما باریدن به‌موقع برف و باران و البته قطع‌شدن به‌موقعش، همیشه از نگرانی‌های کشاورزان است؛ به‌ویژه در گذشته که نه‌تنها بین کشورهای مختلف که بین شهرها مراوده به سختی انجام می‌شد و خبری از صادرات و واردات نبود. برای همین خورد و خوراک مردم بند کشاورزی و محصولات خودشان بود. همین نیاز و چشم‌دوختن مدام به آسمان باعث به‌وجود‌آمدن باورها و اعتقادات زیادی بین مردم می‌شده است. در باورهای عامه مردم، گردآوری حسن ذوالفقاری، آمده است که در هر زمینی که در آن گنج وجود داشته باشد، برف پای نمی‌گیرد. یا هرگاه روی برگ درختان برف جمع شود، می‌گویند امسال زمستان سختی در راه است. هر وقت هم برفی که باریده و روی زمین نشسته، پس از چند روز با وجود آفتابی‌بودن هوا آب نشود، باور دارند که حتما برف دیگری خواهد بارید.
خوردن برف هم از عادات زمان‌های دور است. قدیمی‌ها معتقد بودند که نخستین برف را نباید خورد چون آدم را کچل می‌کند. مردم شیراز هم نخستین برف را برف سگ می‌گویند و کسی نباید از آن بخورد. مردم نهاوند به آن برف کلاغ می‌گویند و آنها هم معتقدند هرکسی این برف را بخورد، سینه‌اش کرخ خواهد شد. اگر زن هنگام حاملگی یخ و برف زیاد بخورد، نوزادش طاسه (غش) می‌رود. اگر مرغ در زمستان برف بخورد از تخم می‌افتد و باید برای از سرگیری تخمگذاری به آن سبوس برنج خوراند.
اما برای متوقف‌کردن برف هم باورهایی داشتند، ازجمله اینکه چند مشت برف در یک ماهیتابه می‌ریختند و ماهیتابه را روی آتش می‌گذاشتند تا برف‌ها آب شوند. سپس آب درون ماهیتابه را در کوچه می‌پاشیدند. اگر برف و سرما بیش از حد ماندگار می‌شد، برخی از ن، آش رشته نذری می‌پختند. یا سیخ سرخ‌شده را در برف فرو و به برف و سرما، نصیحت می‌کردند که دیگر بس است و می‌گفتند برود دنبال کارش.
چیزهایی را هم نشانه‌های بارش برف می‌دانستند. می‌گفتند اگر در زمستان پا را بر سقف کرسی بزنی، برف می‌بارد. چوپانان شپش را می‌گرفتند و می‌انداختند روی گرز و میوه نوعی خار بیابانی به نام ژوله و معتقد بودند که به‌زودی برف خواهد آمد. می‌گفتند وقتی هوا سرد باشد و اطراف آسمان از ابر سفید احاطه شود و باد بوزد، برف خواهد بارید. همچنین اگر صبح‌ها سنگ‌ها برق بزنند و درخشندگی داشته باشند، هوا سرد می‌شود و برف می‌آید. علت باریدن برف را کلاغ‌ها می‌دانستند، زیرا برف را دوست دارند و هنگام ریزش برف عروسی می‌کنند. یا می‌گفتند اگر شتر برقصد برف می‌بارد. ابر سفید و هوای سرد، در زمستان برف می‌آورد. اگر سگ، بچه‌های خود را به جای گرمی ببرد، هوا سرد و برفی خواهد شد.
منطقه کهک قم هم درباره برف اول و دوم می‌گویند: برف اول بلاست، برف دوم خوب نیست، برف سوم طلاست». در باور مردم این منطقه در زمستان، کلاغ، پیام‌آور بارش برف است و هر وقت کلاغ‌ها روی دیوار و بام خانه و شاخه درختان قار قار کنند، بارش برف حتمی است.


در مقاله هواشناسی سنتی، زمستان و تمنای باران در ایذه خوزستان» نوشته قدم‌خیرقاسمی هم درباره باورهای مردم این خطه درباره زمستان مطالب جالبی عنوان شده است. فصل زمستان در ایذه بـه طریقی سنتی و قدیمی تقسیم‌بندی می‌شود. 40 روز اول آن بـه چلّه گپه» یا همان چله بزرگ معروف است. بعد نوبت چله کچیرو» یا چله کوچک می‌رسد که فقط 20 روز است. 4روز از آخر چله بزرگ و 4 روز اول چله کوچک را چار چار» می‌گویند. در باورهای این مردم در این 8روز سردی هوا به آخرین حد خود می‌رسد؛ چون دو چله در حال مشاجره با هم هستند و به هم گوشه و کنایه می‌زنند و به جنگ چار چار معروف است.
بعد از این روزها، شش دالو» (6روز پیرزن) یا همان سرمای پیرزن است. از هفتم تا دوازدهم اسفندماه را هم کر و کمر» می‌گویند. کر سوراخ‌ها و شکاف‌های غار را می‌گویند که لانه پرندگان است و کمر یعنی کوه. بعضی‌ها این 6 روز را از روزهای سرد سال می‌دانند که پرنده‌ها در شکاف غارهای کوه از سرما یخ می‌زنند. بعد نوبت 4 روز لورکورکورک» می‌رسد که سرما بـه عقاب و شاهین هم رحم نمی‌کند.
بعـد از آن، 6 روز دیگر را به نـام احمـدیل و محمدیل می‌نامند. این دو نام پسران همان پیرزن سرما  است. بعد نوبت 7 روز شن شن بورون» می‌رسد که هوا گرم و خوش می‌شود. اما دو قسمت از این روزها، ل و محمدیل و شن شن بورون، هرکدام قصه‌هایی دارند.
ل و محمدیل قصه رایجی بین مردم دارند که می‌گوید: دالـو (پیرزن) 2 پسر به نام‌های ل و محمدیل داشت. ابتدا پسر بزرگ‌تر را به کوه می‌فرستد تا کرفس بیاورد اما برف و سرما به او امان نمی‌دهد. مادر پسر کوچک‌تر را دنبال پسر بزرگ می‌فرستد اما او هم دچار کولاک و زمهریر زمستان می‌شود. پیرزن بعد از اینکه هر دو پسرش را از دست می‌دهد ناامید و عصبانی می‌شود و چوب نیم‌سوخته‌ای را از اجاق برمی‌دارد و دور سرش می‌چرخاند و می‌گوید: ل و محمدیل من رفتند دلم بـه کی خوش باشد؟ چوب نیم‌سوخته‌ای بردارم دنیا را بـه آتش بکشم. پیرزن بعد از این جملات با ناله و آه چوب نیم‌سوخته را پرتاب می‌کند. در باور و افسانه مربوط بـه زمستان آمده اگر چوب نیم‌سوز پیرزن به بوته گیاه و یا خاک بخورد آن سال باد زیاد می‌وزد، ولی اگر در آب یا دریا بیفتد، سال پرباری خواهد بود.
 شن شن بوران هم که در انتهای زمستان است، افسانه‌ای دارد. می‌گویند: 2برادر بودند یکی ثروتمند و دیگری فقیر. در یکی از زمستان‌های سرد و سخت قدیم، برادر فقیر تمام کاه و علوفه‌ای را که در انبار داشت برای دام‌هایش مصرف کرد و ناچار به خانه برادر ثروتمند رفت و از او کمک خواست. اما او که خسیس و ناخن‌خشک بود، کاه و یونجه برای دام‌های برادرش نداد و او هم دست خالی برگشت، ولی چون سرما روزهای آخرش را می‌گذراند و زمین نفس کشیده بود دام‌ها طاقت آوردند و تلف نشدند. بنابراین دیگر کسی به علوفه در انبار مانده برادر ثروتمند نیاز پیدا نکرد و بعد از رسیدن فصل بهار، برادر فقیر پیش برادر غنی و ثروتمند رفت و گفت: شن شن بورون بد وه حال گووم که کهاش منده کهدون؛ یعنی زمان شیهه کشیدن اسب‌های کهر فرارسید و بدا به حال برادرم که کاه و علوفه‌اش ماند به کاهدان. چون بهار سبز و خرم از راه رسید. نقل از رومه همشهری 4 بهمن1397  نوشته لیلا باقری تحت عنوان جنگ با دیو سرما .




گزارشی از وضعیت آموزش و پرورش در سالهای 1319-1320 هجری شمسی در چورس . مدارس تازه از شکل حجره و مکتب خانه به شکل  مدرن در آمده بودند . آن هم نه در همه روستاها . بلکه روستاهایی که  ریش سفیدان آن کمی از طعم و مزه شیرین علم را  فهمیده بودند.
6672_گرمایش_کلاس_در_مدارس_قدیمی_دست_خط_مرحوم_باقر_سلطان_بیگی.jpg گوردوم هنگام سحر مدرسه شاگردلری
هر بیری بیر پارچه اودون چیگنینـه قویموش گئدیر
  دئدیم اوغلان بو نـه در؟ سویله دیکی بردالعجوز

 دولتی مدرسه ساکنلرینی اینجیدیور
  دئدیم ای وای بیله بیردولته کـه ئوز ئوزونی
  ایکی خروار اودوندان یـانا رسوای ائدییور

برد العجوز در دانشنامه آزاد پارسی

بَرْد العَجوز
(یا: بَرْد عجوز) به معنای سرمای پیرزن و غالباً به معنای سرمای سخت که پیران را تاب تحمل آن نیست. اصطلاحی که دورۀ اوج سرما را یادآور می شود. در گاهشماری قدیم هفت روز از زمستان را گویند که در سال های غیر کبیسه، سه روز آخر بهمن و چهار روز اول اسفند، و در سال های کبیسه چهار روز آخر بهمن و سه روز اول اسفند است. در وجه تسمیۀ این ایام، روایات گوناگون آمده که پیرزن در همۀ آن ها مشترک است. نزد عرب ها این هفت روز نام جداگانه دارند. به نقل از بیرونی»، برخی آن را بَرْد العَجُز» می دانند به معنای ایامی که به دنبالۀ زمستان می آید.


تسلیت به خانواده ها و عموم ملت ایران بمناسبت   جانباختگان  اتفاق ناگوار هواپیمای اوکرایینی  و مطلبی تحت عنوان عزیزان هموطن  به خود بیاییم .

هنوز چندی از ترور ناجوانمردانه و جنایتکارانه شهید سلیمانی نگذشته بود که مصیبتی دیگر پیش آمد و آن اینکه  عزیزانی دانشمند، مادرانی فداکار و بچه هایی نازنین جان دادند .
 
 عزیزان مثلش یادم نیست ولی همچو مثلی با این مفهوم وجود دارد که ای کسانیکه فرزند دارید مادر دارید خواهر دارید بر مرگ و مصیبت دیگران احساس غم و غصه بکنید و خدای ناکرده خوشحال نباشید.

چرا یک همچو صحبتی را پیش کشیدم ؟ این صحبت را بخاطر روز و احوال این روزهای کشورمان می کنم . دوستان به عنوان فرزندی از ایران زمین که کم هم عمر نکرده ام و سرد و گرم روزگار را هم تا حدودی دیده ام و  فردی قابل هم نیستم  بطور خلاصه عرض کنم که وقتی در یک حادثه ای یک نفر پایش لیز می خورد و  می افتد غیر از اینکه جان او آزرده می شود از این حادثه او ماهم ضرر می کنیم مثلا ممکن است او آموزگاری باشد که نخواهد توانست سر کلاس حاضر شود و دانش آموزانش از درس باز خواهند ماند یا اگر این فرد  راننده ای باشد اگر او صدمه ببیند ما هم به عنوان مسافر به مقصد نخواهیم رسید . اینها مثالهای جزیی هستند
اینها مثالهای ساده ای هستند . حال بپردازیم به مثالهای جدی تر
اگر این فرد استاد دانشگاهی یا پژشکی باشد یا خلبانی باشد همانطور که در  افتادن هواپیما دیدیم جامعه ایران و یا کانادا و اوکراین که ضرر خواهند کرد بلکه جامعه جهانی هم کلی دارایی معنوی  و پزشک و دانشمند خود را از دست خواهد داد .
اما در بعد نظامی . دوستان وقتی در سیستان و  بلوچستان سیلی می آید اگر خسارت بیاورد دود آن به چشم همه می رود و اگر در کردستان  یا آذربایجان کولبری جان خود را از دست می دهد باز مردم تهران شیراز و اهواز و زاهدان خسارت معنوی و مادی می بینند .
و اگر سربازی که وظیفه اش حراست از این کشور هست جان خود را از دست بدهد . همه ما بی سرباز و بی پناه می مانیم . روزگاری که ما برای خودمان کار می کردیم و الان هم به کار خودمان مشغولیم و البته کار بدی هم نمی کنیم این سرباز و پاسدار و نیروی انتظامی هست که در زحمت هست وقتی در جنگ عراق و ایران ما مشغول زندگی بودیم و برای ترقی و معاش خود در تلاش بودیم و هستیم این سلیمانی و سلیمانی ها بود که در باتلاقهای جبهه ها و دشت های خوزستان در عذاب بودند و تیر می خوردند و جان می باختند . .
عزیزان در همین خیابانها اگر دانشجویی که کتک می خورد و جانش آسیب می بیند و اگر نیروی انتظامی زخمی می شود اینها همه از بچه های ایران هستند . کسی در این کشور غریبه نیست همه از ایرانند . چه شده هست که همدیگر را اذیت می کنیم ؟ در این دعوا و کشمکش که تلفات پیش می آید و بانک اتش زده می شود پیروز میدان چه کسی هست ؟
همه ضرر می بینیم وقتی ما ایجا با همدیگر درگیریم در جاهای دیگر جهان امثال ما تولید علم می کنند . کالا درست می کنند و زندگی آرامی می کنند .
اصلا کشور ما چه ایرادی دارد که جوانان ما سرازیر کشورهایی شوند که آیین و و فرهنگ  آدابشان با ما فرق می کند ؟
چرا کشور خودمان را نسازیم ؟ چرا کاری کنیم که جوانان فرار را بر قرار ترجیح دهند . چرا خودمان کارخانه درست نکنیم که همین بچه ها اینجا کار کنند ؟
صلح و آشتی بهترین هدیه و سفارش اولیا هست برای ملت ها و بیشتر از همه داخل کشور خودمان .

هیچوقت کاری که با برادری و دوستی حل می شود با دعوی و  مرافعه حل نمی شود . عزیزان به خود بیاییم در این کشور نه بلوچ غریبه هست و نه ترک و نه عرب و نه کرد و نه مازندرانی و . . همه از ایرانیم . از این جنگ و دعوی خانگی همسایگان دور و نزدیک و  ان فرصت طلب استفاده می کنند .

دوستان زمان آن هست که بیدار شویم دسته بندی ایجاد نکنیم همه به حق خود قایل باشیم . نباشد که دانش آموز با نمره بیست از تحصیل در دانشگاه باز ماند و 230 دانش آموزی که در خبرها آمد و  نمره پایینتری را داشتند در صندلی های رشته پزشکی بنشینند . چرا به حق و حقوق خود قایل نیستیم و واقعا حق دانش اموز زرنگ هست که در رشته بالاتری تحصیل کند و البته نتیجه اش هم در ترقی علم پزشکی بالاتر خواهد بود .
منظورم اجرای عدالت توسط تک تک ملت و دولت هست . یکی بیست ساعت در شنلنروز کار می کند فقزط نون شب را در می اورد و بعضی اصلا کارنمی کنند و یا در معامله سوداگری هست میلیونها به جیب می زند البته مخالف پول در اوردن کسی نیستیم ولی از را ه حلال باشد و چیزی که مد نظر دین محمدی هست .

دوستان بنشینیم و کلاه خود را قاضی کنیم . دست در دست هم بدهیم و حقوق دیگران پایمال نکنیم به هموطن خودمان به همسایه خود کمک کنیم . به دانش اموزان مستعد کمک کنیم . احترام سرباز و پاسدار خود را احترام دانشجوی خود را احترام دانشمندان خود را حفظ کنیم . امریکا 200 سالی هست که آدم شده ولی ما مولوی ها داشته ایم فردوسی ها و نظامی ها و انوشیروانها و سعدی ها و حافظها و شهریارها و خواجه عبدالله انصاری ها و امیر کبیرها و ملاصدراها و خواجه نظام الملک ها و باکری ها و سلیمانی ها و دکتر حسابی ها و نیمایوشیج ها و  دکتر محمد امین  ریاحی ها و بشمار تا توانی .

این کشور شایسته شایسته ها هست و امید است بهتر ازین باشیم . والسلام و شب به خیر .


 تسلیت به خانواده ها و عموم ملت شریف ایران بمناسبت جان باختن عزیزانمان درحادثه هواپیمای اوکرایینی  و مطلبی تحت عنوان: به خود بیاییم. به خود بیاییم

هنوز چندی از ترور ناجوانمردانه و جنایتکارانه شهید سلیمانی نگذشته بود که مصیبتی دیگر پیش آمد و آن اینکه  عزیزانی دانشمند، مادرانی فداکار و بچه هایی نازنین جان دادند .
 
 عزیزان مثلش یادم نیست ولی همچو مثلی با این مفهوم وجود دارد که ای کسانیکه فرزند دارید مادر دارید خواهر دارید بر مرگ و مصیبت دیگران احساس غم و غصه بکنید و خدای ناکرده خوشحال نباشید.

چرا یک همچو صحبتی را پیش کشیدم ؟ این صحبت را بخاطر روز و احوال این روزهای کشورمان می کنم . دوستان به عنوان فرزندی از ایران زمین که کم هم عمر نکرده ام و سرد و گرم روزگار را هم تا حدودی دیده ام و  فردی قابل هم نیستم  بطور خلاصه عرض کنم که وقتی در یک حادثه ای یک نفر پایش لیز می خورد و  می افتد غیر از اینکه جان او آزرده می شود از این حادثه او ماهم ضرر می کنیم مثلا ممکن است او آموزگاری باشد که نخواهد توانست سر کلاس حاضر شود و دانش آموزانش از درس باز خواهند ماند یا اگر این فرد  راننده ای باشد اگر او صدمه ببیند ما هم به عنوان مسافر به مقصد نخواهیم رسید . اینها مثالهای جزیی هستند
اینها مثالهای ساده ای هستند . حال بپردازیم به مثالهای جدی تر
اگر این فرد استاد دانشگاهی یا پژشکی باشد یا خلبانی باشد همانطور که در  افتادن هواپیما دیدیم جامعه ایران و یا کانادا و اوکراین که ضرر خواهند کرد بلکه جامعه جهانی هم کلی دارایی معنوی  و پزشک و دانشمند خود را از دست خواهد داد .
اما در بعد نظامی . دوستان وقتی در سیستان و  بلوچستان سیلی می آید اگر خسارت بیاورد دود آن به چشم همه می رود و اگر در کردستان  یا آذربایجان کولبری جان خود را از دست می دهد باز مردم تهران شیراز و اهواز و زاهدان خسارت معنوی و مادی می بینند .
و اگر سربازی که وظیفه اش حراست از این کشور هست جان خود را از دست بدهد . همه ما بی سرباز و بی پناه می مانیم . روزگاری که ما برای خودمان کار می کردیم و الان هم به کار خودمان مشغولیم و البته کار بدی هم نمی کنیم این سرباز و پاسدار و نیروی انتظامی هست که در زحمت هست وقتی در جنگ عراق و ایران ما مشغول زندگی بودیم و برای ترقی و معاش خود در تلاش بودیم و هستیم این سلیمانی و سلیمانی ها بود که در باتلاقهای جبهه ها و دشت های خوزستان در عذاب بودند و تیر می خوردند و جان می باختند . .
عزیزان در همین خیابانها اگر دانشجویی که کتک می خورد و جانش آسیب می بیند و اگر نیروی انتظامی زخمی می شود اینها همه از بچه های ایران هستند . کسی در این کشور غریبه نیست همه از ایرانند . چه شده هست که همدیگر را اذیت می کنیم ؟ در این دعوا و کشمکش که تلفات پیش می آید و بانک اتش زده می شود پیروز میدان چه کسی هست ؟
همه ضرر می بینیم وقتی ما ایجا با همدیگر درگیریم در جاهای دیگر جهان امثال ما تولید علم می کنند . کالا درست می کنند و زندگی آرامی می کنند .
اصلا کشور ما چه ایرادی دارد که جوانان ما سرازیر کشورهایی شوند که آیین و و فرهنگ  آدابشان با ما فرق می کند ؟
چرا کشور خودمان را نسازیم ؟ چرا کاری کنیم که جوانان فرار را بر قرار ترجیح دهند . چرا خودمان کارخانه درست نکنیم که همین بچه ها اینجا کار کنند ؟
صلح و آشتی بهترین هدیه و سفارش اولیا هست برای ملت ها و بیشتر از همه داخل کشور خودمان .

هیچوقت کاری که با برادری و دوستی حل می شود با دعوی و  مرافعه حل نمی شود . عزیزان به خود بیاییم در این کشور نه بلوچ غریبه هست و نه ترک و نه عرب و نه کرد و نه مازندرانی و . . همه از ایرانیم . از این جنگ و دعوی خانگی همسایگان دور و نزدیک و  ان فرصت طلب استفاده می کنند .

دوستان زمان آن هست که بیدار شویم دسته بندی ایجاد نکنیم همه به حق خود قایل باشیم . نباشد که دانش آموز با نمره بیست از تحصیل در دانشگاه باز ماند و 230 دانش آموزی که در خبرها آمد و  نمره پایینتری را داشتند در صندلی های رشته پزشکی بنشینند . چرا به حق و حقوق خود قایل نیستیم و واقعا حق دانش اموز زرنگ هست که در رشته بالاتری تحصیل کند و البته نتیجه اش هم در ترقی علم پزشکی بالاتر خواهد بود .
منظورم اجرای عدالت توسط تک تک ملت و دولت هست . یکی بیست ساعت در شبانروز کار می کندو بزحمت نون شب را در می اورد و بعضی اصلا کارنمی کنند و یا در معامله سوداگری هستند میلیونها به جیب می زند البته مخالف پول در اوردن کسی نیستیم ولی از را ه حلال باشد و چیزی که مد نظر دین محمدی هست .

دوستان بنشینیم و کلاه خود را قاضی کنیم . دست در دست هم بدهیم و حقوق دیگران پایمال نکنیم به هموطن خودمان به همسایه خود کمک کنیم . به دانش اموزان مستعد کمک کنیم . احترام سرباز و پاسدار خود را و احترام دانشجوی خود را احترام دانشمندان خود را حفظ کنیم . امریکا 200 سالی هست که آدم شده ولی ما مولوی ها داشته ایم فردوسی ها و نظامی ها و انوشیروانها و سعدی ها و حافظها و شهریارها و خواجه عبدالله انصاری ها و امیر کبیرها و ملاصدراها و خواجه نظام الملک ها و باکری ها و سلیمانی ها و دکتر حسابی ها و نیمایوشیج ها و  دکتر محمد امین  ریاحی ها و بشمار تا توانی .

این کشور شایسته شایسته ها هست و امید است بهتر ازین باشیم . والسلام و شب به خیر .


کارشناس رسمی علی سلطان بیگی

تحصیلات: زمین شناسی . آب شناسی

رشته کارشناسی: مهندسی آب

کانون: آذربایجان شرقی

موبایل: 9144140070


 علیرضا مقدم  از وقف نامه حاجی بکتاش 

از اسناد دولت عثمانی که از چورس هم نام برده شده است

در بررسی گذشته تاریخی هر منطقه، علاوه بر مطالبی که از لابه لای کتاب های تاریخی به دست می آید، اسناد قدیمی نیز دارای ارزش فراوانی هستند. حتی از منظری ارزش این اسناد بیش از کتاب های تاریخی است؛ از آن رو که بر خلاف کتاب های تاریخی که با اغراض و اهدافی مشخص و بعضاً سوء نگاشته شده اند، سندها غالباً از این امر مبرّا و تنها گویای واقعیت ها هستند. واقعیت هایی که باید با بررسی های دقیق و تطبیقی از درون متون اسناد بیرون کشیده شوند.

در این میان، بر خلاف کشور ما که آتش جنگ های مختلف و تغییر مداوم سلسله های حکومتگر و حتی تغییر پی در پی پایتخت ها مجالی برای حفظ و نگهداری اسناد آرشیوی از گذشتگان دور ـ آن گونه که باید ـ نداده است، وجود حکومتی 600 ساله در سرزمین آناتولی و مناطق اطراف آن به مرکزیت استانبول سبب گردیده است امروزه محققان با خزانه ای شگرف از اسناد و آرشیوهای قدیمی از نقاط مختلف امپراتوری عثمانی (1299 ـ 1922م) روبرو باشند. اداره آن امپراتوری عظیم که از مرکز اروپا تا شمال آفریقا و بخش عظیمی از خاورمیانه را شامل می شد، مستم داشتن آگاهی های دقیق و کامل به ویژه در حوزه مالیات و درآمدها بود. عثمانی ها هر منطقه ای را که تصرف می کردند، دفاتری متضمن فهرست آبادی ها و میزان مالیات آنها و نام های ساکنان آنها (خانه به خانه) تهیه می کردند»(2) این دفاتر که طاپو (3)ـ تحریر دفترلری» خوانده می شدند، ضمن آنکه در زمان خود کاربرد داشتند، بعدها نیز دور ریخته نمی شدند، بلکه در آرشیوهای مستقلی نگهداری می شدند و خوشبختانه تا به امروز محفوظ مانده و به دست پژوهشگران رسیده اند.

امروز در آرشیو عثمانی نخست وزیری در استانبول (4)» تعداد زیادی از این دفاتر موجود است که بررسی دقیق محتویات آنها می تواند در شناخت زیرساخت های اجتماعی ـ اقتصادی جامعه عثمانی و شناخت زوایای ناشناخته مناطق غربی ایران ـ که روزگاری در تصرف عثمانیان بود ـ بسیار سودمند باشد.

در میان این دفاتر، دو دفتر به شماره های 896 و 911 وجود دارد که برگ هایی از آنها موضوع نوشته حاضر است. اینکه این دو دفتر چگونه پدید آمده اند خود حکایتی جالب و غمناک دارد:

جنگ میان دولت های حاکم بر دو سرزمین ایران و آناتولی پیشینه ای طولانی دارد. قبل از آنکه دو دولت صفوی و عثمانی به بهانه اختلافات مذهبی درگیر جنگ های بیهوده و درازمدت شوند ، دولت های دو سوی سلسله کوه های زاگرس هم سال ها به لشکرکشی علیه همدیگر مشغول بودند. تاریخْ حکایت های فراوانی از جنگ های آشوریان و مادها و ایرانیان و رومیان در خود دارد. شاید بزرگ ترین و دردناک ترین این نبردها جنگ چالدران باشد که بین دو دولت مقتدر مسلمان صفوی و عثمانی روی داد و ضربات سنگینی بر پیکره دنیای اسلام وارد آورد. آخرین این نبردها در واپسین سال های حکومت صفوی اتفاق افتاد؛ آنگاه که سلطان بی کفایت صفوی، شاه سلطان حسین، با تشدید اختلافات مذهبی و سوءتدبیرهای پی در پی موجبات حمله افغان ها به اصفهان و سقوط سلسله صفوی را فراهم آورد. در پی این اتفاق، روس ها و عثمانی ها نیز از فرصت استفاده کردند و به فکر تصرف بخش هایی از ایران افتادند؛ چنان که روس ها گیلان را متصرف شدند و دولت عثمانی که در رأس آن سلطان احمد سوم قرار داشت، در پی اشغال مناطق غربی برآمد و برای تحقق این امر از سه جبهه به ایران حمله کرد. عبدالله پاشا کوپرولی زاده مأمور تصرف خوی و تبریز بود. نویسنده دائره المعارف اسلام ترکی جریان این لشکرکشی را این گونه بیان می کند:

در جبهه وان، عبدالله پاشا کوپرولی زاده قلعه خوی را که شهبازخان [دُنبُلی] از آن دفاع می کرد به مدت 53 روز محاصره کرد. در این اثنا دو بار نیروهای امدادی طهماسب را ـ که از نخجوان به تبریز می آمدند ـ مغلوب ساخت. او خوی را با حمله (12 شعبان 1136 / 7 مه 1724) و چورس (5)را با امان دادن متصرف شد. در آگوست 1724 عبدالله پاشا به سوی تبریز حرکت کرد. در تسوج پیش قراولان قزلباش را مغلوب ساخت و سپس حاکم تبریز را شکست داد. با آنکه قلعه را به مدت 29 روز از راه دور محاصره کرد، اما به دلیل ناکافی بودن آمادگی برای انجام محاصره، عقب نشست و سال بعد با همراه داشتن نیروهای کمکی به تبریز حمله برد و آن را به تصرف خود درآورد (17 ـ 20 ذی القعده 1137 / 27 ـ 30 جولای 1725). با دعوت و تهدید عبدالله پاشا که تبریز را ضبط کرده بود، حاکم قره داغ و مردم اردبیل مجبور شدند به اطاعت عثمانیان گردن نهند (6)

در این میان حکایت دفاع جانانه مردم خوی به رهبری شهبازخان دُنبُلی خود داستانی خواندنی و مهیج است. داستانی که با شهادت حاکم پیر و بسیاری از مدافعان قلعه خوی به پایان می رسد (7)

اشغال آذربایجان تا محرم 1143 که نادرشاه افشار تبریز را آزاد ساخت ادامه داشت. حتی بعد از آن نیز در اثر بی کفایتی شاه طهماسب، نیروهای عثمانی باز تبریز را به اشغال خود درآوردند که این اشغال تا جمادی الاولی 1146 به طول کشید.


--------------------------------------------------------------------------- 

galeri.faezi


Image result for ‫روزهای تبریز ثقه الاسلام‬‎

زندگی ثقه الاسلام مشروطه چی تبریزی و درس آن به ما اینست که تحت هیچ شرایطی خلاف و خیانت نکنیم ( 29 دی ماه - 1239 هجری شمسی و 10 دی ماه 1390هجری شمسی روز شهادت ). 
در فرصت های مناسب زندگی و میانه روی و نصیحت ایشان به افراد انجمن مشروطه را در مورد خود داری از تند روی و شدت  صحبت خواهیم کرد .


روز 10 دی 1290 میرزاعلیآقا ثقهالاسلام تبریزی، مبارز همراه با 7 نفر از مجاهدین نامدار تبریز توسط قزاقهای روس به دار آویخته شد

 میرزا علی آقا یكی از ان مشهور دوره مشروطه  فرزند میرزا موسی بن میرزا محمد شفیع است که در هفتم رجب سال 1277 هجری قمری در تبریز دیده به جهان گشود و در 53 سالگی و در عاشورای سال 1330 هجری قمری توسط قشون روس در تبریز به شهادت رسید. گرچه ثقه الاسلام در تبریز دیده به جهان گشود ولی نیاكان او در اصل از مردم خراسان محسوب می شدند و به امور دیوانی مشغول بودند.

پدر ثقه الاسلام (حاج میرزا موسی ) كه او نیز به ثقه الاسلام مشهور بود در قیام تنباكو نقش بسزایی داشت و مردم تبریز را برای الغاء قرار داد رژی تشویق می كرد. میرزا علی آقا مقدمات علوم دینی و ادبی را در تبریز فرا گرفت و آن گاه برای ادامه تحصیل رهسپار عتبات شد

از آغاز جنبش مشروطیت از هواداران آن بود. پس از اعلام مشروطه در انتخابات دوره اول مجلس شورای ملی رای اول را در بین علمای تبریز بدست آورد ولی نمایندگی را نپذیرفت.

در زمانی كه مشروطه خواهان تبریزی به تشویق كنسول انگلیس، و در اعتراض به محمدعلی میرزای ولیعهد در كنسولگری انگلستان تحصن كردند ثقه الاسلام از مخالفان این تحصن بود و امور مربوط به متحصنین را در مسجد حل می كرد. پس از تشكیل انجمن ایالتی تبریز با انجمن در ارتباط تنگاتنگ بود و در عین حال بر آن انتقاد نیز داشت. در یكی از دیدارهای خود به اعضای انجمن گفت: به عقیده من گرویدن شما به امورات جزئیه اسباب تعطیل امور شما است و این مردم وقتی انجمن را شناختند متصل دسته دسته رو به انجمن خواهند گذاشت و شما را از كار باز خواهند داشت، به عقیده من نباید رسیدگی بر امورات جزئیه كنید» .

انجمن تبریز به اندرزهای ثقه الاسلام گوش فرانداد و در پی كسب قدرت در امور بسیاری مداخله می كرد. اقتدار این انجمن روز به روز در حال افزایش بود و در بسیاری از موارد ثقه الاسلام با تهای آن همراه نبود و با آنان درگیر می شد. در نامه ای از وی به این موضوع می توان پی برد: در تبریز هنگامه غریبی است، حد می زنند و تعزیر می كنند، قیامت است و آشوب . اعضاء انجمن از انجمن كناره گرفته است، عجالتاً مردم چند فرقه شده اند تا عاقبت چه شود تمام كارها معوق و حواس من پریشان » ثقه الاسلام در عین حال از مخالفان برهم خوردن انجمن بود و به اصلاح آن نظر داشت.

ثقه الاسلام تبریزی  مشروطه خواه متعادل و متینی بود كه از هیچ شخص و گروهی كارهای تند و افراطی را نمی پذیرفت . گرچه از مدافعان و رهبران بسیار برجسته جنبش مشروطه در آذربایجان بود ولی از تند روها بسیار انتقاد می كرد و یكی از علل ناكامی مشروطه را رفتار افراطی و نامتعادل این گروه می دانست .

ثقه الاسلام تبریزی مشروطه طلبان را به چند دسته تقسیم می كرد. گروهی را مشروطه طلب راستین می نامید. عده ای را بوالهوس و آشوب طلب و تندر و و جمعی را هم كسانی می دانست كه برای ریاست طلبی و رسیدن به اغراض و منافع شخصی طرفدار  مشروطه شده اند .  از آن جا كه وی بسیار وطن دوست بود و به استقلال میهن شدیدا علاقه داشت  یكی از نگرانی های همیشگی او به خطر افتادن استقلال كشور در جریان تحولات جنبش مشروطه خواهی بود. او می گفت : یك وجب از خاك ایران را با تمام دنیا عوض نمی كند

کشورهای خارجی و به ویژه روس ها  از مواضع سرسختانه  ثقه الاسلام تبریزی نسبت به بیگانگان كاملا آگاه بودند و می دانستند كه شور وطن دوستی این عالم مجاهد به گونه ای است كه هرگز در برابر اهداف مانه بیگانگان آرام نخواهد نشست و به مشروطه خواهان غربگرا نیز اجازه نخواهد داد مشروطه طلبی و آزادی خواهی را بهانه ای برای نابودی استقلال میهن بنمایند.

ثقه الاسلام در دوره استبداد صغیر سعی زیادی برای جلوگیری از اشغال تبریز و حل مسالمت‌آمیز مسائل داشت. پس از فتح تهران کوشش کرد که از خلع محمدعلی شاه جلوگیری کند و اختلافات با مسالمت حل شود ولی موفق نشد. با اشغال تبریز از سوی نیروهای روسیه  سعی در آرام کردن اوضاع داشت. به اصرار او ستارخان و باقرخان از تبریز به تهران رفتند.


در ذیحجه سال 1329 قمری  روس ها به ایران اتمام حجت دادند و آنگاه به بهانه های مختلف خاك ایران مورد هجوم و آن ها قرار گرفت. پس از آن كه روس ها وارد شهر تبریز شدند  به غارت و كشتار مردم دست زدند. این كشتار با مقاومت مردم شهر همراه بود و یکی از افراد محوری در دفاع از شهر را باید ثقه الاسلام دانست .

هر قدر اوضاع تبریز بحرانی تر می شد و كشتار و ستم روس ها شدت بیشتر پیدا می كرد افراد بیشتری از ثقه الاسلام در خواست می كردند كه از شهر خارج شود و جان خود را نجات دهد. حتی ماموران بلندپایه عثمانی كه در كنسولگری عثمانی در تبریز بودند از طریق فردی به ثقه الاسلام پیغام دادند : طبق اطلاعاتی كه ما به دست آورده ایم هدف روس ها این است كه شما را حتما دستگیر كنند پس فكری به حال خود بكنید.


ثقه الاسلام در پاسخ به كسی كه پیغام آورده بود گفت : در جریان شكست عباس میرزا از روسها  میرزا آقای میرفتاح جلو افتاد و شهر تبریز را به دست روس سپرد. از آن زمان صد سال می گذرد و همیشه نام آقا میرفتاح به بدی یاد می شود. شما چگونه راضی هستید كه من در این آخر زندگی از ترس مرگ  خود را به پناهگاهی بكشم و دیگران را در دست دشمن رها نمایم . بدین ترتیب  او تا آخرین لحظه حیات  مردم را رها نكرد و سرانجام در عصر روز نهم محرم 1330 (نهم دی 1290 شمسی ) توسط نظامیان مسلح روس دستگیر شد. كنسول روس در كنسولگری این كشور نسبت به ثقه الاسلام تبریزی اهانت كرد و ایشان را بخاطر اینكه عامل اصلی قیام مردم علیه روس ها بود سرزنش كرد. ثقه الاسلام با رشادت تمام پاسخ كنسول روس را داد وبه او گفت : من به وظیفه اسلامیت و ملیت خود عمل كرده ام  زیرا نمی خواستم ملت مسلمان اسیر بیگانگان باشد. در این ماجرا كنسول روس نوشته ای به دست ثقه الاسلام داد واز وی خواست برای رهایی از مرگ گواهی دهد كه جنگ را ابتدا مردم تبریز آغاز كردند نه روس ها. ثقه الاسلام در پاسخ كنسول روس گفت : من حاضر نیستم چنین شهادتی بدهم زیرا این ها كه شما مدعی هستید دروغ است و جنگ را شما آغاز كردید


سپس كنسول روس از ثقه الاسلام تبریزی خواست گواهی كند كه دولت ایران قادر به حفظ امنیت آذربایجان نیست و توقف ارتش تزاری در آذربایجان ضرورت دارد. ثقه الاسلام به این خواست كنسول روس نیز پاسخ مثبت نداد وبه او گفت : شما آذربایجان را تخلیه كنید من قول می دهم امنیت كامل در این جا برقرار شود. بالاخره پس از آن كه ثقه الاسلام تبریزی به هیچ یك از درخواست روس ها پاسخ نداد سرانجام در بامداد روز دهم دی 1290 برابر با دهم محرم 1330 قمری و همزمان با عاشورای حسینی آن عالم بزرگ را در سربازخانه روس ها به دار آویختند . مزار او در مقبرةالشعرای تبریز قرار دارد.

1290- 1239=51ساله

------------------------------------------------------




 دو مثل و دوفیلم کوتاه برای  یک پرنده بنام لک لک ( حاجی لک لک )

مقدمه : 
اگر راستش را بخواهید که حتما اینجور هست  دلیل اینکه می گویند "حاجی لک لکین آرتیق بالاسی " را حقیر نمی دانستم تا اینکه فیلمی کوتاه را از آن دیدم و برایم درست بودن این مثل ثابت شد.  .
چرا در زبان ترکی لک لک را "حاجی لی لک"  می نامند ؟
به نظرم  پاسخ صحیح اینست که چون لک لک پرنده ای کوچ گر هست لذا این نام را برایش انتخاب کرده اند. تصور پیشینیان  این بوده که لک لک ها به مکه می روند و حاجی می شوند.  همانطور که می دانید لک لک بر بلندی ها لانه می کند و اتفاقا به نوعی مانند بعضی حیوانات در کنار انسانها خانه خود را می سازد و ما آنها را با گردن کشیده و سر فراز بر بالای گلدسته مسجد ها و گاهی بر روی بسته های علف که دامداران جهت تغذیه زمستانی حیوانات خود این علف ها را روی هم جمع می کنند و روی تیرهای برق مشاهده می کنیم  .
و به نظر می آید این پرنده نزدیکی به انسان را برای خود امنیت ایجاد می کند
حاجی لک ‌لگین آرتیخ بالاسی – جوجه اضافی لک‌ لک ( جوجه‌‌ای که خود لک‌لک از لانه بیرون پرت میکند). من این فیلم را دیدم که لک لک یکی از جوجه هایش را کشت و از خانه بدور انداخت ولی باز معتقدم که به چشم خودم و در طول عمرم لک لک هایی دیده ام که دو سه جوجه را همزمان نگهداری کرده و بزرگ کرده و پرواز داده اند .
و اینکه چرا لک لک به انسانها اعتماد می کند؟باور عمومی بر این است که لک لک پرنده مقدس هست و آزردن این پرنده گناه هست.  شاید این پرنده به این باور پی برده و فهمیده که انسانها هوای او را دارند و آسیب رساندن به آن را گناه می شمارند. همانطور که درخت بریدن توت را هم گناه می دانند حتی  اگر روزی به اجبار می خواستند درخت های توت را ببرند  آنها را می دادند سید ها می بریدند .
و مثل دیگر در مورد لک لک  :
حاجی لیلگین عمری لاخلاخینان گئچر (ریاحی) – عمر لک لک با لاخلاخو سپری شود دوستان لاخلاخینان سپری می شود چه مفهومی دارد  ؟ لک لک در بالای بلندی در لانه خود   می نشیند  و با بحرکت در آوردن دولبه منقار خود یک صدایی از خودش در می اورد که مانند صدای به هم خوردن دندانها در انسانها در هنگام سرد شدن هوا هست . نمی دانم  شاید شبیه به لخ لخ باشد


[https://www.aparat.com/v/N3iQy]
[https://www.aparat.com/v/e2dVy]

[https://www.aparat.com/v/N3iQy]
[https://www.aparat.com/v/e2dVy]


جمع کردن و روی هم چیدن علوفه  برای زمستان دامها (بسته های علف خشك شده و یك جا جمع شىده را به تركی تایا می گوئیم ).

Image result for ‫لانه لک لک‬‎

Image result for ‫لانه لک لک‬‎




Image result for ‫لانه لک لک‬‎ انواع لانه های لک لک ها



 

ایشیق بولاقی

ای آخان ایل لرله بیرایشیق کیمی

حیاتین معناسی سنده گورونور

آخدیقجا هرزادا جان باغیشلیرسان

چیچکه چمنه هر یان بورونور

دوغروسو سن بیزه آب حیات سان

جنت دن آخان بیر چشمه سن تات سان

سنین قدرتین دن چورسون باغلاری

دائم چیچک له نیب بلکه نجات سان

خالیق متعال  اوز  رحمتینی

سنین آخماقین لا گوستریر بیزه

آخیرسان آق چایا آرازا ساری

نهایت توکولورسن خزر دنیزه

سنین تاریخینی هئچ کیمسه بیلمیر

حیات باشلاناندان جوشور داشیرسان

منت سیز دویورورسان بوتون جانلاری

دایانمیرسان بیر آن گئدیر آشیرسان

یاخیندان اوزاقدان گله ن قوناقلار

باشینا ییغیشییر دینجه لیر هاردا

یایین ایستی سینده یای چیلله سینده

یورقون مسافیرلر جان تاپیر اوردا

قیشدا دا وار سنین گوزه ل بیر صفان

آغ پالتار گئییرسن بیر گلین کیمی

سمایا باش چکیب اوجا داغلارین

قره تپه دئییم یا سه ورین کیمی

جویز باغلاریمیز سنه باغلی دی

بوستان باخچامیزدا سندن تاغلی دی

تکجه بولاق دئسک ظولم دی سنه

بولاق سان ایشیق سان جانلارسان یئنه

چورسون داماریندا آخان قیزیل قان

شبهه سیز خیال سیز سن سن هر آندا

دایانما آماندی جان وئر یوردوما

بلکه شان شوهرتین آرتسین بوندان دا

 

تبریز1388/08/16

عباسقلی طاهری چورسی

 

 


بسم‌الله الرحمن الرحیم

وضعیت بارندگی كشور از اول مهر تا 25 اسفند سال آبی 99-98

ارتفاع كل ریزشهای جوی از اول مهر لغایت 25 اسفند سال آبی 99-98 بالغ بر 7 میلیمتر می‌باشد. این مقدار بارندگی نسبت به میانگین دوره‌های مشابه درازمدت( 162 میلیمتر) 15 درصد افزایش و نسبت به دوره مشابه سال آبی گذشته( 203 میلیمتر) 8 درصد كاهش نشان می‌دهد. ضمناً حجم بارش اول مهر تا پایان 25 اسفند معادل 308.1 میلیارد مترمكعب می‌باشد.

جدول شماره (1) و (2) میزان ریزشهای جوی مهر تا پایان 25 اسفند سال آبی 99-98 را در مقایسه با متوسط درازمدت و سال آبی گذشته همین دوره و درصد افزایش یا كاهش آن را در سطح كشور به تفكیك 6 حوضه آبریز اصلی و حوضه‌های آبریز درجه دو(سی‌گانه) نشان می‌دهد.

نقل از مطالعات منابع آب 


دو پادشاه در اقلیمی نگنجند و اندر احوالات ما، مردم منطقه خاورمیانه و دیگر جاهایی  که  وضعیتمشابه دارند. 
مثالها : 
دمو کراسی از نوع افغانی. همین امروز 19 اسفند خبر آمد که افغانستان از امروز 2 تا رییس جمهور خواهد داشت. اشرف غنی و عبداله عبداله. تازه از فردا هم  طالبان رسما وارد گود خواهد شد. و  این جمهوری چند رئیسی مثلی  یادمان آورد که اگر  آشپز  دو تا شد آش شور می شود یا بی نمک یا اگر ماما دو تا باشد اوشاق ترسینه گئلر. تازه در این ضرب المثل نگفته که اگر آشپز 
 
  سه تا باشد  تکلیف چه خواهد بود ؟
افغانستانی که روزگاری مهد علم و دین و خاستگاه  پیر هرات ها و دیگر پیرها و اهالی آن علیم و  عالم  بودند. مردانی نیک نفس و سخنور و ادیب. اما در همین کشور دو روز قبل باز 27 نفر را با خمپاره  راهی  دیار باقی کردند و همه اینها یعنی جنایتها و یا بخشی از آنها  بنام اسلام اجرا می شود. 
آیا این ها  فاجعه نیست؟

هند دارد آرام آرام ولی با نهایت خشونت مسلمانها را می کشد . کشوری که ناجی آن ( گاندی) علیرغم رنجهایی که از کفتار پیر خون آشام بریتانیای کبیر دید همه اش بر بال پرنده صلح نشست و بر آن کفتار پیروز شد . 
آیا این ها  فاجعه نیست؟


کمی آنطرفتر در سوریه هم بنام دفاع از مرز و سرحدات و تمامیت کشور و کمک به اسلامیات ، چندین کشور دست و پنجه نرم می کنند غافل از آنکه خونهایی که در آنجا با بمب های  یهودیت روسی و گه گاهی هم توسط صهیونیزم  به مواضع سوریها  و با مساعدت پوتین ریخته می شود خون بچه های مسلمانها  اعم از کرد و افغانی و لبنانی و ایرانی بوده که جان می بازند .
آیا این ها  فاجعه نیست؟

پولهای از جنس دلار و ریال  عربستان و دیگر امیر نشین های منطقه را که سرمایه ملی آنهاست امریکا به لحاظ ترسی که از ایران بدل عربها گذاشته شده  است به کشور خود می برد که البته  هر چند ما هم با نوشتن کلمه مرگ بر اسرائیل (که البته مرگ حق آتش افروزان  اسرائیل هست) ،در ایران
 هراسی عربها جزیی نقش داشته ایم و سگی هار مانند اسرائیل را هارتر  و تحریک پذیر تر می کنیم.
آیا این ها  فاجعه نیست؟
با این وضعیت موجود در منطقه و جهان نه
دکترین، اندیشه ها و نه داروی تجویزی  ما در سامان یافتن منطقه و جهان موثر واقع می شود و نه مریض و مرض موجود علاج می شود که  بشود  گفت با فلان حرکت  منطقه را اصلاح کردیم و نه که این مرگ و میرهای جنگی حاصل از بمب گذاری های طالبان و القاعده و عملیات کودک کشی و مسلمان کشی پایان گیرد .

و در این جنگ و گریز ها و فعل و انفعالات داخلی و خارجی که سالهاست درگیر آن هستیم   شخصی از  میان ما ( اگر خب
ر دروغ باشد از احتمالی خیلی خیلی عذر می خواهم و حاضرم جرم اتهام را قبول کنم)، البته اگر در مورد ایشان هم راست نباشد در مورد خاوری و غیره که درست هست یعنی در اسم ممکنه که او نباشد ولی اسامی دیگری هستند که اختلاس را انجام داده اند. 
  بلی شخصی از میان  ما ایرانیها  که سالها در مسند یکی از  دانشگاههای سراسری  نشسته و رتق و فتق امور علمی  دانشجویان تلاش می کرد در پایان کار و شاید هم به عنوان پاداش خدماتش 125 هزار میلیارد تومان را هاپولی کرده و یا سوء استفاده هایی از قدرت و امکاناتش کرده است . دوستان - عزیزان- بزرگواران ادیب و تربیت گر، این چه نوع تربیتی است که حداقل برای  خود تربیت دهنده ( آقای؟) ساری و جاری باشد  ؟ یعنی حداقل تعلیم دهنده بد نکند و به گفتار خود واثق بماند و امین و درست کار با شد  .
 چرا این اساتید  از خود نمی پرسند که چرا  گفته ها و تیر های تربیتی  ما به هدف نمی خورد؟. حال دانشجویان را درست و حسابی اگر تعلیم و تربیت هم ندادیم حداقل خودمان عمل گرا باشیم و بعد هم جهت بهانه و اغوا بگوییم که 
 دانشجوهای ما  استعداد لازم را نداشتند .
 سعدی در باب هشتم در آداب صحبت در مورد این چنین اساتید دانشگاه ها چنین گفته بود: 

 

معصیت از هر که صادر شود ناپسندیده است و از علماء ناخوبتر که علم سلاح جنگ شیطانست و خداوند سلاح را چون به اسیری برند شرمساری بیش برد.

عام نادان پریشان روزگار

به ز دانشمند ناپرهیزگار

کان به نابینایی از راه اوفتاد

وین دو چشمش بود و در چاه اوفتاد

آیا این ها  فاجعه نیست؟

بگذریم که امروز بدلیل هجوم کرونا  مجال این حرفها نیست مردم به جان خود  و پیدا کردن دو شیشه ضد عفونی فکر می کنند . فقط نوشتم که آیندگان نگویند گذشتگان نمی دانستند . رسیدیم به کرونا که ناگفته هایش را بگوییم. 
---------------------------------
کرونا تا حال جان خیلی ها را بیجان کرده و  خدا که حافظ همه شما عزیزان باشد و من که الان می نویسم فردا معلوم نیست که به همراه کرونا بروم و دفتر زندگی نصف و نیمه خود  را تعطیل کنم  . 
نمی گویم که جامعه حتما و حنما  پاک پاک باشد اما در مقابل جامعه ناپاک و آدم های کثیف هم قابل قبول نیست چطور شده که  این جامعه فرهنگی با 8 هزار سال تمدن، چنین وضعیتی را پیدا کرده است .
مثلا : در جامعه ای که بهترین پزشکانش تسلیم کرونای لعنتی شده اند  اعمال زیر دیده می شود
- در مرغداری اش ضد عفونی کننده پیدا می شود.
- داروخانه ها (نه همه شان ) الکل و دستکش طبی  نمی دهند.
- احتکار اجناس و سوداگری بیشتر شده است.
- قیمت بعضی کالاها چندین برابر فروخته می شود .
- عوامیت و یا ناچاری عده ای اگر چه در شمار و وزن کم اند، باعث می شود قدرت واقعی و اعجاز گونه  امامان معصوم این آفتاب های درخشان علم لدنی  و دیگر شخصیت های صاحب نفس  به و  علم و درایت و خدابینی و اهداف والای  آنها در سایه قرار گرفته  و از طرف عده ای هر چند کم در شمار،  بد فهمی پیش اید.
- کسی سوال بکند که ای برادرانی که به مسکرات روی آوردید آخر این مسکرات در زمان خودش و اوقات عادی چه دسته گلی بر فرق جماعت استفاده کننده از آن زد که الان در این وانفسا رفته اید الکل صنعتی را تنها علاج از کرونا اختیار نمودید و جان خود را از دست دادید؟

عزیزان ، بزرگواران این حرفها برای از میدان بدر کردن و توهین به کسی نوشته نشده است می خواهم مانند کوهنوردها که به کوه صعود می کنند گهگاهی به ورا هم نگاه کنیم و مسیر را بسنجیم. همه ایراد داریم همه خطا داریم . اما دارد وقت از دست می رود .
 دکتر های  بیمارستان که سرباز مسلح ما در بیمارستان ها هستند از نداشتن ماسک می نالند آنطرفتر  بیشرفها الکل و دستکش را قایم می کنند.
این طرف پرستار جوان،  دختری زیبا و مادری در فردا های ایران از کرونا جان می بازد و آن طرف  بی غیرتهای پول دوست و سوداگر با تفهیم اینکه الکل تنها راه علاج کر
وناست. الکل صنعتی را به خورد مردم می دهند تا 20 نفر از مردم جان ببازند.
آیا زیبنده هست  در سرزمینی که شهید قاسم قدم بر می داشت و پایان کارش البته به ظاهر( در راه و عقیده خودش جان داد)  غم انگیز نمود . در چنین سرزمینی  الکل  ی کنیم؟. 
چرا چنین  شدیم؟
 چه در میان کاسبکاران و تولید کنندگان و چه در لباس و  منصب دولتی وجدان چه شد ؟ چرا برای کرونا زودتر  قدم بر نداشتیم و چرا قرنطینه را بعنوان یک راه اصلی انتخاب نکردیم ؟ و الان چرا نمی کنیم   و در عوض با یک گام پسگردانه و عوامانه  قرنطینه را یک روش عهد بوق حساب کردیم ؟
و چرا چنین می شویم ؟ و پایان کارمان چیست ؟ 
دوستان به خود بیاییم و کسی هم بدش نیاید از این حرفها . بیدار شویم و در راه مصلحت مجاهدت کنیم . اجازه بدهید از خودمان انتقاد کنیم چون  برای اصلاح و پیشرفت خودمان باید به دمل چرکین خودمان  خود خواهی ها منفعت طلبی ها نیشتر بزنیم. 

خدای بزرگ چنان کن که سر انجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار
و امید است همه  ملت با رعایت قواعد بهداشتی و تلاش دلسوزان جامعه پزشکی از این مرحله رد شویم .

خطا های نویسندگی زمانی اصلاح می شوند که خوانندگان محترم نظر بدهند. 
خیلی خلاصه عرض کنم تا خوانندگان محترم را خسته  نکنم . 
ضمن آرزوی سلامتی  و موفقیت برای فرزندان وطن اعم از پزشکان ، پرستاران و  کلیه کادر پزشکی  و نگهبانان امنیت و زحمتکش  کشور از نیروی انتظامی ، زمینی ، هوایی ، سپاه ، ارتش و راهداران کشور و کلیه کسانیکه در خدمت خلق الله هستند و ننگ بر کسانیکه در این اوضاع حساس اب را بجای الکل   و اجناس بهداشتی و ضد عفونی را با قیمت گران و خارج ار عرف سود  عرضه می کنند.
 
دوستان اغلب نوشته های اینجانب فی البداهه هستند یعنی نوشته ای آماده را انتشار نمی دهم و ان هم در زمانی نوشته می شوند که اغلب مردم در حال استراحت و خواب هستند  و بخاطر همین دیر وقت بودن و خستگی گاهی می شود خطاهایی در نگارش و  حتی در مطالب پیش می آید . 

اما روز یا روزهای بعد مطلب را باز بینی می کنم و مواقعی پیش می آید که خودم هم به نوشته خود اعتراض می کنم و  می بینم که اصلا مطلبی را که نوشته ام منظور  آن نبوده و گاها نوشته  بیراهه می رود  و این است که باید دوستان خواننده هم کمکی بکنند تا بقول فارسی گاف ندهم و بقول زبان خودمان بارا قوی مییام  . 

روزگاری حافظ چنین گفت :


نخست موعظه پیر صحبت این حرف است

که از مصاحب ناجنس احتراز کنید

هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق

بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

دوستان همانطور که خودتان بهتر می دانید  این روزها صحبت از یک ویروس خطرناکی  هست که به شدت مسری و مخل زندگی مردم  هست و تا کنون جان عزیزانی را هم گرفته است. بر اساس اسناد تاریخی انسانها از قدیم هم گرفتار بیماری هایی مانند وبا ، جذام ،حصبه - طاعون - مخملک و سرخک  می شدند و یا کمبود ارزاق و در واقع نه کمبود، بلکه نبود ارزاق و قحطی هم آدمها را گرفتار می کرد.  برای مثل در شرایط انقلاب مشروطه در صد سال قبل هم از این گرفتاری ها بود و خدا  این بلا ها را از سر ایران دور کند.

این چند سطر از متون مربوط به  ادوار گذشته و جنگ جهانی اول و اثرات آن در ایران است :

جنگ جهانی در سال 1914 میلادی (1293خورشیدی ) شروع  و در 19 میلادی (1293 خورشیدی ) پایان یافته است. و ده میلیون کشته داشت البته ایران در این جنگ نقشی نداشته است . ولی این گفته  به این معنی نیست که ایران از این جنگ آسیب ندید طبق گفته محققین،  ایرانیان در این جنگ با اسلحه کشته نشدند بلکه با سلاح گرسنگی تلف شدند. اگر خوشبینانه نگاه کنیم ایران یک سوم جمعیت خود را در گرسنگی از دست داده است . و البته این جنگ مولود یاغی گری های اسماعیل سمیتقو و جنگهای جیلولیق و کشتار و غارت و اشغال  آذربایجان و بعضی دیگر نقاط کشور  توسط ترکیه عثمانی و روس ددمنش و ارامنه و انگلیس تواما بود . 


آن سال‌ها در ایران خشکسالی داریم، نابسامانی‌های دیوان سالاری داخلی داریم. قیام‌های متعدد، شورش‌های متعدد و راهزنی‌های متعدد در اقصی نقاط کشور وجود دارد. وضعیت اقتصادی مردم به شدت خراب است. در کنار همه این موارد بیافزایید حضور بیگانگان را در ایران که به دنبال منافع خودشان هستند.


یکی از افسران دانستر فورس گزارشی نوشته است که در کتاب قحطی بزرگ از آن استفاده شده است. این افسر خاطراتش را در سال 1919 منتشر کرده است. این نیروها از راه عراق امروز وارد کرمانشاه و ایران شده بودند. عنوانی که او در خاطراتش برای فصل ورود به ایران انتخاب کرده سرزمین مرگ و فلاکت» است. یعنی اولین چیزی که او زمان ورود به ایران می‌بیند مرگ است. چون در کنار جاده جنازه مردم را می‌بیند که به خاطر گرسنگی روی زمین افتاده‌اند. یعنی بدبختی از سر و روی ایران می‌بارد. حتی گزارشاتی از آدم خواری در ایران وجود دارد که در کتاب‌های خاطرات، چه ایرانی‌ها و چه مسیونرهای خارجی به آن اشاره شده است. در آن زمان تعدادی از مسیونرهای آمریکایی برای تبلیغ مسیحیت آمریکایی و امور خیریه وارد ایران شده‌ بودند. گویا از جمعیت 20 میلیونی ان زمان حدود 8  میلیون نفر تلف شده اند . 


و این چند سطر از اوضاع مشروطه  هست :


محاصره تبریز، به اتفاقاتی گفته می‌شود که در دوران استبداد صغیر در تبریز رخ داد که در طی آن، نیروهای وابسته به محمدعلی‌شاه، شهر تبریز را با هدف سرکوب مشروطه‌خواهان این شهر به مدت ۱۱ ماه از ۳۰ خرداد ۱۲۸۷ (۲۰ جمادی‌الاول ۱۳۲۶) تا ۹ اردیبهشت ۱۲۸۸ (۸ ربیع‌الثانی ۱۳۲۷) محاصره کرده و مانع از رسیدن غذا و دارو به شهر شدند؛ تا این که عده‌ای از نیروهای روسیه به بهانه حفظ جان اتباع خود در تبریز، در ۹ اردیبهشت ۱۲۸۸ وارد شهر شده و در نتیجهٔ آن محاصره تبریز به پایان رسیده و نیروهای وابسته به شاه از اطراف شهر متفرق شدند.[۱]

گرسنگی ها در تبریز بیداد می کرد و از آن بدتر سلامتی انسانها به خطر افتاده بود و تحت گرسنگی و کمبود مواد غذایی عقل انسانها ذایل می شد گفته می شد تعدادی شکم خود را پاره کرده و روده های خود را به دندان می کشیدند .   و اتفاقا باید بگوییم جنگ جهانی اول هم دوره با مشروطه بود و تاثیر گرسنگی و سو تغذیه را می توانیم در یابیم . و همان جمله معروف آن دست فروش تبریزی در درگیری با یک پاسبان در میان مردم طنین انداز هست : یونجا یئیب مشروطه آلمیشیق 

حال برگردیم به موضوع خودمان


می شود گفت با چنین بازی های مرگی که در کره خاکی می بینیم  حتی ممکن است که چند سال بعد امریکا یا روسیه و چینی که خود الان گرفتار ویروس هست، می  مشابه و حتی بدتراز کرونا ر ا ساخته و به  جوامع ول سرایت دهند البته این پیش بینی از توهم توطئه و شدت بد بینی نیست بلکه هر روز که می گذرد انسان به چنین نتیجه گیری هایی می رسد .

 

اما چکار کنیم که کمتر آسیب ببینیم ؟

دوستان داشتن روحیه قوی و اعتماد به نفس بالا در مقابل کرونا  و در    در هر امری که به انسانها زیان می رساند ضروری هست برای مثال اگر در یک صعود به کوه پایمان صدمه ببیند باید دوستان همراه  ما یک روحیه ای داشته باشند که از خون و زخم نترسیده و مداوای اولیه  پای ما  با استفاده از مواد ضد عفونی کننده و کمکهای ابتدایی تا رسیدن به بیمارستان را انجام بدهند

  خیلی ها در  گذشته  و الان هم همینطوری هست و  والده ما اسم یک نوع  بیماری سخت را که متاسفانه بدنام و خطرناک هست  هیچگاه تکرار نمی کند چون اولا نمی خواهدکه از این بیماری اسمی برده شود تا اطرافیان ناراحت نشوند  ثانیا معتقد هست که تکرار خاطرات بد و بیماریها و بکلی نا امید شدن خود  یک نوع مرگ قبل از موعد هست .

اینگونه مصایب ناگوار به مردم اثبات می کند که یک نامرد هایی در جامعه وجود دارند که موقع ناراحتی ، غم و حتی مرگ از این وضعیت سو استفاده می کنند و با مرگ سوداگری می کنند.

اما از این دو بیت حافظ بیت اول را برای مناسبت دیگری می گذاریم اما بیت دوم می گوید سر زنده باشیم . به اعصاب خود مسلط باشیم. یکی از راههای غلبه به دشمن یا بیماری، مسلح شدن علیه آن از طریق  شناسایی نقاط قوی  ویروس هست


هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق

بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

  به قول معروف حس مرگ قبل از زمانی که خودش را نشان بدهد آزار دهنده و مایوس کننده هست و انسان را می کشد. پس با روحیه باشیم و لج کردن از روی جوانی و بوسه زدن ( کاری که شخصی در فضای مجازی دیدیم )آن هم  در شرایطی که امکان آلودگی فراهم است حتی از روی اخلاص  ،  خشک و متعصب بودن علامت خوبی در قلب انسان نیست هر چند نشان اخلاص آن جوان عزیز باشد.

حرمت مکانرار نیست های مقدس به ذات، عزت و بزرگواری خود آن اولیا و امامان (ع) هست نه به در ، پنجره ، نقش و نگار، آهن و طبقات ساختمان آنهاست . این آجرها و نرده ها و ساختمانها را دست انسان ساخته است و هر چند که  اشیای و لوازم منسوب به این اولیا (متاثر از ارزشمند بودن خود اولیاست) هم بدیده  احترام نگاه می شوند  و اینکه گرد و خاک و  ذرات زیان بار سطح یک درب و مکان موجود را انکار کردن کاری عقلایی نیست و اصلا طرح وجود یک میکروب و روبرو قرار دادن یک مکان مقدس را با یک ویروس و میکروب که می تواند همه جا وجود داشته باشد دور از شان اسلام و  شان ایرانیها می باشد.      


در هر حال حقیر می توانم این را عرض کنم که  از هر راهی عقلانی باید با این ویروس مبارزه کرد و قرار نیست که با انتخاب زمانی اشتباه برای یک زیارت که به قول معروف بعد ها "  آقا خودش طلب می کند تا همه به زیارت برویم"، موقعیت کشورمان را که روزهای سختی را می گذراند  به سختی بیندازیم . 


چکار کنیم ؟ چکار نکنیم؟
دیشب اواخر وقت بود و  موقعیت نوشتن نبود و یعنی وقت خواب بود اما باز غیرت نشان داده گفتم این اسامی و عنوان  چند مطلب را نوشته تا فرصتی پیدا کنم و ان مطالب را بپرورانم . مثلا ببینیم ریشه کلمه اوننوک چیست ؟ انونده یعنی چه ؟اونی الماک : یعنی پیشگیری . و   /

اما صبح امروز انبوهی از ناملایمات را می شنوم از قبیل کرونا هر چند تا به امروز فاجعه اش را نشان نداده است .
از قایم کردن مواد ضد عفونی و ماسک در داروخانه ها که بدون تعارف هر کس این کار را بکند واقعا جانی هست . جانی و  آدم کش این نیست که قمه و قداره و ششلول بسته و آدم بکشد چون کسی که دارو و امکانات را از مردم دریغ می دارد  هم آگاهانه و با تفکر و پیش زمینه ذهنی این کار را می کند در صورتیکه احتمال دارد یک کس که با هفت تیر آدم می کشد شاید لحظه ای و از روی  واداری و ناچاری دست به آدمکشی بزند .

دوستان بنده با کسی کار ندارم که دانسته و عمدی و یا معیارهای نه چندان مناسب و سطحی نگری،  گناه خیلی ها را نادیده می گیرد مثلا گوسفند دستش بریده می شود و قاتل چند ین و بیشتر آدم بنام دکتر دارو ساز با افتخار از ش به عنوان دکتر یاد می شود .من علاقه دارم که گناه و خطای خودمان را هم داد بزنیم یعنی اگر خودمان خطا می کنیم  خودمان را اصلاح کنیم اصلا با بیرحمی  خودمان را افشا کنیم که شاید بعد ها  روش خوبی را پیش بگیریم. اگر گفته ها درست باشد چه کسی ما را اجازه داد و بر کدام مصالح و مصلحت دانشجوهای  چینی را در شهر های ایران بپروریم که این کرونا را به ما به ارمغان بیاورند و در این شرایط که حتی اوردن دارو به کشور سخته .  مهندسین و دانشجویان ما در خارج باشند ؟
لذا نوشتن را به کنار بگذاریم  یا همچنان به نوشتن مشغول باشیم ؟.

دوستان نوشتن و کارهای علمی پزشکی یا فن آوری در زمینه صنعت و کشاورزی راهسازی . ساختمان سازی . ساختن سد  به نظرم در شرایط ایده آل بهتر پیش می رود . مثلا در زیر بمباران دشمن و بیماری و فقر  نمی شود  صنایع را گسترش داد و  یا در زمینه تولیدات و مایحتاج مردم ،  دامپروری و گاوداری را مدیریت نمود یا کارخانه تولید خود رو زیر بمباران  هیچ پیشرفتی نمی کند و حتی بهترین رمانها و داستانها بعد از اتمام جنگها خلق می شوند . زمان جنگ که فقط فرصت برای جنگ و گریز  و دفاع  است . تفکر و اندیشه در شرایط آرامش هست که بیشتر به پرواز در می آید .
زمانی که ما در دانشگاه تبریز درس می خواندیم  روزگاری داشتیم دانشجو یان همکلاسی یا همشهری چند نفر چند نفر  بعد از کلاس  عده ای روی چمن دراز می کشیدند عده ای به سالن ورزش می رفتند  چند نفر روی سکوها می نشستند و اصلا غم کرونا و شهریه نبود هر چند ما هم غذای مختصر دانشگاه را می خوردیم و هر چند خیلی ها پول تو جیبی هم نداشتند ولی مثل امروز نبود که دانشجو از کرونا بترسد .
به امید روزی که زمینه  کار مناسب و پیشرفت برای مملکتمان و ملت های محروم فراهم  باشد. در پناه حق باشید .




حمداله مستوفی در سالدر سال  680 هجری قمری در قزوین متولد شدهو در سال 750 هجری قمری در همان شهر وفات یافته است (سده های هفت  و هشت ه ق)خاندان وی از مستوفیان قزوین دردستگاه ایلخانیان بودند .


بر اساس نوشته مستوفی در کتاب نزهه القلوب،  تومان خوی از 4 شهر تشکیل شده بوده است : 1 خوی 2 سلماس 3 ارومیه 4 اشنویه

از این نوشته ها چنین بر می آید که ارومیه 800 سال پیش از توابع  تومان خوی بوده است .

 با توجه در کتاب نزهه القلوب مستوفی پی می بریم که این نویسنده با نبوغ خود بر جغرافیای ی، شهری، زمین شناسی و اقلیم شناسی  تسلط داشته که در فرصتی در این مورد صحبت خواهیم کرد.


ایشیقبولاقی

ایآخان ائلریله  بیر ایشیق کیمی

حیاتین معناسی،  سنده  گورونور

آخدیقجاهرزادا، جان باغیشلیرسان

چیچکه،چمنه،  هر یان  بورونور

دوغروسو،سن بیزه آب حیات سان

جنت دنآخان بیر چشمه سن، تات سان

سنین قدرتین دن، چورسون باغلاری

دائمچیچکله نیب، بلکه نجات سان

خالیق  متعال اوز  رحمتینی

سنینآخماقینلا،  گوستریر  بیزه

آخیرسانآغ چایا،  آرازا ساری

نهایت توکولورسن  خزر دنیزه

سنینتاریخینی هئچ کیمسه بیلمیر

حیاتباشلاناندان  جوشور داشیرسان

منتسیز دویورورسان بوتون جانلاری

دایانمیرسانبیر آن، گئدیر آشیرسان

یاخیندان، اوزاقدان  گله ن قوناقلار

باشینا  ییغیشیر دینجه لیر هاردا

یایینایستی سینده، یای چیلله سینده

یورقونمسافیرلر جان تاپیر اوردا

قیشدادا، وار سنین  گوزه ل بیر صفان

آغپالتار  گئییرسن  بیر گلین کیمی

سمایا باش چکیب اوجا  داغلارین

قره تپهدئییم یا سه ورین کیمی

جویزباغلاریمیز،  سنه باغلی دی

بوستانباخچامیزدا سندن تاغلی دی

تکجهبولاق دئسک،  ظولم دی سنه

بولاقسان، ایشیق سان، جانلارسان یئنه

چورسونداماریندا آخان قیزیل قان

شبههسیز، خیال سیز سن سن هر آندا

دایانماآماندی، جان وئر یوردوما

بلکه،شان شهرتین آرتسین بوندان دا

 

تبریز1388/08/16

عباسقلی طاهریچورسی

 





چورس - تاریخ و حکومت ها
بخشی از تاریخ ماکو در اوایل صفویه (قبل از شاه عباس و قوم بیات )
 
ایل محمودی از عشایر یزیدی مسلک منتسب به مروانیان است و از نوادگان شیخ محمود که مدتی تحت امر دولت عثمانی در سنجاق ماکو حکومت میکردند . که با دنبلی های چورس نزدیک قره ضیاالدین سر قدرت همیشه در جنک بودند.
طبق نظریه برخی منابع محمودی ها و دنبلی ها به زبان ترکی تکلم می کردند.
 
ایل محمودی در بدو ورود به ایران تحت امر قزل باش های صفوی بودند . و در زمانی که ریاست ایل با خالد بیگ محمودی بود تحت امر قزل باش ها در چورس قره ضیاالدین بودند.
 
ایل محمودی در زمان ریاست حسن بیگ محمودی با خیانت به قزل باش ها به تحت حمایت عثمانی ها رفتند.
در زمان شاه عباس قلعه های منطقه آذربایجان ازجمله قلعه ماکو از دست محمودی ها خارج به اقوام بیات سپرده شد.
و شاه عباس دستور کندن پوست حاکم قلعه را به خاطر خیانت صادر کرد.
عوض بیگ محمودی و مصطفی بیک محمودی به ترتیب حکام قلعه بودند.
 
در کتاب شرفنامهٔ بدلیسی از شرف‌خان بدلیسی (۹۴۵ قمری - درگذشتهٔ ۱۵۹۹ میلادی) یکی از تاریخ‌نگاران است. مطالب مربوط به آن دوره آمده است .

شرف نامه به زبان فارسی نوشته شده و از منابع اصلی تاریخی مربوط به اقوام عشایر به‌شمار می‌آید.شرف‌خان بدلیسی، شرفنامه را در سال ۱۵۹۷ میلادی به پایان رساند.
  *** برای کسب اطلاعات بیشتر در مورد گذشته چورس کتاب شرفنامه بدلیسی مفید می باشد.

برچسب‌ها: ماکو , ایل محمودی , دنبلی , چورس
+  نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۵ساعت   توسط شاوارشان  |  نظر بدهید

شعری از میرزا محمد علی خان چورسی که ما را با اندیشه های او آشنا می کند
بسم الله الرحمن الرحیم
یک بیت از شعر های حسام درج شد لذا این مطلب مجددا در وب قرار داده شد
آنان که گل ز گلشن موقوفه بو کنند
کمتر هوی حور و قصور آرزو کنند
لا تقربو به مال یتیمان صحیح بود
لا حذف شد فقط عمل تقربو کنند !
میرزا محمد علی خان حسام دیوان شاعر دوره مشروطه یا حسام چورسی
پسرا گوش کن به پند حسام با ادب باش تو ، مباش عوام
) شعر از حسام(
از روزگاران گذشته در چورس طایفه ای زندگی میكردند كه به كمال،معرفت،ملایمت و فرهنگ پروری ، ذوق معروف بودند .
این طایفه به" میرزا خلیل لر" معروفند و هنوز هم مردان و ن این طایفه دوست دارند اسم نوزادان خود را خلیل بگذارند با
این اسم آنها هم خاطره ی اجداد خود را حفظ می كنند همچنین این اسم برای بچه های آنها موفقیت و خوشبختی می آورد .
حقیقت این است كه باور آنها در مورد خوش یمن بودن این اسم دور از واقعیت نیست . در جمع این خانواده افرادی دانشمند و
صاحب كمال هنوز هم ظهور می كنند. كه فعلا درمورد آنها صحبت نمی كنیم .
میرزا محمد علی خان طاهری
میرزا محمد علی خان )متخلص به حسام ( در این طایفه بزرگ شد . از تاریخ تولد ایشان خبری نداریم اما می دانیم در سال
وفات ) 1231 هجری شمسی برابربا 1231 هجری قمری ( حدود 09 سال داشته اند . از آنجایی كه چورس در دوره های
مختلف مقر و پایگاه حگومتی بوده است . لذا وجود افراد كاردان و با سواد پدیده ای طبیعی بوده است منتهی به دلیل عمده ی
تغییر مراكز قدرت و حكومت در دویست سال اخیر ) از زمان عباس میرزابه بعد چورس جای و موقعیت خود را به مناطق
دیگر می دهد( و به این دلیل ، علاوه بر اینكه خودش فراموش می شود افراد صاحب نام آن نیز از یاد می روند.
در این نوشتار به سیمای این مرد بزرگ می پردازیم امّا در این راه مشكلی داریم و آن چیزی نیست جز دست خالی ما – در
مجلات پیك دانش آموزی دوره خود ما گاها مطالبی می نوشتند كه جالب و خواندنی بود از جمله لطیفه هایی می نوشتند كه
خواندن آنها در آن دوره محرومیت ؛ فقر و نداری مزه هایی شیرین داشت یكی از این لطیفه ها كه با موضوع ما سازگار است
این بود كه كودكی هنوز خواندن و نوشتن را بلد نبود وداشت با مداد خط هایی می كشید و به ظن خود چیزهایی می نوشت
مادرش از او می پرسد چه كار می كنی ؟
كودك جواب می دهد :به دوستم نامه می نویسم !!!
مادرش می گوید بچه تو كه نوشتن بلد نیستی
كو دك جواب می دهد كه دوستم هم خواندن بلد نیست!
قصه ی نوشتن ما هم از این فقره نگارش می باشد ما چیزی بلد نیستیم و چیزی هم در دست نداریم .
اما به حول و قوه الهی نا امید نخواهیم شد چون درته دلمان باور داریم كه با مطرح كردن این مسئله
خوانندگان محترم و كسانیكه به كتابهای یك صد سال قبل آشنایی و دسترسی دارند به ما كمك خواهند كرد تا به بخشی از شعر
های حسام دیوان دست بیابیم . و بدست آوردن تعدادی از اشعار خواه ناخواه ما را به شیوه و منش این مرد بیشتر آشنا خواهد
كرد .
حال این مسئله برما پوشیده است كه چرا این مرد شعرهایش را مكتوب نكرده است . چرا از دوستان ایشان كه تا حدودی هم
آرامش نسبی در زندگی خود داشته اند و در مناصب دولتی و نزدیك به كانونهای قدرت - ثروت آن زمان هم حضور داشته
اند شعر های ایشان را حفظ نكرده اند ؟ اگر چه می دانیم آشوب ها ، ناپایداری ها و وخامت اوضاع آن روزها در شهر ها و
روستاها دل و رمق انسانها را افسرده كرده بود و بقول خواجه ی شیراز :
ز تند باد حوادث نمی توان دیدن درین چمن كه گلی بوده است یاسمنی
ازین سموم كه برطرف بوستان بگذشت عجب كه بوی گلی است ورنگ نسترنی
و در مقایسه با سطح فكر و اندیشه عمومی امروز ؛ آنروزها از هزار نفر یك نفر هم با سواد نبود كه خود پیچیدگی اوضاع
ی آن زمان را در بدترین حالت به رخ می كشد.
همین كه انسان خاطرات مرحوم امین شرع خویی )معاصر حسام ( را می خواند ) كه به همت آقای صدرایی در دسترس
دوستان قرار گرفته است ( هر چه بیشتر متوجه این نا بسامانی ها می شود.
ولی آیا این نا بسامانی برای مرحوم امین شرع نیز نبوده است. كه اینقدر مطالب را شیوا نوشته است . به نظر می آید این
نابسامانی در اطراف حسام بیشتر بوده است . و یا اینكه حلقه ای كه در خوی دور و بر امین شرع بوده است در چورس نبوده
است بالطبع در خوی دایره ی اندیشمندان و عالمان وسیع تر از چورس بوده است . نبود اسناد ادبی حسام یكی از انگیزه های ما
در پرداختن به چورس است . و با جمع آوری این مطالب جسته و گریخته ی چورس می خواهیم و آرزو داریم بعد از این هر
چیزی مستند و مكتوب باشد و به قول جمله ی معروف هر چیزی كه سند ی ندارد تاریخ هم ندارد .
به هر حال نبود دیوان شعرحسام در یك كتاب همین نابسامانی ها را به رخ ما می كشد . در خانواده ایشان و خانه ی خود او
حداقل پنجاه جلد كتاب از موضوعات مختلف موجود و در ملكیت او بود و كتابهایی كه از ناحیه دوستان بدست او رسیده است
به مراتب بیشتر بوده است اگر ایشان چند سطر از اشعار خود را پشت و حاشیه هر یك از این كتابها می نوشت یك دیوان كوچك
از او باقی می ماند و ای بسا كه این كار را كرده است و یا دوستانش این كار را كرده اند اما این نابسامانی اقتصادی و نبود
امنیت اجتماعی و عدم ثبات حكومت كه گاها برای دولتمردان مشكلاتی پدید می آورد برای ایشان نیز پدید بوده است . و ایشان
در تنگنای مالی و شغلی قرار گرفته اند. كتابهایش دست به دست شده است . این است كه ما حدس می زنیم اشعار ایشان باید در
گوشه ی كتابهای خطی خوی باید باشد .
همانطور كه اصحاب قلم و همه می دانند دست یازیدن به كارهای ظریف هنری از قبیل شعر- نقاشی – خط - كتابت و كلا
كارهای ذوقی قبل از هر چیز به آرامش فكری و فراغ بال دارد . به تجربه می توان گفت انسانی كه شدیدا كار كرده باشد و
خستگی او مفرط باشد حتی از حرف زدن معمولی هم ناتوان می شود . و انسان نگران خیلی حلیم باشد اگر بتواند خود را
سرپا نگه دارد كافی است .
میرزا اسماعیل برادر محمد علی خان
یكی از پیر مردان نقل می كند حسام برادر دیگری نیز به نام میرزا اسماعیل طاهری ) تراز اول منطقه داشت( . میرزا
اسماعیل لحنی نافذ و سیمایی بسیار جذاب داشت و محاسن سفیدش این جذابیت را چند چندان كرده بود او محل و منطقه
بود مرثیه هایش بسیار دلنشین بوده است . بیشتر قرار و مدارهای آن دوره به خط میرزا اسماعیل بوده است )درآینده نمونه دست
خط میرزا اسماعیل درمعرض دید خوانندگان محترم قرار داده می شود.( خداوند بزرگ به این دو برادر كمال و ادب وافری
بخشیده بود . هنگامیكه اداره ثبت می خواهد برای مردم شناسنامه صادر كند اولین شناسنامه در چایپاره وچورس به نام میرزا
اسماعیل با شماره یك صادر شده است . ایشا ن اضافه می كند : من حسام را دیدم . حسام مردی خوش لباس و به قول امروزی
ها شیك پوش و ظاهری متناسب داشت و خاطراتی از او دارم در آن زمان ایشان مدتها بود كه از حكومت سلماس برگشته بود
)بنا به نوشته های انجمن ایالتی بعد از در گیری مشروطه چی ها با عوامل استبداد ( و حكومت ) دیوان چورس را داشت ( ما
كوچك بودیم با 19 یا دوازده سال سن-با دوستم در حوالی حكومت ایشان می گشتیم دیدیم از اتاق پشت محل كار و دفتر
حكومتی ایشان صدایی می آید می دانستیم كه افراد گناهكار یا مظنون در آنجا بطور موقت باز داشت می شدند لذا از روی
كنجكاوی و اصرار افراد حاضر در بسته بازداشتگاه را باز كردیم دو نفر بیرون آمدند.و در رفتند و خبر به حسام رسید ولی
چون رابطه خویشاوندی با ایشان داشتیم )حسام عموی مادرم بود ( و ما را دوست داشت به احترام ما از اشتباه خود ما و آن
دو نفر خطا كار در گذشت . و یا ایشان فراشی داشته اند به نام قهرمان كه خدا رحمتش كند . این قهرمان آدم شیرینی بوده
است. هر كس كه در دیوان كاری داشت و به آنجا مراجعه می كرد حتما خاطره ی خوبی از او داشته است . قهرمان در واقع
مامور ابلاغ حكم حكومتی به مردم بود . و اگر لازم بود كسی به دیوان ) دادگاه آنروزی ( فرا خوانده شود همین مرحوم قهرمان
به خانه و محل كار آنها مراجعه و آنها را به اصطلاح امروزی احضار می كرد . قهرمان جهت سامان دادن به اوضاع پرونده
آنها كار و تلاش می كرد . و در این میان معاش او رانیز باید مراجعه كنندگان می پرداختند . قهرمان در هنگام اخذ حق
احمه خود تكیه كلام معروفی داشته است روی به ارباب رجوع می كرده و تكرار می كرد : تو نمی دانی فقط دو ریال بده )
كه آن زمانها حق احمه خوبی برای فراش محسوب می شد( یعنی به زعم قهرمان ، مراجعه كننده به دادگاه اطلاعاتی
از چند وچون كار قضا ندارد و اگر این 3 ریال را پرداخت كند قهرمان پرونده ایشان را به روال می اندازد تا زود به حق و
حقوق خود برسند.
و بطوریكه گفتیم تغییر دوره و تغییر روشهای حكومتی در زمان آخر های قاجار و اوایل رضا خانی نیز بر زندگی این مرد
سایه انداخته است و میرزا محمد علی خان را دچار سختی كرده است . ما بر این فكر هستیم كه اگر بتوانیم حتی چندین
صفحه از ایشان بنویسیم و البته در ست و واقعی بنویسیم به هدف خود دست یافته ایم اما در همین چند صفحه هم مانده ایم –
و شاید كسی باشد كه ایشان را بیشتر بشناسد. ما تلاش خواهیم كرد از خانواده ی ایشان كمك بگیریم و اما اگر دانشمندان
محترمی كه به كتب آن دوره آگاهی و دسترسی دارند لطف كرده این منابع و یا حد اقل نام منابع را در اختیار ما قرار دهند بی
شك موفق خواهیم شد خصوصا از ون محترم شهرمان خوی كه قاعدتا ایشان ازمنابع یكصد سال و كتابهای خطی مطلع
می باشند مثلا در منابعی كه در كتابخانه ی نمازی شهرستان خوی و یا كتابخانه ی مرحوم آیت اله مرعشی در قم وجود دارند
ممكن است ابیات و مطالبی از این شاعر باشد و گویا مرحوم حجت الاسلام حاج آقا شیخ عباس آزرم ابیاتی از ایشان در دست
داشته اند . ما از فرزندان ایشان تقاضا داریم در صورت داشتن اطلاعاتی در این زمینه ما را راهنمایی كنند و همچنین از
مسئولین كتابخانه های نمازی خوی و آیت اله مرعشی امید كمك و چشم یاری داریم .
اولین مطلبی كه در مورد ایشان بطور تحلیلی و تحقیقی نوشته شده است با قلم توانای آقای دكتر امین ریاحی خویی دانشمند
بزرگ كشورمان و دیارمان می باشد ایشان در كتاب" گلگشت در شعر و اندیشه ی حافظ " اشاره ای به شرح و حال این شاعر
بزرگ داشته است .
ایشان در بخشی از كتاب خود شعر زیر حافظ را منعكس نموده ودر مورد رموز ماندگاری شعر حافظ می گویند :
"
نه هركه چهره بر افروخت دلبری داند نه هر كه آینه سازد ؛ سكندری داند
نه هركسی كه كله كج نهاد و راست نشست كلا ه داری و آیین سروری داند
وفای عهد نكو باشد ار بباموزی و گر نه هر كه تو بینی، ستمگری داند
هزار نكته باریكتر ز موی اینجا ست نه هركه سر بتراشد ، قلندری داند
"ما امروز نمی دانیم كه حافظ با این غزل كدام یك از نو دولتان زمانه خود را به زیر تازیانه
انتقاد و اندرز گرفته است ، اما مسلم است كه در آن روزها هر شنونده و خواننده ای دقایق سخن و گوشه و كنایه ها را درك می
كرد . این نكته را هم باید گفت كه انتقاد به گوشه وكنایه از انتقاد صریح مؤثرتر است، زیرا شنونده از احساس اینكه خود گوشه
و كنایه را كشف كرده است ،لذت بیشتری می برد و احساس می كند كه این درد دل خود او است . "
"در گریز حافظ از صراحت انتقاد ، این هنربزرگ هم است كه او از سرزنش بدان و ستمگران و
ظاهر پرستان گذشته ، نفس بدی و پلیدی و تباهی و ظاهرپرستی و ستمگری را نشانه می گیرد.
شعر خود را از بند زمان و مكان آزاد كرده ،و با آب حیا ت بی زمانی و بی مكانی عمر جاودانه بخشیده است . شاید نیازی به
گفتن نباشد كه شعر های ی و انتقادی محض ، عمری به
كوتاهی عمر رومه های روزانه دارند . می بینید مردم رنج ساعتها ایستادن در صفها ، در
زیر آفتاب سوزان یا برف و بوران را تحمل می كنند ، تا رومه ای بخرند و مثلا از كوپنهای
اعلام شده مواد مورد نیاز خود اطلاع یابند ، اما همین رومه فردا دیگر كاغذ با طله است !
در دو نسل پیش منظومه های عشقی همدانی در باره ت پیشگان زمان و مجلس چهارم و
دیگر مسائل آن روز مورد رغبت و علاقه شدید عمومی بود ، اما خیلی زود ، با گذشت چند سال و خارج شدن قهرمانان شعر
عشقی از صحنه ت ، شعر او هم از دایره بیرون رفت . "
"در شهر ما )خوی ( هم شاعری به نام حسام چورسی شعرش چنین سرنوشتی داشت . این شاعر ظنز گوی بعد از مشروطیت
در سالهای بیداری و آزادی و آشوب مقارن با جنگ اول جهانی شعر هایی در هجو متنفذان شهر كه مورد بغض و نفرت مردم
بودند ، می سرود . به هر كدام هم نام مستعار یا لقب مضحكی داده بود )یا مردم داده بودند ( و آنها را به این القاب هجو می كرد
تا نتوانند مزاحمش گردند . در آن سالها در شهر ما كسی نبود كه شعری از حسام از حفظ نداشته باشد ، و مجلسی نبود كه شور
و گرمی و هیجان و نشاطش از شعرهای لطیف او نباشد ، اما با مرگ قهرمانان شعر او و فراموش شدن حال و كار آنها ، شعر
حسام هم از خاطره ها رفت و امروز دیگر كسی رغبت شنیدن آنها را ندارد . "
ضمن احترام به عقاید استاد محترم ما اعتقاد داریم وقتی حافظ به ضرورت های گفتن می رسد به شكافتن اسرارو نقایص می
پرداخت وانتقاد صریح هم می كرد تا جایی كه درظرف زمان بگنجد و اما در دوره صد سال اخیرگویش وانتقاد با دوره ی
حافظ تفاوتهای ماهوی داشته است و شاید بخشی از انتقادات و اعتراضات مردم در زمان حسام كه در مشروطه نماد پیدا كرده
است و ادبیات اجتماعی جدیدی كه مولود یافته تاثیرآموزه های دینی و نفس حافظ ودیگران در مردم آن دوره باشد.و فرصتی پیش
آمده تا مردم به ندای داخلی خود ،افكار و اخلاق مستوردرضمیرخود جواب بدهد یعنی وقتی مردم با حس وضعیت دوره جدید
)بخشی تحت افكارنوو تا حدودی آزادیخواهانه و صاحب نیات خیر خواهانه بیشتردر فرانسه( و تلقی جدید و تفسیر نو از شعر
حافظ وسعدی وعالمان به چالش با حكومت ناتوان و ناتوان درسمت گیری رو به جلو ودرعین حال خواب آلود قاجاری پرداختند
حكومتی كه از سر فقد درایت ، جلو پای خود را نه كه حتی نوك بینی خود را نمی دید . درادبیات جدید، رهبران دینی وفكری
راستین مردم وخود مردم به دنبال راه خروجی و راه برون رفت از گرسنگی، بیماری، نا امنی هستند وهمانطور كه گفته شد
آوازه ی رشد و ترقی مناسبات و علم در اروپای به ظاهر متمدن بر مردم و شاعرآنان تاثیر داشته است .
شاعر و گروه مردم نگران ازبی سوادی، عقب ماندگی ؛ گامی بیشتر و تندتر به جلو برداشته اند شاعر ما در زمانی دهان به
سخن می گشاید كه گرسنگی امان مردم دور و بر او را بریده كاسه صبر آنها را دریده است و چنانكه می دانیم هزاران نفر در
كنار دیوارها شكم خود را گرفته و به انتظار مرگ نشسته اند. قدرتهای بزرگ و البته دشمن در داخل و خارج در هیبت دوستی
سعی درنفوذ و رخنه در ایمان و اعتقاد مردم و خاك ایران بوده اند .
در دوره حسام این دشمنی ها هزاران برابر از زمان حافظ بیشتر،علنی تر و نامردمیتر ظاهر شده است البته دراین مبحث
موضوعیت شعری حسام مد نظر نیست فعلا قصد معرفی او را داریم . وهمانطور كه استاد ریاحی در انتهای مطالب مربوط به
حسام می فرمایند دلیل ورود حسام و دیگران به این گونه موارد اجتماعی و انتقادات روزمره از متنفذین و ریا كاران ی و
ناباب از این جهت بوده است و این از اهمیت او نمی كاهد . آنها می دیدند و دیگر نمی توانستند مثل قدمای خود خاموش باشند
اگرچه حكومتیان قاجار و عوامل خارجی تیغ خود را در دست داشتند اما سپرعلم هم در دست مردم بود اگرچه در بیشتر موارد
سپر از نازكی شكسته و پاره می شد.
فقط می خواهیم بگوییم در زمان حسام درد وزخمهای های مردم سر باز كرده اند مردم حرفهایی در گوششان رسیده است كه
مثلا در فرانسه كمی راحتتر زندگی می گنند وحكومتی مثل قاجاردر فرانسه حضور ندارد وخلاصه اینكه مردم مطالباتی داشته
اند كه در زمان حافظ این مطالبات مطرح نبوده است و اگرمطرح بوده فقط در مشروطه زمان پرداختن به آن و اعتراض فرا
رسیده است مردم مدرسه می خواستند. امنیت می خواستند . و می خواستند كه در دور و بر خود یك نظام و ترتیب خوبی در
شهر و دیار داشته باشند آنها ازمانورها و اعمال حكومتهای چشم ناپاك روس و انگلیس وگاها افندی ها ی عثمانی خسته و ملول
شده اند كوتاه اینكه مردم دورو برحسام و خود حسام در ورودی دروازه ی یك عصرجدید قرار گرفته بودند وهر لحظه منتظر
ورود به آن مدینه ایده آل خود بودند .
از آقای دكترریاحی كه ستاره ساحت علم و ادب و چراغ راه شهر فرهنگ كشور و شهرمان هستند تقاضا داریم در صورت
دسترسی به اشعارحسام چورسی و مطالبی از زندگی ایشان به نشر آن همت بگمارند. هرچند تعداد این اشعار به تعداد كم و یا
چند سطری ازشرح زندگی حسام باشد .
به انگار ما پرداختن به یك شاعر یا شخصیت علمی و كاوش در زوایای زندگی او قبل از اینكه به آن شخصیت مرتبط
باشد وصل به تاریخ و هویت ملت اوست . یعنی چیزی به شاعر و شخصیت اضافه نمی كند هر چند كه كاری خوب و شایسته
است و ما رویا ها ؛ خواسته ها ؛ صداقت و خیر خواهی یك ملت را در شاعرو شخصیت ملی جستجو كرده و می خواهیم با
سر مشق قرار دادن او و كمك او به این خوبها ؛ نهایت های خوب و كمال مطلوب برسیم . نمونه بارز این مثال سرمشق قرار
گرفتن شاعر توسط منسوبین وی بعد از او در زندگی آنها
مشهود و ملموس است .
ما می خواهیم بگوییم نسل امروز ما می تواند با نگاه به افكار بزرگتر ها ی در حال حضور و به رد پای گذشتگان خود به
پیش بتازد و در این معامله و سودا گری سودی به خود دانشمند الگو و مورد توجه او چه دانشمند مورد نظر او در حال حیات
باشد یا نه ؛ نخواهد رسید و این سود به صندوق ذخیره نسل حاضر و آیندگان واریز خواهد شد .
***این شاعر بعد از حوادث پر تلا طم آن زمان و سختی ها ی مختص آن دوره كه مردم آنزمان را به ستوه آورده بود در سال
1231 هجری خورشیدی در چورس وفات نموده است و در قبرستان مامال به خاك سپرده شد بر روی سنگ آرامگاهش عدد
1232 خوانده می شود . بعد از ایشان كتابهای مورد علاقه ی او كه در واقع تنها دارایی ایشان حساب می شد دست به دست و
پخش و پلا می شود . و خیلی بجا خواهد بود آرامگاه ایشان متناسب با شان ایشان باز سازی شود .
بخشی از قصیده "علویه " حسام
ای معدن فتوّت و مهر و وفا علی
وی كان جود ومنبع صدق وصفا علی
ای لنگر سفینه بحر نجات نوح
وی باعث نجات خلیل خدا علی
گفته نبی به نص صریح این كلام را
من شهر علمم و علی بابها علی
گردید از وجود تو كعبه شریفتر
تنها نه كعبه زمزم و كوه منا علی
گویند یا علی به تو حلّال مشكلات
مشهور بوده نام تو مشگل گشا علی
در حیرتم نیامده بر كربلا چرا ؟
در دفن نعش پاك شه كربلا علی
خون گریه كن"حسام "به مظلومی حسین
شاید شفاعتت بكند مرتضی علی
-------------------------------------
** این مطالب با كسب اطلاعات بیشتر واخذ نظرات عزیزان تكمیل خواهد شد . به تذكرات ونكات دوستان صاحب نظر و با
ذوق توجه نموده ودراین نوشته دخالت داده خواهد شد
قبلا از لغزشهای احتمالی پوزش می خواهیم .
این شعر را از یکی از آشنایان شاعر برایمان خواند و مناسبت شعر بلحاظ تاثیری بوده است که شاعردر روزگار خودش دیده
بود و به چشم خود دیده بود. شعر به شرح ذیل است :
آنان که گل ز گلشن موقوفه بو کنند
کمتر هوای حور و قصور آرزو کنند
لا تقربو به مال یتیمان صحیح بود
لا حذف شد فقط عمل تقربو کنند
زمینهای وقف به مسجد جامع چورس
نویسندگان : نصرت اله سلطان بیگی معلم علوم انسانی مدارس راهنمایی شهرستان خوی و با همكاری علی سلطان بیگی
)عكس شاعررا خانواده ی ایشان در اختیار ما قرار داده اند كه از ایشان تشكر می نماییم .(
+ 1۱ ساعت 12:3 توسط علی سلطان بیگی /91/ نوشته شده در پنجشنبه 12۳0 | آرشیو نظرات

میرزااسماعیل طاهری چورسی ، برادر دیگر میرزا محمد علی خان ( حسام شاعر)

 مرحوم شیخ میرزااسماعیل طاهری

یكی ازپیر مردان نقل می كند حسام برادر دیگری نیز به نام میرزا اسماعیل  طاهری( تراز اول منطقه داشت) . میرزا اسماعیل لحنی نافذ و سیمایی بسیار جذاب داشتو محاسن سفیدش این جذابیت را چند چندان كرده بود . مرثیه هایش بسیار دلنشین بودهاست. بیشتر قرار و مدارهای آن دوره یعنی معاملات و اسناد خرید و فروش به خط میرزااسماعیل بوده است (درآینده نمونه دست خط میرزا اسماعیل درمعرض دید خوانندگان محترمقرار داده می شود).خداوند بزرگ به این دو برادر كمال و ادب  وافری بخشیده بود. هنگامیكه اداره ثبت می خواهد برای مردم شناسنامه صادر كند ( در دوره پهلویاول سال هجری شمسی1312) اولین شناسنامه در چایپاره وچورس به نام میرزا اسماعیل باشماره یك صادر شده است

میرزااسماعیل بزرگی  و صاحب نفوذ  در ماکو قره ضیاء الدین و چورس بود و به دم ودستگاه سردار ماکو نزدیک بود و مراسمات و جلسات مذهبی خان ماکو را اداره می کرد . زندگی این مرد بزرگ را بنده در داستانیجداگانه نوشته ام که در وب چایپاره در دسترس می باشد.

و دوخاطره  از مرحوم حسام و فراش ( منشی) دادگاه او

یکی ازآشنایان خاطره ای را از حسام تعریف کزده است. او می گوید  : من حدود 10 سال داشتم.حسام مردی خوش لباس و به قول امروزی ها شیك پوش و ظاهری متناسب داشت و خاطراتی ازاو دارم در آن زمان ایشان مدتها بود كه از حكومت سلماس برگشته بود (بنا به نوشتههای تاریخ نویسان مشروطه بعد از در گیری مشروطه چی ها با عوامل استبداد ) و حكومت( دیوان چورس را داشت ) . با دوستم در حوالی حكومت ایشان در بازار چورس پرسه میزدیم که دیدیم از  اتاق پشت محل كار و  دفتر حكومتی  ایشان صدایی می آید می دانستیم كه افراد گناهكار یا مظنون در آنجا بطور موقت باز داشت میشدند لذا از روی كنجكاوی و شیطنت و اصرار افراد حاضر، در بسته بازداشتگاه را ازبیرون باز كردیم دو نفر بیرون آمدند و در رفتند  و خبر فرار آنها به مرحوم حسامرسید ولی چون رابطه  خویشاوندی با ایشان داشتیم (حسام عموی مادرم بود ) و ما را دوست داشت به احترام بزرگتر ها  از اشتباه خود ما و آن دو نفر خطا كار در گذشت .

در دیوانمرحوم حسام امورات قضایی چگونه می گذشت؟

حسامفراشی داشته اند به نام  قهرمان عمو ( قهرمان پدر اکبر قهرمان به نامخانوادگی  عباسلویی بود )  كه خدارحمتش كند . این قهرمان آدم شیرینی بوده است. هر كس كه در دیوان كاری داشت و بهآنجا مراجعه می كرد حتما خاطره ی خوبی از او داشته است . قهرمان در واقع مامورابلاغ حكم حكومتی به مردم بود . و اگر لازم بود كسی به دیوان ( دادگاه آنروزی )فرا خوانده شود همین مرحوم قهرمان به خانه و محل كار آنها مراجعه  و آنها رابه اصطلاح  امروزی احضار می كرد . قهرمان جهت  سامان دادن به اوضاعپرونده آنها  كار و تلاش می كرد و در این میان معاش او را نیز باید مراجعهكنندگان می پرداختند . قهرمان عمو پیر مردی بود که به اقتضای سنی اش( مثل احوالفعلی نویسنده مطالب) آب بینی اش به حرفش گوش نمی کرد  در هنگام اخذ حق احمه  خود تكیه كلاممعروفی داشته است روی به ارباب رجوع  می كرده و با لحن خاصش که کمی در بینیحرف می زد به مراجعه کننده می گفت: سن بیلمه سمن (یعنی تو از کار دادسرا و دادگاهو قضاوت زیاد سر رشته نداری ) فقط دو ریال بده .

 آن زمانها دو ریال  حق احمه خوبی برای یک فراش و منشی دیوان محسوبمی شد و شاید قهرمان عمو روزانه چند فقره که از این دو  ریالی ها حق احمه دریافت می کرد . ارزش بیشتریاز حقوق فعلی یک کارمند امروزی بود  ).   در هر حال   به زعم قهرمان عمو ،مراجعه كننده به دادگاه  اطلاعاتی از  چند وچون كار قضا ندارد و اگر این2 ریال را پرداخت كند قهرمان پرونده ایشان را به روال می اندازد تا زود به حق وحقوق خود برسد.

برایشناسایی قدر و قیمت حسام نیاز به مدرک هست . دکتر ریاحی در مقاله حافظ شناسی اشحسام را بزرگترین شاعر مشروطه بر می شنمارد که من مقاله ای در این مورد هم نوشته و در وب گذاشته ام .

شاید كسیباشد كه ایشان را بیشتر بشناسد. ما تلاش خواهیم كرد از خانواده ی ایشان كمك بگیریم و اما اگر دانشمندان محترمی كه به كتب آن دوره آگاهی و دسترسی دارند لطفكرده این منابع و یا حد اقل نام منابع  را در اختیار ما قرار دهند بی شك موفقخواهیم شد خصوصا از ون محترم شهرمان خوی  كه قاعدتا  ایشانازمنابع یكصد سال و كتابهای خطی مطلع می باشند  مثلا در منابعی  كه دركتابخانه ی مرحوم نمازی شهرستان خوی و یا كتابخانه ی مرحوم آیت اله مرعشی در قموجود دارند ممكن است ابیات و  مطالبی از این شاعر باشد و گویا مرحوم حجتالاسلام  حاج آقا شیخ عباس آزرم  ابیاتی از ایشان در دست داشته اند . مااز فرزندان ایشان تقاضا داریم در صورت داشتن اطلاعاتی در این زمینه ما را راهنماییكنند.


شعری از حسام


نمونه ای از اشعار میرزا محمد علی خان چورسی با تخلص حسام


حاجیه نسترن خانم طاهری که بود ؟ قسمت سوم 

اما برای اینکه گفتار مان را تکمیل نماییم خواهش می کنم کمی هم ما را تحمل نمایید . در داستانهای قبلی بنده اشاره ای به  ملا محمد باقر چورسی نموده ام  که اگر چه از این طایفه نمی باشد اما از اینها دور هم نبوده است.  ما در گذشته دست خط این ملا را در وب معرفی کرده ایم که این شخص  هم سنگ با عالمان  بزرگ و در تراز مجتهدین هم عصرش بوده و برای آن دلیلی هم آورده بودیم. ملا محمد باقر از طایفه  انصاری و پدر خانوم میرزا عباسقلی طاهری از فرزندان میرزا خلیل بوده است .

اتفاقا خانه های این دو طایفه در بالا دست چورس و نزدیک به ایشیخ بلاغی بوده است  و معلوم هست یا نیست در آب این ایشیخ بلاغی چه حکمتی هست  که در یک قدمی خود این همه فاضل و عالم پرورده است ، نکند آب ایشیخ بلاغی(به مفهوم چشمه ای روشن  ) با خودش شیخ ، ملا ، سواد ، خط و مشق، الف و ب می آورده و چون خانه های اینها به سر چشمه ی آن نزدیک بوده، بهره مند می شده اند .

و اجازه بفرمایید  این جمله را هم بشنوید چون معلوم نیست این روزگار چقدر فرصت به دست بدهد و آ ن اینکه وقتی ما بچه های  قدیم که به آبیاری از آب  ایشیخ بلاغی  در  نوبت آبیاری خودمان می رفتیم و در اصل آبیاری را بزرگترها می کردند و ما آوانتا یا نگهبان آن بودیم . در خانه یک سفارشی می شنیدیم که بچه ها : بدانید که در بند "میرزا خلیل لر" هر صبح یک آب دستاماز  ( وضوع ) است. یعنی بدانید که  یکی از افراد طایفه میرزا خلیل لر هر روز وقت اذان صبح به کنار نهر آمده و آب را باز می کنند به سمت حوضهای خود . اولا اجازه این کار را بدهید و ثانیا بعدا آب را ببندید تا هدر نرود تا بتوانیم آبیاری خودمان را انجام بدهیم).

 داشتیم درمورد دست روزگار و نقل مکان نسترن خانوم به تبریز صحبت می کردیم که با این نقل مکان ؛ کمی از شلوغی های غلام کمتر شد و در کامروایی هایش تاثیرمنفی گذاشت و در داشتن امتیازات و یا به علت از دست دادن امتیازات داشتیم با غلامحسین همسنگ می شدیم و به تناسب  ازحسادتهای اینجانب به غلام هم کمتر می شد و خلاصه این وضع برقراربود و داشتیم بزرگ می شدیم .

سر انجام من و غلامحسین

غلامحسین  با درسهایی که از مادربزرگش گرفته بود و با تلاشهایی که کرد درس را ادامه داد و علیرغم مشکلاتی که پیش رویش بود به جاههایی رسید و شد مهندس این آب و خاک و دارد در گوشه ای از آن خدمت می کند  و بگذریم از این که  بنده همچنان درحسرت داشتن مادر بزرگی چون حاجیه نسترن خانوم ماندم. ( اما به قول معروف و بین خودمان بماند و نیز تعریف ازخود نباشد از قضای روزگار، زیور خانوم مادر بزرگ مادری اینجانب نیز از میرزا خلیل ها و دختر میرزا اسماعیل آقا و دختر عموی همین نسترن خانم  بود که ایشان نیز بانویی فدا کار بودند با این تفاوت که دختری از آنها ولی عروس آنها نبود).

درمراسم ختم حاجیه نسترن خانوم که بودیم دیدم همان عادتهای بچگانه   و همه دانش آموزان مدرسه مولوی چورس ، به گذشته ی آن مدرسه برگشته بودند و دوباره می خواستند این مادر بزرگ را به طرف خودشان بکشند و محبت مادرانه ی او را به طرف خویش و به نفع خود مصادره کنند  و از خاطرات خود با او می گفتند همانطور که می بینید  در طول همین نوشته، همین کار از طرف خود نویسنده دیده می شود  .

و بعد از وفاتش  این حرفها  را هم  شنیدیم که به کسانی که خانه نداشته اند  دعا کرده و آنها صاحب خانه شده ودر مسجدی که می رفته خانومها دورش را می گرفته وحسب مورد و نیاز ، التماس دعا ازاو داشته اند ومعتقد بودند دعا، دل زلال و نیت  خیر خواهانه او برایشان موفقیت آوربوده است . (برای اثبات مطلب یک سرزدن به مسجد کوی دانش تبریز کافی است)  و نیز کمک هایی برای خانواده های کم بضاعت می کرده است .

والقصه همه ازخوبیهای او می گفتند و می گویند . حتی یکی می گفت اگر کسی در طول زندگی اش از دست این بانوی بزرگوار رنجیده باشد بیاید من برایش سکه می دهم .

و خلاصه فرصت نشد با غلام بنشینیم و نظر او را هم در باره ی این خاطرات و نوشته های خودم  بدانم .هرچند که به او رساندم که بنشیند این ها را بخواند و امید است که زبان باز کند و حرف بزند  . غلامحسینی که آن موقع ها پیش مادر بزرگش یک لحظه ساکت نبود .  

***************************

توضیحات  :

*لازم به ذکر است  که حکومت قاجاری(فتحعلی شاه) وقتی تصمیم به از میان برداشتن حکومت دنبلی ها از آذربایجان می گیرد عباس میرزا ی نایب الحکومه  را هم که پسری ده تا دوازده ساله بوده همراه قشون می فرستد و گویا به دلیل کوچکی سن عباس میرزا و جهت اطمینان ؛ پاهای عباس میزا را از زیر شکم اسب به همدیگر می بندند . ( تاریخ خوی – دکتر ریاحی )

 

*اینکه  در متون تاریخی مربوط به تاریخ قاجار وعباس میرزا و سرگذشت او آیا از مذاکرات او با اهالی چورس حرفی به میان آمده یانه ؛ چیزی را نمی دانم ، و گفته های ما بر اساس صحبت ها ی مرحوم نوراله سلطان بیگی می باشد که هرچند او شاهد ماجرا نبوده و این صحبتها در سالهای حدود 1230ه ش  اتفاق افتاده و او حداقل 50 سال بعد از این ملاقات متولد شده است اما گفته هایش به نقل از پیشینیان  صحت دارد و اتفاقا هم اطلاعات تاریخی خوبی داشته  و در صداقتشان شکی نیست .

شادروان عباس میرزا دراین ملاقات به دلیل اسم قابل ملاحظه و پرطمطراق  پدربزرگ نوراله  به نام "سلطان بیگ" و نیز دست تهی اش از مال دنیا  که عنوان" بیگ " را  بدون داشتن حتی یک تکه زمین به یدک می کشیده است ؛ دو قطعه از اراضی  کشاورزی چورس را هدیه کرده است (اسم زمین در محل فغان آقا یئری است که هنوز هم به این نام معروف است ) و کوشیده است تا مشکل اسم و رسمی ، مالی و فقیری  و بیکاری سلطان بیگ ،  این بیگ بدون زمین چورس را در یک جا حل کند ( حاج نوراله متولد 1282 هجری شمسی – چورس ). مرحوم حاج نوراله عین این مذاکرات را بارها درگفته هایش تکرار نموده است .

* سران و بزرگان چورس جمع شده و در" اردو یئری" به حضور عباس میرزا می رسند  که مطابق معمول آن زمان  معتمدین وریش سفیدان هر محل به ملاقات  شاهان یا امرا می رفته اند . اردو یئری درچورس؛ بالا دست ایشیخ بلاغی وشرق مامال باغی واقع است .آثارخرابه ها ی محل استقرارلشگر ایران  در اردو یئری و شاه تختی چورس ؛ بعد از پیروزی نسبی قشون تزار روس در حدود ارس و عقب نشینی  موضعی عباس میرزا هنوز هم قابل مشاهده است .

*اگراشتباهاتی در این گفته ها باشد  با تذکرعزیزان اصلاح خواهد شد . اینجا روی سخن با دوستان محترم دنبلی ، خصوصا نگارنده ی وب دنبلی ها "امیر آقا دنبلی"  که پدرو پدر بزرگهایشان سالها وظیفه ی  حاکم نشینی چورس و منطقه را داشتند .  که با توجه به وجود  اطلاعات و مدارک دردست این خانواده ؛ از راهنمایی های ایشان بهره مند خواهیم شد  .)

با تشکراز آقایان اشرف و حیدر طاهری  چورسی و جواد سلطان بیگی  که دراین نوشته از راهنمایی های ایشان استفاده کرده ایم .

  نویسنده :علی سلطان بیگی ۳/۹/۹۱

در باره ی این مطلب عزیزان زیادی اظهار نظر کرده اند و از خوبیهای این خانم حرف زده اند علی الخصوص نوه هایش که از روزی که ایشان رحلت کرده اند فقدان ایشان را بیشتر حس کرده و خود را تنها حس می کنند بار دیگر و بارهای دیگر خاطره ی این مادر را گرامی می داریم .

از اظهار نظرها تشکر - خصوصا نظرات آقای حاج عباسقلی طاهری که بعضی از خطاها  با تذکر ایشان رفع

گردید و قرار است بقیه ی نکته ها را کتبا بنویسند تا اصلاح شود .

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۰۸ ساعت 16:37 توسط علی سلطان بیگی


نکته ای دیگر که باقی می ماند باید بگویم . او نبود که به غلام توجه بیشتری می کرد بلکه این غلام بود که  خودش را نزد او دردانه و عزیز می کرد و در محیط مدرسه برای خودش پارتی می تراشید .   به هرحال غلام شلوغ بود و کمی پر جنب و جوشتر و از این رانت ها و امتیاز ات  استفاده می کرد و حقوق اینجانب را با برداشتن لقمه ها ی بیشتر و خوردن تعداد گردوی بیشتر پایمال می کرد  و مادر بزرگش متوجه این کار غلام شده بود و برای اینکه فاصله ی ما را نزدیکتر کند ابتکاری نشان داد که به جای خود خواهد امد  .او بعد از کارهای روزانه اش قرآن را باز می کرد و قرائت می نمود وتا آنجا که ما می دیدیم و خودش هم می گفت تمام مناسبت های اسلامی و تقویمی را ( ازجمله دولت آیی - ملت آیی – محرم - رمضان -  عرفه -عمر آیی -- )  به خاطر داشت و مقدار قرآن خواندنش در مناسبت ها و روزهای پنجشنبه بیشتر بود .  ابتکاری که از آن نام بردم این بود که در روزغدیرخم همان سال  قرآنش را باز  و در حالیکه من و غلامحسین به گفته ی ایشان دستمان را روی جلد قرآن گذاشته بودیم شروع به خواندن کرد و گفت از امروز صیغه ی برادر ی غلام و تو را جاری  کردم.  از دوتای ما خواست که باهم برادر باشیم  و به همدیگر کمک کنیم و دشمنی نکنیم . و برای اینکه این پیوند نا گسستنی تر باشد  هرنفر یک تار از موی سرخودش را جدا کرده و هر دو را در یک کاغذ پیچیدیم و زیر خاک حیاط مدرسه ی مولوی چورس دفن کردیم . با این ابتکار برادر شدن ؛ به نظرم رابطه بین من و غلام بهتر شد .  

  اگر محبتی بود برای همه و غلام حسین وبرای من هم بود  اما برای بنده سخت بود که او ننه ای به این مهربانی دارد .  آنهم در مدرسه ای که کمی در آن سختی هایی وجود داشت  . همیشه آرزویم این بود که کاش ایشان مادر بزرگ واقعی بنده بودند حسی که همین الان هم دارم  که روزی نسترن خانوم مادر بزرگ غلام را مادر بزرگ خودم بکنم .    

 درعرض این چند سال که ما در مدرسه بودیم وتا زمانی  که نسترن خانم  با پسرش ( آقای حاج مجتبی طاهری )  که او نیز فرهنگی بود از چورس  به تبریز نقل مکان کردند کسی ندید و ماهم  ندیدیم نسترن خانم  با کسی بگو مگو کند یا او از جنس ملائک بود و استاد اخلاق ویا  سحری در رفتار و کردارش بود  و چه می دانم شاید هم در مقابل طرف ؛ از حقش صرفنظر می کرد  .  

 اینحا باید نکته ای تاریخی  را باید عرض کنم که تا حال در مورد این خانواده نگفته ام (وعلت آن معذوریتی از شخصی شدن مسئله بود. ) اصولا به نظر می آید بین اصل و نسب و فرد  ارتباطاتی وجود دارد هرچند وزن و مقدار آن برایمان مشخص نیست .  این را هم نمی گوییم که هر که استاد دانشگاه است فرزندانش نیز اینکاره خواهند بود .

 اما این تسلسل در خلقیات و تواناییهای افراد یک نسل غالب وقابل مشاهده است . به هر حال با  فوت نسترن خانوم؛ حرمت ایشان  و وظیفه ی ما دانش آموزان مکتب مولوی نسبت به ایشان ،این معذوریت به کنارشد . مگرنباید گفتنیها را آنهم ازنوع خوبش را گفت ؟ علی الخصوص دراین زمان که سیره ی  گذشتگان ؛ برایمان چراغی  درنشان گرفتن از راه زندگی خوب وسالم باشد و بیم آن نیست که به تعریف و مجیز رسیم  که اگر تعریفی هم باشد از در گذشتگان است و امید صله ، مدال و جایزه  از کسی نیست .  

بنده در طی نوشته هایم از این خانواده که به طایفه ی میرزا خلیل لر متصفند به کرات یاد کرده ام و این تکراردلایلی دارد . یکی از این دلایل ،  وجود همین بانوی بزرگوار و مقدم بر ایشان افرادی سر شناس ؛اسلام شناس چون  شاعر بزرگوارو قاضی القضات دیوان حکومتی چایپاره و چورس یعنی  میرزا محمد علی خان (حسام شاعر )  و میرزا خلیل  و آقا میرزا اسماعیل ( هر دو از فرزندان میرزا خلیل ) می باشند  .

میرزا خلیل که بود؟

به هرحال نکته ی ما این است  که اصلا این خانوم از خانواده ی اهل علم و عمل بوده است و تا آنجا که قدمان می رسد و پرس وجو شده ؛  میرزا خلیل  پسر طاهر آقا و خود 8 پسر داشت است ( میرزا محمد علی خان حسام-میرزا اسماعیل- میرزا یوسف - میرزا عباسقلی و اصغر آقا .   اصغر آقا اولاد متاخر ایشان متولد 1268ه ش بوده است( سنگ مزار مرحوم اصغر آقا طاهری ) که اگر بخواهیم از سن اصغر آقا (پسر )   سن میرزا خلیل (پدر ) را حدس بزنیم  . تولد میرزا خلیل  ( به فرض اینکه درزمان تولد پسرش اصغر آقا سی تا چهل ساله بوده باشد) باید به  سالهای 1230هجری شمسی بوده باشد . خلق و خوی این میرزا خلیلی ها دبیرانه و محترمانه و به اصطلاح امروزی ها ، دیپلماتیک بوده ،ادب و کمالاتشان درمنطقه زبانزد بوده است .

 با تحقیقاتی که شده؛ سبب و یا نسب اینها به طاهرآقالوها می رسد ( طاهرآقالوها دارای عنوان منصب دیوانی و در واقع مستوفی دنبلی ها و نیز از خویشاوندان سببی دنابله بودند که این دنابله خود حاکم نشینان تبریز ، خوی و چورس بوده اند . سلمان خان - مرتضی قلی خان دنبلی -  شهباز خان – حسینقلی خان و جعفر قلی خان دنبلی ) . درمناقشه ی قدرتی که بین دو برادردنبلی واقع می شود این طاهر آقالوها به هوا داری از یکی ازخواهرزاده ها  نموده(خواهرزاده تنی خود)  و از اوحمایت می کنند . طاهرآقالو ها اصلا ازچورس نبوده بلکه پایشان اززمان انتقال حکومت دنبلی ها ازخوی به چورس می رسد . ( البته نسبت دادن این طایفه یعنی میرزا خلیل لر به طاهر آقالو های زمان دنبلی ها ادعای اینجانب و از ملاقات عباس میرزا در زمان اقامت او در چورس در اوان جنگهای امپراطور روس بر علیه ایران ما بین دو معاهده گلستان و ترکمنچای  و دیدار او با بزرگان و علمای چورس مایه گرفته است و بقیه اطلاعات و تطبیق ها از کتاب تاریخ خوی مرحوم دکتر ریاحی است .  )  

یکی از کسانیکه در زمان ملاقات مرحوم عباس میرزا با اهالی چورس حضور داشته و به حضور عباس میرزا شرفیاب و معرفی شده است همین "طاهر آقا " پدرمیرزا خلیل بوده است و همانطورکه شرح آن گذشت از دلایل این استناد اینکه طاهری ها از اعقاب طاهرآقالوها ی دوره دنبلی ها می باشند از محتوی صحبتهایی است که بین عباس میرزا و طاهر آقا ( پدرمیرزا خلیل  ) رد و بدل شده است.

عباس میرزا بخشی از زندگی خود را در چورس گذرانده است. عباس میرزا به محض اینکه می فهمد طاهر آقا  از طایفه طاهر آقا لو هست رو به طاهر آقا کرده و به جنگ قاجار با دنبلی ها اشاره می کند و نیزبه مناقشه ی بین  دو برادردنبلی و حمایت  طاهرآقالو ها از یکی  ازآنها ( کمک به خواهر زاده تنی و دشمنی به خواهر زاده ناتنی) اشاراتی می کند .

درچورس مثل محلی معروفی است که اگرچه ویرایش ادبی چشمگیر و پرطنطنه ای  ندارد (سیاق کلیله و دمنه را به خود دارد ) ولی برای اثبات هدف ما به دردمان می خورد و آن مثل چنین ا ست :

( مشهد حسینقلی بیگه اینک اولاسان ؛ میرزا خلیل لره گلین.

ترجمه : اگر گاو  مال حسینقلی باشد مشکلی نخواهد داشت  و نیز اگر دختری عروس طایفه ی میرزا خلیل لرباشد غمی نخواهد داشت).

مشهدی حسینقلی در چورس کسی بوده که خیلی به حیواناتش رسیدگی می کرده و مثل امروزها که می گویند فلانی دامدار نمونه است و از مسئولین  مدال وتابلو گرفته است؛ آن روزها هم مشهدی حسینقلی دامدار نمونه بوده است و همچنین از قرار معلوم، هر دختری که عروس میرزا خلیل ها می شده است گویا عاقبت بخیر و سفید بخت می شده است و حال اگربخواهیم دراین مثل جایگاه نسترن خانم را مشخص کنیم این است که امتیاز نسترن خانوم این بوده که خود هم دختری از طایفه ی میرزا خلیل بوده وهم عروس این خانواده است.( شوهر مرحوم ایشان پسر عمویش یعنی حسن آقا بوده که  او هم فرهنگی بوده و درجوانی فوت کرده همین نسترن خانم را تنهای تنها گذاشته  است ).

این جمله که عروس شدن  میرزا خلیل ها را ترجیح داده هر چند صحبتی از عروس بردن از این خانواده نکرده اما  چند میرزا و بعدها چند معلمی که در چورس قدیم مکتب و مدارس را اداره کرده اند از این طایفه عروس برده اند .ادامه دارد


حاجیه نسترن خانم طاهری که بود ؟ قسمت اول

بارها داستانهایی  را شنیده ایم که تشویشها و نگرانیهای روز اول مدرسه را بازگو می نمایند و همه ی پشت نیمکتی ها  از این روز خاطره هایی دارند .البته امروزه  هم روز اول مدرسه برای دانش آموزان  تازگی دارد  پس بدون تعارف قبول داریم که این روز هیجان و ترس دارد . هر چند برای بچه های امروزی با توجه به بیشتر شدن وسایل ارتباطی و رفتن به آمادگی و غیره تحمل آن بسا آسانتر گردیده است  و یعنی ترس دانش آموزان امروزی کمی ریخته است .  

اما آن روزها چنین نبود . خصوصا آنروزهای مکتب خانه که ما هم آنرا درک نکرده ایم .مکتب خانه رفته ها ی چورس در حال حاضر به اندازه ی انگشتان یک دست شما هم نیستند و خدا بهتر می داند که تا  داستان ما بدست شما برسد این نفرات چند نفر خواهند بود . پس قبل از ما  آنروزها یی بودند که زمان فلک بستن بود ودر زمان ما  گاهی پیش می آمد از بس برکف دست دانش آموزی چوب زده می شد که بیهوش می افتاد. حال جرم چقدر بود یا نبود نمی دانم . مثل اینکه کتک خوردن جزء مومات علم آموزی بود .

اگرچه چسبیدن به آن وضعیت ، کمی خسته کننده می شود اما دست خود آدم نیست بیرون آمدن ازآن موقعیت و بدون تصویرکردن واقعی آن هم درست نخواهد بود . روزاول مدرسه چیزی کمترازرفتن به پای چوبه ی دار واگر کمی تخفیف بدهیم کمترازسربازی رفتن آن هم سربازی های دورقدیم وبیگاری ( به نظرم ترکی کلمه بیگاری اولام باشد ) نبود. اگرچه  بیرون آمدن از این طرف آن (منظور پایان تحصیلات و استخدام و غیره )فکر آدم را در مورد آن مدارس تغییر می دهد .

اگر داریم سربازی را مثال می زنیم دلایلی داریم  و بایدکه به آنها اشاره نماییم .  سرما،برف و بوران  ، گرما ،ناامنی ، سختگیری ها ، دوری مسافت ، نبود غذای کافی ونیز لباس  ، پشه ، نبود وسیله نقلیه، نبود خط تلفن که با خانواده تماس بگیری که گاهی پیش می آمد درطول دو سال خدمت یک سرباز، بیشتر ازچند نامه رد و بدل نمی شد . بودند سربازانی که در طول 2 سال خدمت حتی یک نامه هم دریافت نکردند و نفرستادند و بودند سربازانی که از روز اول خدمت تا اتمام دوره ی زیر پرچم روی خانواده را ندیدند و این سختی ها را ازاشعار و ترانه های سرباز ی و ادبیات سربازی دهه های20 تا 50 را می توان  حس کرد . همانطور که در ادبیات زمان جنگ صدام علیه ایران  داستان قهرمانی و عاشورا گونه ی جوانان ایران موج می زند  . الان بنده دارم تاسف می خورم چرا یکی نه شد در آنروزها این گله ها و سوز گدازها ی سربازی را جمع آوری کند که برای خودش کتابی می شد .

 گفتیم که خوف روز اول مدرسه بقدری بود که خیلی ها همان اول قید مدرسه را می زدند و کتک ها ، کارهای خانه وکارهای سخت  بیشتر ازحد خودشان درصحرا ( مثلا توتون چینی و توتون کشی)رابه مدرسه رفتن ترجیح می دادند و بعد ها وقتی بزرگ می شدند و همسن و سالان خود را می دیدند که با سواد شده اند و حتی بالاتر از آن جایی استخدام و نان آورخانواده شده اند و لباس خوب می پوشند و به قول معروف تیپی به هم زده اند ، پشیمان می شدند که چرا مدرسه نرفته و مثل آنها نشده اند .

دراین ایام سخت که خدمتتان توصیف شد .  نسترن خانوم درکنارما بود ومحبت مادرانه اش را به همه ابرازمی کرد . وقتی دانش آموزی در حیاط گلی مدرسه در یک نزاع طایفه ای و لشکر کشی های دانش آموزی  نقش زمین می شد و یا یکی دیر می کرد. و یا یکی که قرار بود برای مدرسه پولی بیاورد و یا امکان نبود و یا یادش می رفت که اولی درستتر بود و دومی بهانه ُ اوفرشته ی مهربانی بود که به هردانش آموزی کمک می کرد که ازمدرسه فراری  نشود وهمه را تشویق به درس خواندن می کرد حتی واسطه ای بود بین ناظم ، معلمان و دانش آموزان  خصوصا کلاسهای بالا که گاه خطا های بزرگ و کوچک انجام می دادند و با وساطت ایشان  بخشوده می شدند بارها شده بود که با خواهش ایشان از تماس ترکه های درخت به ( درخت هیوا )، گیلاس یا آلبالو با دستهای کوچک دانش آموزان ممانعت به عمل می آمد وفراتر از اینها  گاهی او واسطه ای بود بین مسئولین مدرسه با خانواده ها .

گاه گداری می شد که معلمهای شهری به علت بعد مسافت ونبود وسیله در زمستان به کلاس نمی رسیدند و او بود که به کلاس می آمد و برای تقویت روحیه ی دانش آموزان از آنها می خواست که داستان بگویند  و بنده داستان عاشق قربانی وپری  ،سیدی ، شاه اسماعیل خطایی وداستانهای قنبر با امام علی (ع) و و نشرهایی که این قهرمانان در عالم رویا با مولا داشتند و وصالهایی که با کمک ائمه  معصومین و اولیا به سرانجام خوش می رسید و  داستانی که کرم اصلی اش را گم کرده بود  آن موقع ها شنیده ام بعدا دیگر هرگز نشنیدم ( پاییز اولار باغلار توکر خزلی – ایتیرمیشم اصلی کیمی گوزلی ) .

در روزهای زمستان درفاصله بین دو زنگ که لباسهای نازک و کفشهای ته سوراخ میانه ی خوبی با حیاط گلی و برفی مدرسه و سرمای آن نداشتند این خانوم غلام و بنده و تعدادی از کلاس اولی ها را به اتاق خودش می برد و درکنار بخاری قرارمی داد  و البته محبتش به غلام و بنده بیشتربود که تا حال رمز این توجه را نتوانسته ام بگشایم و شاید هم گشوده نخواهد شد چون محبت کردن  و داشتن قلبی رئوف  که دلیل نمی خواهد . در دستمال تمیزی که به عنوان سفره ی مدرسگی اش  بود همیشه کلوچه های روغنی ( چوچه )  و پنیر کوپه ( پنیر خیکی ) و تعدادی گردو داشت . حال غلام که  نوه ی خودش بود و امری طبیعی بود که او میدان داری کند  اما در مورد نویسنده ( حقیر )  همانطور که گفتم نمی دانم این محبت  مضاعف وکمی بیشتراز دیگر بچه ها ازکجا ناشی می شد ؟  درست بود که با بنده هم خویشاوندی داشت و من نوه ی دختر عمویش بودم  اما بودند بچه هایی که ازمن به او خویشاوند تر بودند . اما جایگاه بنده را نداشتند حتی بعد ها که بزرگتر شدیم هروقت مرا می دید می گفت تو " منیم بالامسان "  وبعد که از بی توجهی به دیگران ابا می کرد  ادامه می داد که تمام بچه های مولوی:  بالامدیلار. حتی چند روز قبل پیرمردی از بستگان می گفت به من هم می گفت : سن منیم بالامسان . و معلوم نیست که این بانوی مهربان چقدر بالا (کودک ) دا شت . نمی دانم چرا هر کسی محبت کم می آورد بالا و فرزند ایشان می شد . آخر چه رمز و رموزی  بود و او از کجا می دانست که فلان کس کمبود محبت دارد و مهرمادری اش را به او بذل می کرد  . نوری رنجدوست همکلاسی ما، یکی ازین بچه ها بود که مادرش خدا بیامرز وفات کرده بود و او چقدر به نوری توجه می کرد ( کاش نوری این حرفهای ما را می شنید و از تهران یک تماسی با من نویسنده ی مطالب  می گرفت .) ادامه دارد


با این که شب و دیر وقت است اما نمی توان از انقلاب بهمن 1357 حرف نزد ( مطلب بعدا تکمیل خواهد شد).
همزمان با ترقی و تعالی و تغییر و تحول در زندگی و افکار  بشری و نیز پیشرفت در اقتصاد و صنعت  و همچنان ظلم طبقات و دولتهای بزرگ به زیر دستان و دیگر جوامع فقیر خیزش هایی در دنیا پدید امد و این خیزشها از زمان جنگ ایران و روس که ملت ایران را سرخورده و ناراخت نموده بود به ایران نیز رسید و موجبات حرکت مشروطه را فراهم کرد اما با مشروطه هم آبی برای ملت  گرم نشد و بعدها قیام های قومی و منطقه ای هم شروع گردید مانندقیام شیخ محمد خیابانی  و بعد کلنل پسیان در خراسان ونیز حرکت میرزای جنگلی و تجدد خواهی پهلوی اول و بعد حرکات تبریز در 1324
و بعد که  مصدق در 1332 می خواست کمی  به تمامیت خواهی محمدرضا   متعادل کند که نشد و کودتای 28 مرداد با عربده کشی چاقوکشان و قداره بندان و امریکا و انگلیس پیش آمد و بعد که خون کشیدن 15 خرداد اتفاق افتاد و سرکوب پشت سر کوب .
تا اینکه  قیام 22 بهمن 1357 به رهبری آیت اله خمینی به ثمر نشست و ما همه امید واریم که با کمک همدیگر کشور خود را مستقل و آباد کنیم . یاد و خاطره همه شهدا از مشروطیت تا به امروز گرامی باد . 

صورتگر دیبای چین گو صورت رویش ببین

یا صورتی برکش چنین یا توبه کن صورتگری

                       سعدی 





هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز

نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد

                                    حافظ 






 تخت و ز تاج و ز تیغ و نگین

 

ز اسپان چینی و دیبای چین


              (فردوسی، )


و آن عارض چون حریر چینی

 

گشته است به فام زرد و پر چین
               (ناصر خسرو، ) 


وی بسا کس رفته ترکستان و چین
 

 

او ندیده هیچ جز مکر و کمین
                (مولوی،)

 لعبت چین، صنم چین، بت چین، خوبان چین 




بنام "بت چین" تا ویروسی بنام کرونا 
در روزگاران قدیم مردی در یک روستا به  آسیابانی مشغول بود و چون در کارش مهارت داشت و به اصطلاح ترکی ائلدار ( مردم دار و منصف ) بود همه از او راضی بودند. او در کارش بسیار امانت دار  و صادق بود. در طول پنجاه سال کار با مردم  حتی یک بار هم نشده بود که کسی از دست او رنجیده خاطر شده باشد. 
وقتی یک نفر صد کیلو گندم به آسیاب او می آورد او بر حسب منوال رایج ده کیلو از گندم را بر می داشت و  90 کیلو بقیه را به آرد تبدیل می کرد و تحویل صاحبش می داد اگر کسی از مشتریان از  دستمزد او یعنی سهم آرد او را  کم می کرد خم به ابرو نمی اورد و پیش خودش فکر می کرد که حتما عیالوار هست و خورنده زیاد دارد. بنابرین این مرد دیندار واقعی بود و به خلایق خدا مهربان بود . 
همانطور که روزگار را ره و رسم دیرین هست این مرد پیر شده و فوت خود را نزدیک می دید و لذا به پسرش وصیت و نصیحت می کرد که با مردم مهربان باشد و حتی به او سفارش کرد که اگر با مردم خوب رفتار کنی . کارت مثل چشمه دایمی خواهد بود و همیشه آب آن  جاری خواهد بود. 
خلاصه پسر جان کاری کن که بعد از من همه به تو بگویند که خدا پدرت را بیامرزد . 
از آنجایی که این پسر کمی خام بود بعد از اینکه مراسم دفن و کفن پدر تمام شد فردای مرگ پدرش یک کیسه و ترازو را که قپان می گفتندبرداشته و کدر پایین روستا جای می گیرد حال چه تفکری داشته و ایده اش چه بود این را خودش و خدایش می دانست . 
یک صندلی زیرش گذاشته و منتظر می شود که مشتری هایش از دهات اطراف گندم خود را بیاورند و تا مشتری ها یکی یکی می رسند می گوید اقا از امروز روش گرفتن حق تبدیل گندم به آرد عوض شده است . همین الان بار چهارپایان  و شتران خود را پایین می آورید و سهم مرا از بایت حق احمه تبدیل گندم به آرد می دهید و  بقیه گندم خود را بار حیوانات خود می کنید می روید آسیاب و آنجا گندمتان را آرد می کنم . 
افرادی که گندم آورده بودند و روش پدر او را  تجربه کرده  اول کمی گیج می شوند و انگشت به دهان می شوند که خدایا این دیگر چه کاری هست!!! ؟ پیش خود خاطرات خودشان با پدر این جوان را  مرور می کردند :  پدر او چقدر مهربان بود حیف شده  و یادش بخیر هر وقت که به گندم برای  آرد کردن می آوردیم چقدر ناز ما را می کشید. چقدر مردم دار و ایلدار بود . 
هر وقت خسته و کوفته از راه می رسیدیم اول به ما یک صبحانه می داد و  نیز حیوانات ما را به اصطبل بزرگ می  برد و آنها را هم تعلیف می کرد و بعد که خودمان هم سیر می شدیم و رنج راه از بدنمان می رفت یکی یکی گندم ما را وزن می کرد و به نوبت آردش می کرد .
عجب مرد نازنینی بوده است خدارحمت کند. 
مرد جوان و کم تجربه با غروری خاص به آنها پاسخ می داد که:  آقا الان منم که تصمیم می گیرم . پدر هر طور بوده بوده . تازه من به وصیت او عمل می کنم.  او یک سفارشی کرده  و من روزها در این فکر بودم که چگونه وصیت او را عمل کنم و لذا این تصمیم را بعد از کلی تفکر گرفته ام . 
مردم هر چه جمع شدند و و به او توضیح دادند که آقا " خدا پدرت را بیامرزد " ما که داریم می آییم آسیاب و آنجا یک دفعه بار را خالی می کنیم و تو هم حق احمه و  سهم خودت  را از گندم بر می داری . چرا زحمت مار بیشتر می کنی ؟ 
که یک بار بار را بر زمین بیاوریم و سهم ترا بدهیم و بعد دوباره بار چهار پا ها بکنیم این رفتارت ناپخته نیست ؟ 
تازه زحمت خودت هم بیشتر می شود . چرا که باید یک نفر کارگر و  یک چهار پا را هم معطل کنی که از اینجا این گندم هایت  را به خانه یا آسیابت ببرد. 
اما مرد جوان و کم تجربه گوشش به این حرفها بدهکار نبود. 
و به این ترتیب صاحبان گندمها با تکرار : خدا آن پدرت رابیامرزد > آن خدا بیامرز منطقی تر از تو بود و .  غر غر کنان و با اعتراض  به ناچار بار را خالی می کردند و سهم او را می دادند و مجددا بقیه گندم  را دوباره بر گرده چهار پایان بار می کردند . و به این ترتیب بر تعداد خدا بیامرز گوها  و نیز شمار "خدا بیامرز" اضافه می شد. غافل از اینکه این"  خدابیامرز" و خدا بیامرزها تعدادی از سر اعتراض بود یعنی هر چند واقعا آنها آسیابان قبلی را از نه دل دوست داشتند ولی معلوم بود که شاید تعدادی از آنها از ته دل گفته نمی شد و به جای اصلی یعنی به حساب مرد آسیابن واریز نمی شد . 
که البته خدای بزرگ  می داند که این دعا ها به کجا و در حق چه کسی بحساب می آمد . ولی اگر ظن ما درست باشد  تعدادی از آنها تو ی راه گم و گور می شد مقصر پسرش بود که مفهوم وصیت پدرش را درست درک نکرده بود .  خدا هم به اموات خوانندگان رحمت کند و هم یک رحمتی به آن آسیابان بگوییم که بر تعداد خدا بیامرزهای آن مرحوم  اضافه شود .
حال این داستان چه ربطی به کرونای ویروسی دارد ؟ اگر اجازه بفرمایید در یکی دو روز آینده ربط خواهم داد .
عبارتهای بت چین ، آهوی ختن ، صورتگر چین را که همه در ابیات شاعران فارسی جاری بود , و الان هم هست واقعا زیبایی خاصی به ادبیات فارسی می داده و هم یک تعریف و  اعتباری هم برای سرزمین چین بوده است . 
ظروف چینی از جمله دوری ها و بشقابها و کاسه ها و گلدانهای چینی هم که جای خود را داشت نمونه های اشعار را در بالا مرور کردیم . اما حال چطور؟ آیا تعریفی از چینیها می بینیم ؟
آیا باز هم  
 خصوصا در این سالهای اخیر که بدلیل ارزان بودن و نیز بدلیل کوتاهی و دقت نداشتن و  منصف نبودن تاجران ایرانی که می شنویم بعضی از تاجران ایرانی خود به کارخانهای چینی ها خود جنسهای ارزان قیمت و بنجل سفارش می دهند که سود بیشتری بکنند . هر چند چینی ها بخاطر منافع خودشان هم شده  نباید این پیشنهاد ها را قبول کنند . 
چرا که چینی ها ممکنه در انداختن جنسهای ارزان قیمت و بی کیفیت  به ظاهر موفق شوند و موقتا  سود بیشتری ببرند  اما در آینده بازنده اصلی خواهند بود . برای مثال اگر شرایط برای ورود  اجناس و کالاهای  اروپایی و کشورهای پیشرفته فراهم شود بدلیل سابقه ذهنی بد ، هیچ کسی از چین یک مداد هم خرید نخواهد کرد. 
و این بلایی که سر آسیابان داستان ما آمده بر سر چینی ها هم خواهد آمد . 

و لذا از بت چین و مشک آهوی ختن چینی به کرونای منحوس   منتهی خواهد شد که عاقبت آن معلوم هست . متاسفانه بحث بی کیفیت بودن از  کالاهای ساخت چین الان به داروهای انسانی و گیاهی و سوم دفع آفات  چینی هم رسیده است.  
   



-------------------------------------------------------------------- 
علاقه دارم مقاله زیر را برایتان معرفی کنم که نقش جاپای چین قدیم  را در ادبیات ایران نشان می دهد که هم تشکری این نویسندگان عزیز و فاضل کرده باشم و هم واقعا کارشان بسیار با ارزش هست  . 

چین در منشور شعر فارسی

نویسندگان

1 استادیار زبان و ادبیات فارسی دانشگاه علامه طباطبایی

2 استادیار دانشگاه پژوهشی پکن

3 دانشجوی کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه مازندران

چکیده

  سابقه ارتباط ایران و چین به قرن ها پیش باز می گردد. پس از پیروزی اسلام و با برقراری روابط تجاری گسترده میان ایران و چین، رابطه دو کشور وسعت و استحکام بیشتری یافت و بتدریج جلوه‌های گوناگونی از فرهنگ و تمدن چین وارد ادبیات؛ بویژه شعر ایرانیان شد و در آن بازتاب پیدا کرد. مسائلی چون دین و آیین چینیان، زیبایی شناسی چینیان، صنایع دستی چین و نقش و نگار چینی و مسائل مختلف دیگر؛ از جمله تجلی‌گاه‌های مربوط به سرزمین چین در ادبیات فارسی است که در این مقاله سعی شده تا حد امکان به برخی از آنها و چگونگی بازتاب کلّی چین در شعر فارسی پرداخته شود.


 
 


بنام خدا

سفر مشهد  - سفرمشهد 1319. سفر 1326 به خوی . سفر 1328تبریز و سفر آخر ( بدون تاریخ)

این قصه از یادداشت های یک فرداست و دانستن شرایط زندگی آن زمان ما را با گذشته آشنا می کند .

نویسنده ، داستان خود را چنینشروع می کند:

در مورخه 15/12/1390ساعت 5/4صبح  اخواب بیدار شدم . هر قدر این طرفآنطرف غلطیدم . دیگر خوابم نبرد و  این اینپرش خواب از سر، ناخود آگاه مرا بر اسب خیال سوار کرده و به گذشته برد یعنی درستبه سن 15 سالگی ام و بعبارتی شصت و چهار سال پیش. خلاصه بی اختیار به یاد  شعراستاد شهریار افتادم :


با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من

خاطرم با خاطرات خود تبانی میکند

حال چه شد ؟ که این پرنده خیالحقیرچرا مستقیما رفت یک  روز بهاریخرداد  سال 1326 را انتخاب کرد من هم نمیدانم . و حال اصل داستانها:

سفر اول (1319)

خدا برای شما هم  زیارت شاه خراسان را  قسمت کند  برادر بزرگ من حاج نوراله آقا که خدا رحمتش کند مرابه مشهد برد  در آذر ماه سال 1319 که بنده  هنوز سه ماه نبود که به  دبستان دولتی تازه تاسیس مولوی قدم گذاشته بودم . ابتدا از چورس تا سه راهی کهریز -  (قنات میرزا جلیل ) را طبق معمول  با اسب و الاغ رفتیم از خوی تا تبریز را روی یک م

کامیون باری سوار شدیم .همسفران ما از چورس افراد ذیل بودند : حاجی حسینقلی اسعدی – مشهدی جبار جلیل پور –حاج اسماعیل گلمجانی – مشهدی قلی هرزندی – آقا میر وهاب حسینی – عباس دهقانی  - حاج محمد علی فکری – حاج محمود موسی پور –حاجی حسن فکری -مشهدی محمود دوللی – حوا خانم زن کربلایی فتح اله ( پدر بزرگ آقایاسماعیل جلیلی)-   مشهدی فتح اله قره کندی – حاج علی آقا زاده –محمدعلی دایی حاج حسن قلی قانع – کربلا عباسعلی شکوری

حاج میر محمد حسینی دوستکربلایی عباسعلی شکوری از اهالی بسطام ( از اسامی که یاد بردم در حال حاضر من باقرو حسن فکری در حال حیات هستیم ). و به بقیه به رحمت ایزدی پیوسته اند که  یک صلوات بروحشان بفرستیم .

سفر دوم(1326)

خرداد1326 بود و برای امتحاندادن به شهر خوی رفته بودم .معلم کلاس ششم نهایی ما استاد بزرگوار آقای رشید اصلانآبادی بود که واقعا از شخصیت والایی بر خورداربوده هم اکنون در حال حیات هستند ازخداوند عمر پر برکت ایشان را خواستارم . آن زمان از ماشین سواری خبری نبود و اگرهم بود دست ما کوتاه بود .

تاکسی و وسیله نقلیه عوجودنداشت و فقط تعدادی درشکه (فایتون) و گاری دیده می شد و درشکه ها اعیان و اشراف رابه سر کارشان  و شهر های دور و نزدیک میبرد . از جلسه امتحان که بیرون آمدم هنوز چند قدمی نرفته بودم که دو تا برادر ازهم محلی ها  را دیدم  برادر بزرگ مریض  بود . نام این عارضه  را یامان می گفتند که شبیه زخم های دمل بود. محمد  تا مرا دید بطرفم دوید با هم هم سن و سال بودیمو بدون اینکه من بپرسم ماجرا را گفت .   ایندو برادر چون خوی را - نمی شناختند دیگر وظیفه من مشخص گردید.

هر چند در آن دور و بر درشکههای شیکی و راحتی هم بود اما وسع ما به آن نمی رسید لذا یک گاری را که هم بار و هممسافرها را  از این طرف شهر به جاهای دیگرمی برد  صدا کردم . کمک کردیم مریض را رویدرگاری ( همان داشکا) گذاشتیم و بطرف شیر خورشید راه افتادیم .

همانطور که تعریف کردم وسیلهنقلیه نبود حتی وقتی می خواستیم برای همین امتحان از چورس  تا خوی که فاصله ایندو  60 کیلومتر است  بیاییم  باید سوار یک اتوبوس می شدیم. در این مسافرت، ابتدااز چورس تا سه راهی قنات میزا جلیل با پای پیاده یا اسب می آمدیم در سه راهی قنات میزا جلیل  ساعتی منتظر اتوبوس قراضه ای می شدیم که از طریقجاده شوسه ماکو به خوی می رفت . نام راننده این اتوبوس کربلایی اکبر بود.

داستان سفرسوم (1328)

دو سه سال از امتحانات نهاییگذشته بود و من و حسن آقا اسعدی تصدیق کلاس ششم را قاب کرده و دردیوار مغازه زدهبودیم که متاسفانه  درس را ادامه ندادیم هرچند رفتیم در خوی کلاس هفتم هم اسم نوشتیم و حدود سه ماه  هم سر کلاس رفتیم . حتی یک تاسف دیگر اینکهنرفتیم در ادارات استخدام شویم که با توجه به حقوق و مزایای آن زمان زندگی راحتیرا حتما داشتیم . داشتم می گفتم که با حسن آقا تصدیق را گرفته و به فکر افتادیم  که بعد از این تحصیل نصف و نیمه به یک مسافرتتبریز برویم که شنیده بودیم میدان ساعت و گلستان باغی دارد. شنیده بودیم یک ساعتیرا در روی عمارتی قرار داده بودند که در سر ساعت با صدای بلندی زنگ می زد که صدایشتا دور ترها می رفت . در خیابان فردوسی در مسافر خانه خورشید اتاق اجاره کردیم جلومسافرخانه  ولخرجی کرده 5 ریال دادم یکفایتون کرایه کردیم که ما را به میدان ساعت برده تا آن زیبایی ها را دیده و بهمسافرخانه برگرداند .

آن زمان اسفالت نبود و خیابانپهلوی ( که اسم قبلی اش خیاوان بود ) ولی سنگفرش بود حال کی سنگ فرش شده بود تاریخش یادم نیست  این سنگ فرش نمی گذاشت کهخیابان گل ناک شود .

وخدا عمر شما را زیاد کند  ولی یک سفرم را تعریف نکردم که نه اینکه یادمرفته است، نه به این خاطر که تاریخ آن را نمی دانم . و آن سفر به دیار دیگر است. (نویسنده مطلب باقر سلطان بیگی تولد1311 وفات 1395)   

 

  

  پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند
بلبل شوقم هوای نغمه خوانی میکند
سالها شد رفته دم سازم ز دست اما هنوز
در درونم زنده است و زندگانی میکند
با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من
خاطرم با خاطرات خود تبانی میکند
بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران میرسد با من خزانی میکند
شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید
ورنه قاضی در قضا نامهربانی میکند

شهریار
اگر لانه پرنده زرا هم به هم بزنیم و خرابش کنیم کتار بدی و غیر انسانی کرده ایم و سی سال هست که ارمنی ها با پرچم پوتین بخشی از کشور  آذربایجان را گرفته اند .
و بیرون برو هم نیستند .
تا اینکه این درگیری اخیر اتفاق افتاد.
و ارمنی ها و هم پوتین روسی فهمید ند که یک من ماست چقدر کره دارد ؟
من یک آدم معمولی هستم  خواستار ترقه بازی- جنگ -خونریزی- ترور و زندان نیستم برایم یک انگلیسی یا ایرانی و کرد و ترک و ارمنی محترم هستند حافظ و سعدی و پوشکین و شهریار و مولوی و ویکتورهوگو و خلیل جبران و علامه امینی یا جعفری برایم مهم و محترم هستند . اما خاک و وطن و لانه مهم تر است که بروند با خاک یکسان کنند .
این موضوع از جند لحاظ قابل تامل هست ارمنی فهمیدند که اذربایجان خودش را پیدا کرده و ترکیه هم یک رسالت تاریخی را اکر به ان پایبند باشد دارد ایفا می کند .
البته آرزو داریم به صلح بینجامد .


با سلام خیلی وقت است که از حال همدیگر خبر نداریم .
و یا چند وقتی است بدلایل و مشکلات که کم هم نیستند و کرونا هم روی آن ها . از حال خود هم خبر نداریم .
نمی دانم یعنی خیلی چیزها را نمی دانم ولی یک چیز را بخوبی احساس می کنم که اخر کار باید خوب باشد . یعنی هیچوقت تسلیم مریضی و کرونا و گرفتاری نشویم . اما چه چیز باعث شد که به وب بر گردم ؟
امروز رفته بودیم یک کار کارشناسی آب در شهرستان بستان آباد . با آن کاری ندارم مطلب دیگری را باید بگویم :
طاحون یعنی دگیرمان یا همان آسیاب که بعدا مفصلا خواهم نوشت .
عبارتی شنیدم :
جیر گنه داشی

جیر گنه داشی سنگ سختی است که در زیر میله آسیاب های آبی قدیمی بلحاظ سختی آن استفاده می شده اند .

که البته خودم این سنگ را ندیدم فقط اصطلاح را فعلا یاد گرفتم .



مطلب بالا را خواندیم . حق داریم بپرسیم که چرا  این هرات و کلا افغانستان به این روز و احوال دچار شده است؟
آخه  روز گذشته  هم اینورش و هم آنورش بمب گذاری شد و تعدادی در خون خود غلطیدند ؟ آخر اینها که بنام طالبان و مسلمان خود مسلمان کشی می کنند از کدام کتاب اسلام و از کدام آیه قرآن کریم به این مجوزات و حکم جهاد رسیده اند ؟
درسته که وضع دنیا خراب است اما خیلی رک بگویم اگر غربی ها در سختی هم باشند نصف روز را حداقل زندگی می کنند ولی متاا چرا گرفتار این بدبختی گرفتار شدیم ؟
همین دیروز یکی از زمامداران خودمان حرف در زبان مردم می گذارد و می گوید که مردم خواهان اعدام رئیس جمهور هستند .
آقا ما کی از مقام  تقاضا کردیم که کسی را اعدام کنید؟
بلی اگر کسی کم کاری می کند او را دور بیندازید .
چرا از دهان ما اعدام و بوی خون می آید ؟
از ایران  ما بگذریم برویم پاکستان . برویم لبنان و فلسطین - اسرائیل  ترور های ترکیه . عراق و .

آخر به کجا می رسیم ؟
روزی هرات  نامش فیروزه و نگین بوده و مرکز اشاعه اسلام و مرکز علم و دانش و حتی موسیقی الان هم مرکز معلولان و جنگ و نا امنی


تاریخ

نقشهٔ بطلمیوس (از سدهٔ دوم میلادی) از هرات (Aria) و سرزمین‌های مجاور آن، که توسط نیکلاس جرمانوس، نقشه‌نگار آلمانی سدهٔ پانزدهم میلادی بازسازی شده‌است.

هرات پیش از کشف مسیر دریائی اقیانوس هند در گذرگاه جاده ابریشم قرار داشت.[۱۳] و نقش بزرگ را در بازرگانی میان شبه قاره هند، شرق میانه، آسیای مرکزی و اروپا بازی می‌کرد. هرات از لحاظ موقعیت جغرافیایی در طول تاریخ بستر مناسب تلاقی تمدن‌های شرق و غرب نیز به‌شمار می‌رفت. از این‌رو هرات یکی از گهواره‌های تمدنی تاریخ پربار خراسان شناخته می‌شود.

گذشته درخشان

در گذشته‌های دور گفته می‌شد که جهان اقیانوسی است و در این اقیانوس مرواریدی هست و آن مروارید هرات است.»[۱۴]

 به این تشبیه توجه فرمایید : جهان اقیانوس و هرات مروارید

تا بعد که خدمت برسیم



Herat in June 2011-cropped.jpg
Herāt

 


 
Friday Mosque of HeratMusalla Complex

موقعیت در افغانستان
مختصات: ۳۴۲۰′۳۱″ شمالی ۶۲۱۲′۱۱″ شرقیمختصات: ۳۴۲۰′۳۱″ شمالی ۶۲۱۲′۱۱″ شرقی
کشور افغانستان
استانولایت هرات
مساحت
 • کل۱۸۲ کیلومتر مربع (۷۰ مایل مربع)
جمعیت (۲۰۱۳)[۲]
 • جمعیت۶۳۲٬۲۰۶
 • تراکم۳٬۴۷۳/کیلومتر مربع (۹٬۰۰۰/مایل مربع)
منطقهٔ زمانیمنطقهٔ زمانی افغانستان (یوتی‌سی +۴٫۳۰)

هرات (به فارسی باستان: هَرَیْوهHaraiva

Smile
clean word remove format superscript Subscript Cut Copy Paste Horizontal Rule Ordered List Unordered List Outdent Indent Insert Link Remove Link
Undo Redo Bold Italic Underline strikethrough Align Right Center چینش چپ Justify Full Justify Full Justify Full
Text Color
Background Color
Add Image
Insert Table
Insert Aparat

با سلام مجدد . دولت فرانسه تصمیم گرفته است که پرچم آزادی بیان را بر افراشته نگه دارد.
در نگاه و برخورد اول خوب است اما کدام آزادی ؟
آزادی که در آن به باورهای یک ملت و ملتهای دیگر توهین شود .
این معلم فرانسوی که کشته شده. البته که قاتل او مسلمان هم باشد خارج از عرف و زمانه عمل کرده است .
و او باید از راههای قانونی موجود استفاده می کرد تا این معلم کفر گو را به تسلیم وا می داشت.
ممکنه در قواعد اسلامی هر کس از خطوط قرمز رد شود تکلیف مشخص هست. اما باید صحنه جهانی را ببینیم یعنی ما تنها نیستیم که در این جا زندگی می کنیم باید ملت های دیگر را هم با افکار اعتقادات دیگر ببینیم
یعنی اگ موضوع داخلی باسد به خود کشور مربوط می شود.
حال که خودمان موضع خودمان را مشخص نمودیم برویم ببینیم این معلم چرا به چنین باتلاقی فرو رفت :
دوستان در حقوق ما حق نداریم به باور دیگران توهین کنیم. مخصوصا جایی که واقعا خط قرمز فرهنگ و اعتقادات و فرهنگ و باورهای دینی هست.
روشن تر بگویم اگر کسی خواسته یل ناخواسته به خود ما یا پدر ما جسارت کند  همان حکم آن است که به دین تعرض بکنیم یعنی وقتی یک نفر دین خودش را دوست دارد یا پدر مادر خود را دوست دارد و یا خیلی ساده تر به یک کتاب یا رشته ورزشی یا سینما را دوست دارد چرا ما به دوست داشتن های او توهین کنیم.
عیسی را دوست دارد موسی را دوست دارد محمد را. ما حق نداریم به احساسات او توهین کنیم . می توانیم بگوییم که اقا ی عزیز محمد رسول امین اینو گفته ولی موسی نگفته محمد اینو رعایت کرده بقیه نکرده اند یعنی افکار و متاع خود را تقلید کنیم. نه اینکه به عیسی توهین کنیم .
خلاصه آقای سارکوزی و سیستم  فرانسوی او بدانند که هیچ بهانه ای برای تحقیر یک احساس و اعتقاد و فرهنگ وجود ندارد مگر اینکه خون خودت را برزمین بریزی.
توهین به افکار و باورهای دینی و غیر دینی و علایق کمتر از ترور نیست یعنی لازم نیست آن معلم فرانسوی مانند طالبان یا داعش مسلسل حمل کند و خون بریزد بلکه توهین به باورهای دیگران خود بزرگترین ترور هست.
درست هست که ما با با توجه به ات و مسلمان کشی با  اسراییل خوب نیستیم . و لی برابر مقررات و عادت ها و مناسبات جهانی حاکم  ما هم حق نداریم  به انها هم توهین کنیم و انها بروند از این توهین ما مظلوم نمایی کنند و ما را به عنوان داعش قلمداد کنند.


آزادی مناطق اشغالی جمهوری اذربایجان از اشغال ارمنیها
با سلام بعد از مدتها  به خدمت خوانندگان محترم صفحه خودمان که چیزی بیشتر از درد دل نیست آمدیم.
برای این غیبت خیلی عذر ها دارم:
- علیرغم مزایای پایین شغلم و مقدار کم آن (که البته چرخمان را می گرداند و شکر گزار هستم)کار سازمانی و شغلی ام  که معنی دیگر آن آبادانی و سربلندی کشورمان ایران  از بلوچستان تا خوزستان و تا کرمان و تا گیلان و مشهد و کلات نادری و تا کرمانشاه و کردستان هست و در زندگی ام  برای آن بالاترین اهمیت را قائلم و دارد این شغل کاری به  پایان می رسد.

- کار زنبورداری که آنهم مزایای اقتصادی ندارد ولی دو تا مزیت دارد 1- وقتم را پرمی کند و حرف زدن با زنبوران خیلی بهتر از حرف زدن با بعضی هاست 2- مزیت دوم برداشت سالانه حدود 350 کیلو عسل نیمه خوب تا حدودی خوب . و این از بابت اینکه به کیفیت در هر کاری بیشتر اهمیت می دهم هست .
-کار کارشناسی در امور آب که هر چند در سال چند تا بیشتر نیست ولی بعضی وقتها بدلیل همان کیفیت خواهی گاهی یک ماه با ان کلنجار می روم و گاهی تا ساعت 3شب بیدار باشم. 

 بلی عمده گرفتاری همان بود که عرض کردم و امروز قصد دارم کمی وقت شما خواننده محترم را بگیرم .
راستی  عبارت "خواننده محترم " را بکار بردم و راستی خواننده های من چه کسانی هستند گاهی که به قسمت تعداد مراجعین نگاه می کنم روزانه گاهی 60 و گاهی 33 خواننده را می بینم ولی واقع نمی دانم که این اعداد واقعی هست یعنی روزانه حدود 50 نفر از این وب که به علت کم کاری من  تعطیل هم شده دیدار می کنند .
و راستی اگر این تعداد هستند چه کسانی هستند و این خیلی برایم سخت و ناسپاسانه هست که انها می دانند مطالب را چه کسی می نویسد ولی من نمی دانم خوانندگان چه کسانی هستند .و راستی اگر این وب روزانه مثلا 40 بازدید کننده داره چرا پیغامی نیست ؟
و گاهی فکر می کنم که وقتی خوانندگان می خوانند و دم نمی زنند آیا نوشتن بدرد می خورد؟

بفرض اینکه خوانندگان هم نظر ندهند بنده می نویسم چون اینجا تنها جایی هست که من به حضور خوانندگان محترم می رسم .
تازه آیا ممکن است این نوشته ها بدرد آیندگان بخورد؟ آیا آنها وقت خواندن این نوشته ها را خواهند داشت . منی که در عرض این سالها وقت خواندن یک کتاب را نداشته ام از کجا معلوم آیندگان این وقت را خواهند داشت .
  اما  نوشتن در وب کمی نگرانی دارد چرا کسی که کتاب را می نویسد حداقل ممکنه در کوران قضایا و روزگار یک جلد از کتابش بماند اما  این نوشته ها در وب این نگرانی هست که روزی محو شوند نمی دانم این نگرانی پایه علمی دارد یانه؟ نمی دانم که این نوشته ها در صفحات مجازی تا چند سال باقی هستند نکند یک روز و روزگاری  سازنده این صفحات به سرش بزند در قلمرو خودش این صفحات را محو کند .

اگر یک روز این نوشته ها گم و گور نشوند در آینده شاید کسانی باشند که بگویند ببینیم که گذشتگان چه تفکری داشته اند آنوقت چیزی گیرشان می آید و دستی به این نوشته ها می برند.
بعد از این چرند و پرند ( عمدا این عبارت را نوشتم تا یادی از ادیب بزرگ ایران " دخو " بکنیم ) . راستی نویسنده چرند و پرند چه کسی بود یادم نیست؟
------------------------------------- 
این سطور بالا  مقدمه نوشته  ما شد اما اصل مطلب چه هست . می خواهم مطلبی که امروزها در دور بر ما مهم شده و مهم هم بود را عرض کنم و آن بیرون راندن ارمنیها از سرزمین مقدس آذربایجان بود .
دوست ندارم و درست هم نیست به دین و مسلک کسی کم احترامی کرده باشم ولی ارمنیها خود این بی احترامی را کردند و قتلها کردند و افرادی را که شهر وند بودند کشاورز بودند دامدار بودند درو کردند و نسل کشی کردند کاری که عراقی ها در یورش به ایران کرند . .
که به هر حال گذشته است و صدام  که می خواست پرچمش در در تهران بزند سالها نیست و ارمنیها هم با خفت خاک آذربایجان را ترک کردند ویادی بکنیم از شهیدان وطن در خاک خوزستان و نیز خدا هم بیامرزد این کسانی که در خوجالی جان باختند و نیز  شهیدان و سربازان کشور جمهوری آذربایجان که ارمنیها را دور کردند .

اما باز قصد اصلی خودم را باز نگفته ام که هدفم از این نوشته چیست ؟

اگر راستش را بخواهید موضع کشورمان و هواداری مقامات کشورمان از حمایت یکپارچگی و استقلال جمهوری آذربایجان .

اگر می گویید که جمهوری اسلامی ایران کاری انجام نداده است پس رجوع کنیم به مواضع فرانسه که چطور از پاشینیان دفاع می کرد یا دولت روسیه که نتوانست کمک هایش را ادامه دهد . در هر حالب شاید عذده ای بگویند که این توافقی بین ترکیه، ایران و روسیه باشد که از دست پاشینیان به تنگ آمده بودند و مصلحت دانستند که جمهوری آذربایجان خاکهای خود را باز پس گیرد .
کاری ندارم به این تحلیلها . حقش بود زمینهای خود را بگیرد . اما اینجا هیچکس از ایران تشکر نکرد مگر الهام علیف رییس جمهور آذربایجان .
و واقعا حتی رسانه های ایران هم به آن نپرداختند .
اما جای تشکر دارد که سیستم تصمیم گیری کشورمان . در کنار آذربایجان ایستاد و استقلال و تمامیت ارضی آن کشور را ارج نهاد . والسلام .

 

موضع گیری مبتنی بر  منطق ، مطابق با اصول و قواعد حقوق  بین الملل و رعایت حق  همسایگی و حق حاکمیت رهبری جمهوری اسلامی 

موضع گیری روز سه شنبه مقام معظم رهبری در خصوص به رسمیت شناختن حدود و مرز های کشور آذربایجان و تاکید بر این حقوق بسیار مهم و روشن بود و این به  رسمیت شناختن خاک و ملک یک کشور آن هم به عنوان کشوری که در منطقه دارای قدرت و با وسعت زیاد اهمیت زیادی دارد و اتفاقا باعث و مانع از آن می شود که در همسایگی کشور ما ،دولتهای قانون شکن دستشان کوتاه شود از جمله حرکت کثیف رژیم ارمنستان در به خاک آذربایجان و کثیف تر از این   حمایت ارثش بجا مانده از رژیم شوروی سابق که در آن روزگار دچار شکست ارتش و سیستم ی اش شده بود.
در هر حال این موضع از سوی مقام معظم رهبری بسیار مهم بود و اگر ذولت بتواند این موضع را تفویت کند به اعتبار کشورمان خواهد افزود 

عرض تسلیت به مناسبت شهادت قرمانده دلیر و فداکار فخری زاده و اعلام انزجار  از عمل وحشیانه دشمنان کشور و  تسلیت
بهترین تعریف و معرفی و افتخار برای هر کسی کلمه "سرباز وطن" و نامیدن او به این کلمه پاک    هست .
کلمه ای مقدس و توام با وفاداری و تعهد و فداکاری: سرباز
شهادت سرباز وطن را به عموم ملت ایران و خانواده محترمش تسلیت عرض می کنیم .
سربازی که نه در مرزهای ایران و نه در بیرون از  کشور بلکه در داخل کشور مورد نفرت و تعرض  تروریست های بد اندیش و دشمنان ایران قرار گرفت و این نشان از دد منشی و خوی حیوانی آنها دارد.

روح بزرگ این مرد سریف حاجی آقا فخری زاده قرین رحمت الهی باشد .


ه‌کش ددت نیز، چنین داستانی دارد و در زمانی معرفی گردید که بیماری کشنده‌ای همچون مالاریا که عامل آن، ه‌ای به همین نام است، به اوج شیوع خود رسیده بود. امروزه علی‌رغم پیشرفت‌های وسیع در پزشکی و بهداشت عمومی، هنوز هم سالانه نزدیک به سه میلیون نفر، خصوصاً در کشورهای آفریقایی، جان خود را به خاطر این ه و بیماری خطرناکی که ناقل آن است، از دست می‌دهند. به عقیده بسیاری از مورخین و صاحب‌نظران، استفاده از ددت برای از میان بردن این ه، طی سال‌های شیوع آن، باعث نجات جان پانصد میلیون انسان شده است.

ات همواره به محصولات کشاورزی آسیب می‌رساندند و در برهه‌هایی از تاریخ، باعث قحطی شده‌اند. امروزه علی‌رغم پیشرفت‌های چشمگیر در حوزه‌های مختلف برای مبارزه با ات، همچنان این موجودات، به عنوان چالشی برای صنعت کشاورزی، باقی مانده‌اند. اولین استفاده از ه‌کش‌ها، به سومریان و ۴۵۰۰ سال قبل، زمانی که از ترکیبات سولفور برای کنترل ات استفاده می‌کردند، نسبت داده‌شده است. چینی‌ها ۳۲۰۰ سال پیش، از ترکیبات جیوه و آرسنیک، برای از بین بردن شپش‌ها استفاده می‌کردند. استفاده از دود نیز، به‌عنوان گزینه مناسبی برای دور کردن ات مورد استفاده قرار می‌گرفت. بعدها بسیاری از ترکیبات طبیعی، مانند سولفات مس و آهک، بدین منظور مورد استفاده قرار گرفت. تا سال ۱۹۴۰، همچنان از ترکیبات طبیعی مانند سدیم کلرات، اسیدسولفوریک و سایر موادی که از خود طبیعت به دست می‌آمدند، برای کنترل ات استفاده می‌شد. همچنین از برخی محصولات جانبی فرایندهای صنعتی و نفت، از جمله نفتالین نیز، برای مبارزه با ات استفاده می‌شد. البته استفاده از این مواد، کارایی چندانی که امروزه از ه‌کش‌ها مشاهده می‌کنیم را نداشت. از جمله معایب استفاده از این مواد به‌عنوان یک ه‌کش، نرخ بالای مصرفی برای از بین بردن ات، سمیت بالا و انتخابی عمل نکردن آن‌ها بود. استفاده از این مواد تا سال ۱۹۴۰ ادامه داشت؛ تا این‌که ه‌کشی شیمیایی و سنتز شده، با نام ددت، معرفی گردید. استفاده از ددت در مزارع کشاورزی، به‌واسطه این‌که بسیار ارزان‌قیمت بود و سمیت کمی برای داران داشت، به‌سرعت گسترش یافت. به‌کارگیری آن، باعث افزایش چشمگیر محصولات کشاورزی شد. ولی این ماده، دستاورد دیگری نیز داشت که چنان تأثیرگذار و قابل‌تقدیر بود که تأثیر آن به‌عنوان آفت‌کش در مزارع را به حاشیه برد. استفاده از ددت برای مبارزه با بیماری‌هایی با منشأ ات، مانند مالاریا، تب زرد و تیفوس و همچنین کاهش شیوع و ریشه‌کنی آن‌ها، بسیار تأثیرگذار بود. به‌طوری‌که در سال ۱۹۴۹، جایزه نوبل فیزیولوژی و پزشکی، به دکتر پائول مولر Paul Muller» به‌عنوان کاشف خاصیت ه‌کشی این ترکیب شیمیایی، اعطا گردید. اگر خواص این ماده در آن سال‌ها که اوج شیوع مالاریا بود، کشف نمی‌شد، قطعاً جمعیت کنونی جهان بسیار پایین‌تر از رقم فعلی ‌بود.

مولر، شیمیدانی سویسی بود که علاقه وافر او به گیاهان، باعث شد تا در کنار شیمی، در رشته گیاه‌شناسی نیز به‌عنوان رشته دوم تحصیل نماید. وی دکتری شیمی غیرآلی خود را از دانشگاه باسیل دریافت نمود؛ ولی هیچ‌گاه از علاقه وی به گیاهان کاسته نشد و همواره به تحقیق در رابطه با آن‌ها می‌پرداخت. در سال ۱۹۲۵، به‌عنوان محقق شیمی در بخش رنگرزی، در شرکت J. R. Geigy AG» مشغول به کار شد. تحقیقات اولیه وی بر روی رنگ‌هایی با منشأ گیاهی بود. در سال ۱۹۳۵، وی شروع به تحقیق در رابطه با عاملی برای محافظت از گیاهان و شب‌پره‌ها کرد. هم‌زمان از طرف شرکت، پروژه‌ای برای توسعه ه‌کش‌ها، بر عهده وی گذاشته شد. بر اساس منابع، تنها ه‌کش‌های موجود در آن زمان، ه‌کش‌های گران‌قیمت دارای منشأ طبیعی و یا ترکیبات شیمیایی کم اثر بود. تنها ه‌کش‌هایی که هم ارزان بود و هم اثرگذاریی بالایی داشت، مبتنی بر پایه ترکیبات آرسنیکی بود که به‌شدت برای انسان و حیوانات سمی بود.

 مولر در طی تحقیقات خود، متوجه شد که ات مواد شیمیایی را با سازوکاری متفاوت از داران جذب می‌کنند. او با استفاده از این مهم، استدلال نمود که قطعاً ترکیبات شیمیایی خاصی وجود دارند که منحصراً برای ات سمی هستند. بر این اساس، تحقیقاتش برای سنتز ه‌کشی ایده‌آل که اثر سمی بالا و سریع بر روی طیف وسیعی از ات داشته و حداقل تأثیر را بر روی گیاهان و جانداران خونگرم داشته باشد، ادامه داد. همچنین این موضوع را نیز مدنظر داشت که این ه‌کش، باید ارزان‌قیمت و ماندگار بوده و از درجه پایداری شیمیایی بالایی برخوردار باشد.

 دو موضوع، باعث شد که انگیزه وی برای یافتن چنین ه کشی دوچندان شود. موضوع اول، کمبود شدید غذا طی آن سال‌ها در سوئیس بود که یافتن ه‌کش مناسب را جهت کاهش فساد و خرابی محصولات کشاورزی، امری حیاتی برای این کشور نموده بود. موضوع دوم، اپیدمی تیفوس در روسیه بود که در زمره یکی از مرگبارترین و گسترده‌ترین اپیدمی‌ها در تاریخ این کشور، قرار داشت و عامل آن، کک، کنه و موش بود. او چهار سال به آزمایش در رابطه با تأثیر ترکیبات مختلف بر روی ات پرداخت. در سال ۱۹۳۹، بعد از آزمایش ناموفق 350 ترکیب شیمیایی مختلف، مگسی را در داخل محفظه آغشته به ترکیبی که جدیداً بدان دست‌یافته بود، قرار داد و مگس در عرض چند ثانیه مرد. ترکیبی که مولر در محفظه قرار داده بود دی کلرو دی فنیل تری کلرو اتان» یا به‌اختصار DDT» بود. البته این ماده، در سال ۱۸۷۴ میلادی توسط فارماکولوژیستی اهل اتریش، با نام زیدلر Zeidler» سنتز شده بود و طی مقاله‌ای، فرمول آن را منتشر نموده بود. ولی در بین این سال‌ها، نه خود زیدلر و نه هیچ فرد دیگری، به بررسی خواص این ترکیب نپرداخته بود و و ارزش بسیار بالای آن به‌عنوان ه‌کش، پنهان مانده بود.

مولر که احساس می‌کرد، ددت ترکیبی است که به دنبال آن بوده است، آن را به نهادهای مربوطه معرفی نمود. دولت سوئیس و دپارتمان کشاورزی آمریکا، تأثیرگذاری ددت را بر روی آفت کلرادو Colorado» تأیید نمودند. آزمایشات بیشتر، حاکی از اثرگذاری بالای آن بر روی طیف وسیعی از ات، از جمله پشه، کک، کنه و . بود و می‌توانست در کنترل گسترش و انتقال بیماری‌های مهلک آن زمان، مانند مالاریا، تیفوس، طاعون و تعداد زیادی از بیماری‌های مناطق استوایی، نقش مؤثری داشته باشد.

شرکت Geigy» که به ارزش بالای یافته‌های مولر واقف بود، برای این ه‌کش، درخواست‌های متعدد ثبت اختراع در کشورهای مختلف ثبت نمود. این شرکت، در چهارم مارس ۱۹۴۱، اقدام به ثبت درخواست خود در دفتر ثبت اختراعات و علائم تجاری آمریکا USPTO» نمود و در سپتامبر دو سال بعد، موفق به اخذ گواهی ثبت اختراعی به شماره US2329074» گردید.

در سال ۱۹۴۲، زمانی که نماینده این شرکت، دفتر تحقیقات علمی ارتش آمریکا را از وجود ددت آگاه کرد، آن‌ها با مطالعه داده‌های مولر، فوراً به ارزش بالای این ماده پی بردند. طی جنگ جهانی، مالاریا بسیار بیش‌تر از ژاپنی‌ها، از نیروی دریایی آمریکا قربانی می‌گرفت! در همین راستا، بدون هیچ تأخیری، در ابتدا قراردادی با کارخانه Geigy’s Cincinnati» و سپس با غول صنایع شیمیایی یعنی DuPont»، برای تولید انبوه ددت منعقد گردید.

 این شرکت، شروع به عرضه دو محصول بر اساس این ترکیب نمود. در همان سال، دولت‌های انگلیس و آمریکا، این محصول را به لیست کالاهای ضروری کشور وارد نمودند و با حجم بالایی خریداری کردند. طی سال ۱۹۴۴، این محصولات به‌طور آزمایشی در کشور ایتالیا بر روی سطوح داخلی اماکن مسی استفاده شد، تا تأثیر آن بر روی عامل مالاریا که به‌سرعت در حال شیوع و گرفتن قربانی در جهان بود، بررسی گردد. در طی جنگ جهانی دوم، هنگامی‌که ذخیره ه‌کش طبیعی pyrethrum» که از یک نوع گیاه خاص استخراج می‌شد، جوابگوی نیاز بالای موجود نبود، استفاده از ددت در اماکن مسی گسترش یافت و همین موقع بود که قابلیت خیره‌کننده آن برای ریشه‌کنی مالاریا و تیفوس، روشن شد.

در جنگ جهانی دوم، هنگامی‌که در اروپا نیروهای متحدین پیشروی نمودند، با تصویری وحشتناک در بسیاری از کشورها روبه‌رو شدند. آن‌ها مشاهده کردند که در بسیاری از کشورها، میلیون‌ها نفر از شهروندان، زندانیان جنگ و افرادی که در اردوگاه‌ها در قرنطینه به سر می‌برند، به‌واسطه بیماری‌هایی با منشأ ات، در حال مرگ بوده و فاجعه‌ای بزرگ‌تر از جنگ، در حال وقوع است. نیروهای نظامی، با ه‌کش ددت به مقابله با این شرایط اسفناک پرداختند و با اسپری آن، توانستند از شیوع بیماری‌ها جلوگیری نموده و جان میلیون‌ها انسان را نجات دهند. بعد از آزادسازی اروپا، این نیروها در کشورهای دیگر، از جمله چین، فیلیپین، برمه و . نیز، از ددت استفاده نمودند. تاکنون در تاریخ، هیچ ماده شیمیایی وجود نداشته که بتواند جان این تعداد انسان را نجات دهد.

در سال ۱۹۵۵، سازمان ملل برنامه‌ای را برای ریشه‌کنی کامل مالاریا با استفاده از ددت آغاز نمود و موفق شد بیماری مالاریا را در بسیاری از کشورهای آمریکای لاتین و آسیا، ریشه‌کن نماید. برای چند دهه، محصولات با پایه ددت به‌طور گسترده‌ای به‌عنوان ه‌کش استفاده گردید و نقش مهمی در افزایش تولید غذا در جهان داشت. اعطای جایزه نوبل پزشکی در سال ۱۹۴۸به مولر، درحالی‌که نه پزشک بود و نه تحقیقاتی در حوزه پزشکی داشت، نشان از اهمیت این دستاورد تحقیقاتی وی در مقابله با بیماری‌های مهلک انسانی بوده است. علاوه بر این جایزه، وی به پاس خدماتش به بشریت، دکتری‌های افتخاری از دانشگاه‌های متعددی دریافت نمود و به عضویت افتخاری انجمن‌های مختلف، ازجمله انجمن‌های پزشکی درآمد. وی در سال ۱۹۶۱ میلادی، از شرکت Geigy» بازنشسته شد و باقی عمر خود را، در باغ میوه‌اش به تحقیقات و کشاورزی پرداخت.



 چون این روزها بحث کرونا هست که متاسفانه با آن درگیر هستیم و امید است که دولت ما هم  این دست و آن دست نکند الان در دنیارشروع کردند به زدن آن ولی هنوز در دولت ما یکی می گوید تجهیزاد نگه داری اش را نداریم یکی اقتدا می کند به مدل چینی و یکی دروغکی می گوید دستورش را دادم بخرند و از قبیل . و می گویند تا تابستان صبر کنیم تا خودمان بسازیم خلاصه روایتها زیاد است . بگذریم و این موضوع ددت را بررسی کنیم که در پس آن یک داستانی خواهم نوشت لذا اول خود د.د. ت

دی‌کلرو دی‌فنیل تری‌کلرواتان یا ددت (به انگلیسی: DDT)، به عنوان معروفترین عامل شیمیایی دفع آفات همیشه مطرح بوده‌است. این ماده برای اولین بار در سال ۱۸۷۴ توسط یک دانشجوی آلمانی رشته شیمی به نام اتمر زیدلر (انگلیسی: Othmer Zeidler)، که آن را جهت پروژهٔ پایان‌نامهٔ دکترای خود انتخاب کرده بود، کشف شد. امّا تا سال ۱۹۳۹ خواص ه کشی آن کشف نشد، تا اینکه دانشمندی به نام پل هرمان مولر (انگلیسی: Paul Hermann Müller) در سوییس متوجه اثرات ددت روی بندپایان شد و آن خواص را کشف کرد. این شیمی‌دان برای همین کشف در سال ۱۹۴۸ جایزه نوبل در فیزیولوژی و پزشکی را برای خود تصاحب کرد.

کشف ددت اتفاقاً با جنگ جهانی دوم همزمان شد. ارتش‌های مختلفی در جریان جنگ جهانی دوم (WWII) برای مبارزه با تیفوس که توسط شپش منتقل می‌شود، مجهز به این ماده شدند. ددت در پایان جنگ جهانی دوم، زمانی که خاصیت مؤثر آن در برابر پشه‌های ناقل انگل مالاریا توسط دانشمندان بریتانیایی، ایتالیایی و آمریکایی مشخص شد، مورد استفاده قرار گرفت. در سال ۱۹۵۵ برنامه‌ای برای مبارزهٔ جهانی علیه مالاریا به اجرا گذاشته شد و میزان مرگ و میر از ۱۹۲ تن در یکصدهزار نفر به ۷ تن در همان شمار رسید.

اما به تدریج آثار مخرب این سم در طبیعت آشکار شد. یکی از اولین نشانه‌های آن تأثیرات منفی بود که روی پرندگان گذاشت. این ماده قبل از آشکار شدن ایرادات آن، به دلیل هزینهٔ تولید بسیار پایین و اثرات خوبی که روی آفات می‌گذاشت مورد توجه واقع شده‌بود.

در ایران مصرف ددت رو به فزونی بود و کشاورزان و مراکز بهداشتی از آن استفادهٔ زیادی می‌کردند. سرانجام در سال ۱۹۶۲ خانم راشل کارسون» در قالب یک کتاب، مضرات مصرف بی‌رویهٔ سموم را گوشزد کرد. این کتاب را می‌توان نقطه عطفی در تاریخ مصرف سموم دانست و باعث شد که مصرف ددت به تدریج از سال ۱۹۷۰ در بسیاری از کشورها ممنوع شود. دلیل اثرات مخرب ددت این است که این ماده در آب انحلال پذیری ناچیزی دارد ولی در عوض در بافت چربی ذخیره می‌شود. کم حل شدن در آب باعث می‌شود میزان سمی که وارد بدن جاندار می‌شود، به وسیلهٔ آب دفع نگردد، به تدریج در بدن جمع شود و اثرات ناگوار خود را برجای گذارد. این سم در زنجیره غذایی منتقل می‌شود و بر حلقه‌های بعدی این زنجیره اثر می‌گذارد.

ددت روی سیستم عصبی جانداران تأثیر می‌گذارد و فعالیت‌های عادی عصبی را مختل می‌کند. این سم باعث تخلیهٔ پیاپی سیستم عصبی می‌شود. این اختلال در صورت ادامه پیدا کردن می‌تواند منجر به مرگ شود.

منابع


کمک اردوغان به جمهوری آذربایجان قابل تقدیر اما با سخنرانی و شعر خوانی غلط و وظایف ما ایرانی ها(بخش 4)
 دوستان بخش اصلی بحث ما همین قسمت است که همینجا تمام خواهیم کرد اما بعد ها اگر قسمت شد کمی  دامنه بحث را گسترش خواهم داد. یعنی هم  ادبی ترش خواهم کرد و جملات اشتباه  که عجولانه نوشته شده و در شان خوانندگان محترم نیست  را اصلاح می کنم ولی الان همین قدر از دستم بر می آید.
دوستان اخیرا در مورد قوم گرایی و قومیت ها و زبان و غیره در میان عده ایاز جامعه ما  صحبت هایی می شود که اصلا برای فرهنگ ما خوب نیست. مثلا یکی کم لطفی در مورد  همین فردوسی نویسنده و سراینده شاهنامه است که واقعا در نوع خود شاه  نامه ادبیات هست .
است.  و چرا از فردوسی بدشان می آید علت اینست که فردوسی در بعضی بیتها قوم های دیگر را تحقیر کرده است . اگر اینجوری هست فردوسی در آنجا اشتباه کرده و بیراهه رفته این دلیل می شود که  کتابش را بگذارزیم کنار و یا به این شخصیت بدبین شویم؟ .
همین الان هم گاهی در یک جامعه ای با یک زبان  بر علیه جامعه دیگر لطیفه درست می کند و حتی بین دو شهر با فرهنگ و زبان مشترک که همزبان هستند و از یک جنسند یک شهر در مورد شهر همسایه اراجیفی را می بافد. پس حق داریم  ضمن اینکه از بعضی مطالب فردوسی انتقاد می کنیم  تعریف و تحسین او هم لازم است و کناه نیست . دیگر حق نداریم بگوییم او  هیچکاری نکرده و بی انصافی کرده تمام سروده های او را پوچ بدانیم آیا این کار ذرست هست ؟ دوستان اگر کسی به شاعری کم محلی کند به قدر یقین خودش مشکل دارد. توهین به فردوسی یعنی توهین به استاد شهریار و توهین به بشریت .
از همین دوستان می پرسم چطور است که شما مخلص شهریار هستید ولی از فردوسی بدتان می آید؟ مگر شهریار به زیان فردوسی حرف نزده است؟ کوچک کردن خدمات ادبی و قریحه های ذوقی بشریت واقعا نهایت بی انصافی است.


و یا  شاید عده ای بگویند که چون دولت ما  توجه اقتصادی - فرهنگی بیشتری به تهران دارد لذا ما باید از دولت مرکزی جدا شویم . این مطالب هم  خیلی خطرناکه و البته اینجا صحبت هایم هم با این دوستان هست و هم  باید با سیستم حکومتی خود هم حرف بزنم. دوستان بعنوان کسی که اندک سوادی دارم که بد را از خوب تشخیص بدهم این افکار و دلخوری از مرکز که کمی هم منطقی هست اما اگر از حد بگذرد و خصوصا با عبارت و با عتاب و  خطاب پان فارسیزم همراه باشد(که برخورد و دیدگاهی تند است) اگر کمی از احساسات و روحیه ذاتی بشر ناشی باشد بخشی هم از رفتار و کردار و بزرگ بینی مرکز نشینان هست برای این کار مثالی خواهم زد از 70اوضاع سال قبل و رفتار دولت مرکزی با آذربایجان و یا همین دولت مرکزی با دیگر استانها در ایران که خود  همین رفتار بد و تبعیض آمیز و یا عدم توجه به خواستهای استانها خوذ باعث تیرگی روابط با مرکز گردیده است.

دوستان  یک مثال واضح بگویم: در وقایع حکومت فرقه دموکرات در آذربایجان در سال 1324 الی 1325 چه عاملی باعث شد که این اختلاف و رویگردانی از تهران و سپس اختلاف شدید و برادر کشی را موجب گردید؟ وقتی دولتی با ملت خودش کنار نیاید و رسیدگی نکند آنوقت ممکنه دایه هایی مهربانتر از مادر پیدا شود.

 اگر دنبال دلایل ظهور فرقه  باشیم باید کمی با دقت موضوع را بررسی کنیم . اگر چه شوروی لباس دوستی پوشیده بود و یا اگر چه دولت مرکزی هم اشکالات فراوان داشت اما عامل عمده وقایع ناراضی بودن مردم از دولت مرکزی بود یعنی زمینه های نیتی از قبیل عدم توجه دولت به وضعیت نابسامان اقتصادی و مرکز گرایی و به حساب گذاشته نشدن استعداد های هر محل و نکاه از بالا به این مناطق از زمان مشروطه به این طرف بود .
مردم آذربایجان که بانی مشروطه بودند آگاه بودند . آذر بایجان در آن زمان دروازه اروپا بود  آذربایجان با تحولات اروپا در تماس بود . و در مقایسه با دیگر مناطق ایران مانند این بود که مثلا آنها در آدربایجان از قرن به بعد اینترنت دو نیاری مجازی داشتند ولی سایر استانها فاقد آن بودند آذربایجان از طریق اورپا و روسیه  در جریان تغییر مناسبات اجتماعی و تفکر های نو و انقلاب گرایی بود  و بعد از انقلاب مشروطه آذربایجانیها مثل اینکه دیدند علیرغم آن همه مجاهدت و تلاش در زمان مشروطه که خواهان اصلاحات اقتصادی و ی کم و بیش شبیه به اروپا بودند  وضعیت آنها از زمان مشروطه هم داشت بدتر می شد . و بعد از جنگ دوم و غیبت رضا شاه یک بی نظمی در امور اداره کشور پیدا شد. غلات نبود. ناامنی بیشتر شد . بیمار بیشتر شد .
و نتیجه این شد که شوروی بعد از جنگ جهانی مانند متفقین دیگر خود از ایران خارج نسدو  برای خودش جای پایی  درست کرد و هم  ملت  و دولت تازه کار محمدرضایی عوض اینکه همکاری و  کار و تلاش کنند وارد مناقشات ی شدند و مردم از نهران نا امید شدند. و شوروی از تنها بودن مردم آذربایجان در مقابل دولت مرکزی سواستفاده کرده و سران فرقه  ولابستگی بیشتری به شوروی پیدا کردند و لذا به تعبیر ی با دشمن بزرگتر و خطر ناکتر متحد شده و بر علیه دشمن کوچک و وطنی شوریدند و نتیجه آن کشته شدن هزاران آذربایجانی و افراد دولتی گردید و  آنطور که می گویند سه نفر از افراد فرقه را در مقابل شاه بجای گوسفند سر بریدند و در این میان مادران آذربایجانی لباس ماتم پوشیدند ولی مسکو به طمع و قول نفت شمال از نخست وزیر وقت قوام که اتفاقا فریب جانانه ای هم انجام داد ککش هم نگزید.
منظور اگر ملتی نتواند با افراد خودش به توافق برسد و مهربانی نماید و کشور خودش را با درایت اداره کند ضربه پذیر می شود و باید بدون تعصب و عاقلانه حرکت کنیم . حل مسایل داخلی و ظلم دیدن از هم وطن و توافق با او بهتر از همدستی با استالین ها هست .

دوستان در آینده سعی خواهم کرد اولا  این مطالب را ویرایش کنم چون  این مطالب را با عجله نوشته ام  هر چند بضاعت بیشتری ندارم اما این جوری هم پس و پیش نوشتن خوب نیست . و دوما کاری کنم که  ارزش خواندن را داشته باشد.
از شنیدن انتقادات و گلایه ها  هم بسیار راضی خواهم بود  که همه ما و دولت ما از این مطالب درس بگیریم و بلایای قبلی بر سرمان نیاید . خدا یارتان باشد. 


به تکرار می گویم هیچ ملتی از ملتی دیگر بالاتر نیست مگر به عمل و خوبی و نیکی . ممکنه یک زبان بیگانه  در داخل  جامعه افراد با زبانهای دیگر رشد کند و آن زمانی هست که از لحاظ تکنیک و صنایع و یا وجود یک کتب پر بار و اشعار نغز و نیز متون علمی پیشتاز باشد.

 

زبان برای فهم منظور ها و مفاهیم و انتقال اطلاعات و نه تفوق و فخر فروشی بر دیگران.اینها مواردی بودند که باید می گفتیم . و مواردی دیگر هم هست که باید بتدریج در این مقوله گنجانده شود

در بخش اول این مطلب به موضوعاتی اشاره شد که بیشتر مرور و نگاه اجمالی به وضعیت پیش آمده بود و اما در بخش دوم که به داخل کشور و روابط بین خود  ملت و اقوام آن و نیز پیشنهاد هایی به حکومتمان خواهد بود. نمی دانم که این بخش را چگونه آغاز کنم و چگونه به پایان ببرم که مثل آن شعر خوانی رئیس کشور همسایه یعنی آقای اردوغان نشود . ته لم راضی نمی شود که بگویم شخصی مانند آقای اردوغان نداند که چه می خواند و یعنی از ته دل عرض کنم که اگر بگویم اردوغان منظوری داشت دروغ گفته ام .به نظر حقیر  اردغان هیچ منظوری نداشت و اگر نا نجیبانه و بی ادبانه حرف نزنم اصلا نمی توانست منظوری داشته باشد  منتهی کمی بد شانسی آورد و  از وضع موجود و احوال موجود چنین برداشت شد.

ما در طول سی سال آیا دیده ایم که اردوغان همچو مفاهیمی را در برنامه خودش داشته باشد و یا یک جا و در محفلی این نیت را بر زبان آورده باشد . از آلام و احوالاتش هم نمی شود چنین برداشتی را نتیجه گرفت و بگوییم که او به خاک ما چشم دوخته است پس اگر وزیر محترم خارجه ما کمی به حوصله و صمیمی و با زبان دیپلماسی پیغام می فرستاد بهتر می شد و شاید اگر موضع نمی گرفت و در خفا یک پیغام جدی می فرستاد بهتر بود. چرا که یک موضع گیری بد از صمیمیت می کاهد و حتی یک عده در داخل از لج مواضعی بگیرند که البته در ته دلشان آنجوری نیستند.  دوستان مگر اردوغان گفته بود که فتخ علیشاه پول و طلاها را در قصر خراب شده اش نگه دارد و  عباس میرزای غیور دست خالی به جنگ بپردازد.

مگر اردوغان به ارتش روس آموزش داده بود ؟  در هر حال اینها بخیر گذشت آنها هم به رفتار خود پی بردند .

دوستان هر صاحب عقیده ای و وطن پرستی باید بدقت مواظب کارهای خود باشد در این شرایط سخت و حساس حتما دماسنچ هایمان خوب کار کند

بقیه بماند برای بعد . لطفا زودقضاوت نکنید .


اما شاید عده ای باشند که  چهار چوب این حرفهای ما را قبول کنند ولی بگویند تنها زبان نیست بلکه در تعدادی از کشورها فرق گذاشته می شود در مورد ملت ها و اقوام یک کشور  ویا  مثلا روشنتر بگوییم مثلا سرمایه گذاری در کشور بین استان ها زیاد است و یا مثلا اگر زبانها فرق ندارند چرا به زبان ترکی کتاب کمتری چاپ می شود ؟

دوستان اگر کسی این سوال را برای بنده مطرح کند من برایش حق می دهم.

 

در  عالم علم و ت تاریخ مواردی هست که جالب هستند برای مثال نوشتن در مورد بعضی موضوعات سهل هست چون داده ها و مطالب فراوانی در دست هست که بتوانیم آن مطلب را تحلیل کنیم ولی در مورد موضوغاتی دیگر موضوعات واقعا سخت است مثلا بعد از سپری شدن حدود 70 سال تفکر مردم روی مصدق فرق کرده است چرا که در دوره خود او، اطلاعات در خصوص دولتمداری و عملکرد او کمتر بود ولی الان نویسنده ها دراحوال و نیات  مصدق بهتر قضاوت می کنند.و یا در تحلیل کودتای 28 مرداد  و اشتباهات مصدق و نیز عملکرد بد و خیانت کارانه انگلیس- محمد رضا - امریکا خیلی از مسایل روشن شده است.
یا وقتی یک داستان در مورد زندگی دو نفر و یا بدی ها و خوبیهای آنها در 70 سال قبل براحتی می شود نوشت اما اگر بخواهیم در مورد یک یا دونفر که در حال حاضر مطالبی بنویسیم اولا خجالت می کشیم ثانیا ممکنه او از مطلب ما آگاه شده و از ما دلخور شود و نتوانیم به او اثبات کنیم که بابا هدف ما اینه که بقیه را حالی کنیم که اخلاق و رفتارشان مثل شما نباشد  حتی اگر مطلب ما  روشنگرانه و از دلسوزی باشد او ممکنه بره بر علیه ما شکایت کند . اینست که نوشتن این مطلب برایم کمی سخت است اما در هر حال خواهم نوشتم و امید است هم کل مردم ایران و دولت و حکومت ما مانند آن عمل کنند . بقیه در قسمت 4

کمک اردوغان به جمهوری آذربایجان قابل تقدیر اما با سخنرانی و شعر خوانی غلط و وظایف ما ایرانی ها (بخش دوم)

با سلام مجدد به حضور عزیزان هموطن از همه و هر جای ایران

دوستان اگر چه در ظاهر قضیه و آنچیزی که عیان هست بنده مدرک ملل شناسی و زبان شناسی و اقوام  غیره نخوانده باشم اما برای اولین بار در تاریخ و دوره وب نویسی ام  بایدیک حرف بزرگی بزنم و این گنده حرف زدن برای این است که بنده را کمی باور بفرمایید و کمی توانسته باشم اعتماد خوانندگان محترم را جلب نمایم. دوستان بنده هم مثل شما ایران را دوست ذارم و مثل شما از  باز پس گیری اراضی جمهوری آذربایجان خوشحالم.

و امید وارم این دو ملت بعد از آن بدبختی ها و خون ریزی ها اگر همسایه خوب هم نباشند حداقل دو همسایه بی آزار برای همدیگر باشند دو ستان دو جمله هم در مورد عواطف و افکار خود بگویم اینکه هیچوقت دوست ندارم یکی به آن یکی فخر فروشی کند. دلیلی هم ندارد که اینجا صمیمی نباشیم و یعنی بنده دلیلی وجود ندارد که دروغ بگویم و ظاهر سازی کنم. زبان فارسی به زبان کردی و عربی و انگلیسی تقدمی ندارد بلکه هر زبان به صاحبان آن زبان مهم هست و در مرجله بعد متکلمین یک  زبان  اگر بتوانند به 4 زبان دیگر هم آشنایی داشته باشند چه بهتر و اعلا خواهد بود .

 این مورد زبان که بجث کردیم که البته موارد دیگری هم هستند که نباید به لحاظ افتراقات فرهنگی و تفکری، فرقی بین افراد یک کشور نباشد. حال ممکنه مثلا تفکر حقیر این باشد که  زبان ترکی از لحاظ دستوری از زبان فارسی و انگلیسی کاملتر است. و فرد دیگری بگوید که چون به زبان انگلیسی داستان نویسی زیادی شده پس زبان انگلیسی نهایت زبانهای دنیا هست این تفکر برای خود هر دو نفر ایرادی ندارد ولی اگر این دو نفر بگویند که همه باید ترکی و یا انگلیسی جرف بزنند این دیگر قابل قبول نیست و موجبات اختلاف ملت ها را فراهم می کند ما باید از زبانها  موجبات هم کاری و هم فکری بشر را و نزدیکی  ملل استفاده کنیم نه جنگ و دعوف ایجاد کنیم مثال خوبی در این میان مولوی دارد:

 

چار کس را داد مردى یک درم

آن یکى گفت این بانگورى دهم

آن یکى دیگر عرب بد گفت لا

من عنب خواهم نه انگور اى دغا

آن یکى ترکى بد و گفت این بنم

من نمی‌خواهم عنب خواهم ازم

آن یکى رومى بگفت این قیل را

ترک کن خواهیم استافیل را

در تنازع آن نفر جنگى شدند

که ز سر نامها غافل بدند

مشت بر هم می‌زدند از ابلهى

پر بدند از جهل و از دانش تهى

صاحب سرى عزیزى صد زبان

گر بدى آنجا بدادى صلحشان

پس بگفتى او که من زین یک درم

آرزوى جمله‌تان را می‌دهم

چونک بسپارید دل را بى دغل

این درمتان می‌کند چندین عمل

یک درمتان می‌شود چار المراد

چار دشمن می‌شود یک ز اتحاد

گفت هر یکتان دهد جنگ و فراق

گفت من آرد شما را اتفاق

به تکرار می گویم هیچ ملتی از ملتی دیگر بالاتر نیست مگر به عمل و خوبی و نیکی . ممکنه یک زبان بیگانه  در داخل  جامعه افراد با زبانهای دیگر رشد کند و آن زمانی هست که از لحاظ تکنیک و صنایع و یا وجود یک کتب پر بار و اشعار نغز و نیز متون علمی پیشتاز باشد.

 

زبان برای فهم منظور ها و مفاهیم و انتقال اطلاعات و نه تفوق و فخر فروشی بر دیگران.اینها مواردی بودند که باید می گفتیم . و مواردی دیگر هم هست که باید بتدریج در این مقوله گنجانده شود

در بخش اول این مطلب به موضوعاتی اشاره شد که بیشتر مرور و نگاه اجمالی به وضعیت پیش آمده بود و اما در بخش دوم که به داخل کشور و روابط بین خود  ملت و اقوام آن و نیز پیشنهاد هایی به حکومتمان خواهد بود. نمی دانم که این بخش را چگونه آغاز کنم و چگونه به پایان ببرم که مثل آن شعر خوانی رئیس کشور همسایه یعنی آقای اردوغان نشود . ته لم راضی نمی شود که بگویم شخصی مانند آقای اردوغان نداند که چه می خواند و یعنی از ته دل عرض کنم که اگر بگویم اردوغان منظوری داشت دروغ گفته ام .به نظر حقیر  اردغان هیچ منظوری نداشت و اگر نا نجیبانه و بی ادبانه حرف نزنم اصلا نمی توانست منظوری داشته باشد  منتهی کمی بد شانسی آورد و  از وضع موجود و احوال موجود چنین برداشت شد.

ما در طول سی سال آیا دیده ایم که اردوغان همچو مفاهیمی را در برنامه خودش داشته باشد و یا یک جا و در محفلی این نیت را بر زبان آورده باشد . از آلام و احوالاتش هم نمی شود چنین برداشتی را نتیجه گرفت و بگوییم که او به خاک ما چشم دوخته است پس اگر وزیر محترم خارجه ما کمی به حوصله و صمیمی و با زبان دیپلماسی پیغام می فرستاد بهتر می شد و شاید اگر موضع نمی گرفت و در خفا یک پیغام جدی می فرستاد بهتر بود. چرا که یک موضع گیری بد از صمیمیت می کاهد و حتی یک عده در داخل از لج مواضعی بگیرند که البته در ته دلشان آنجوری نیستند.  دوستان مگر اردوغان گفته بود که فتخ علیشاه پول و طلاها را در قصر خراب شده اش نگه دارد و  عباس میرزای غیور دست خالی به جنگ بپردازد.

مگر اردوغان به ارتش روس آموزش داده بود ؟  در هر حال اینها بخیر گذشت آنها هم به رفتار خود پی بردند .

دوستان هر صاحب عقیده ای و وطن پرستی باید بدقت مواظب کارهای خود باشد در این شرایط سخت و حساس حتما دماسنچ هایمان خوب کار کند

بقیه بماند برای بعد . لطفا زودقضاوت نکنید .


اما شاید عده ای باشند که  چهار چوب این حرفهای ما را قبول کنند ولی بگویند تنها زبان نیست بلکه در تعدادی از کشورها فرق گذاشته می شود در مورد ملت ها و اقوام یک کشور  ویا  مثلا روشنتر بگوییم مثلا سرمایه گذاری در کشور بین استان ها زیاد است و یا مثلا اگر زبانها فرق ندارند چرا به زبان ترکی کتاب کمتری چاپ می شود ؟

دوستان اگر کسی این سوال را برای بنده مطرح کند من برایش حق می دهم.

 

در  عالم علم و ت تاریخ مواردی هست که جالب هستند برای مثال نوشتن در مورد بعضی موضوعات سهل هست چون داده ها و مطالب فراوانی در دست هست که بتوانیم آن مطلب را تحلیل کنیم ولی در مورد موضوغاتی دیگر موضوعات واقعا سخت است مثلا بعد از سپری شدن حدود 70 سال تفکر مردم روی مصدق فرق کرده است چرا که در دوره خود او، اطلاعات در خصوص دولتمداری و عملکرد او کمتر بود ولی الان نویسنده ها در روی مصدق بهتر قضاوت می کنند چون تمام دولتمداری و عملکرد او کمتر بود ولی الان نویسنده ها در روی مصدق بهتر قضاوت می کنند چون تمام


کمک اردوغان به جمهوری آذربایجان قابل تقدیر اما با سخنرانی و شعر خوانی غلط و وظایف ما ایرانی ها - بخش اول

 

کمک اردوغان به جمهوری آذربایجان قابل تقدیر اما با سخنرانی و شعر خوانی اشتباه

با سلام حضور عزیزان .

به عنوان یک ایرانی وظیفه داریم از منافع مملکت خود دفاع کنیم و هیچوقت از اتفاقات دور و بر خود غافل نشویم نگوییم که روسیه دوست ماست ترکیه دوست ماست روزگار را سپری کنیم.

همین روسیه در زمانهای گذشته آتش هایی در دل مردم ایران بپا کرده است که حد ندارد و البته  دولت عثمانی در زمان گذشته در زمان یکی از سلاطینش 9 بار به آذربایجان حمله داشته است که فعلا بحث و شرح آنها  جایش اینجا نیست و در یکی از مطالبی که بنده نوشته ام به نقل از منابع تاریخی به  این موضوع اشاره شده است. اینست که در عین همسایگی و دوستی باید حواس جمع باشیم به نظر می آید و تجربه نشان داده است کسی که دوست کسی هست البته خیلی خوبه که تا آخر دوست بماند ولی ااما اینطور نبوده و نیست و هم چنین اگر چه دشمنی در ذات خود نکوهیده هست اما قرار نیست تا ابد پا برجا بماند که برای شان می توان مثالهای بیشماری آورد مثلا  رفع موانع نزدیکی عربها به دولت اسرائیل در این روزها و یا آشتی ملت عراق و ایران بعد از جهنمی شدن صدام که موجبات جنگ دو ملت را فراهم کرده بود و شایسته است که بگوییم :

یاد  شهیدان پاک یاد باد. یاد رزمندگان و جانبازان که هنوز هم آسیب های آتش افروزی صدام را در تن مبارک خود دارند گرامی باد.  

 دوستان اتفاق پیش آمده در جمهوری آذربایجان و بیرون رانده شدن ارتش اشغالگر دولت جمهوری ارمنستان که آن کشور هم یک همسایه دیگری از همسایگان ماست توسط ارتش جمهوری آذربایجان  اتفاقی هست که فارغ از دین، کشور و مسلک برای هر فرد منصف خوشحال کننده است.

اصولا به خاک و ملک  کشور دیگر صحیح نیست و این موضوع خصوصا در دنیای امروز غیر قابل قبول هست الان مانند زمان قدیم نیست که حاکمی بیمورد و با مورد به خاک کشور دیگر حمله کرده و کشور گشایی کند موضوعی که در تاریخ خیلی خوانده ایم و آخری اش صدام دیوانه به خاک کشور ایران بود که همین او مقدمات سرنگونی اش را  فراهم کرد .

عزیزان این ها مقدمه ای بود برای عرض مطلب مهم دیگر اگر چه یاد جان باختگان و نیز جانبازان فداکار و جوانان مومن و غیور وطن در گرمای سوزان سرزمین جنوب ایران زمین حداقل کاری هست که می توان انجام داد .

بلی عرض کردم که مطلبی دارم که به چند علت باید با دوستان در میان بگذارم و موضوع وحدت ملت ایران هست. خصوصا بعد از غلبه مردم جمهوری آذربایجان که برادران دینی و فرهنگی که جز ملت ما بوده اند بر دولت غاصب ارمنستان.  که اگر خوب نگاه کنیم و منصف باشیم ملت آنها یعنی ارمنی ها هم ، هم آفریده خدا هستند و قرنها هست که در کنار همدیگر زندگی کرده ایم هر چند که ممکنه گاهی هم همسایه خوبی برای همدیگر نبوده ایم .

دوستان منازعات قومی و فرقه ای مانند جنگ عثمانی ها بر علیه ایرانیها ممکن است در برهه ای از زمان  تا حدودی باعث شده  که وحدت ملتی در کوتاه مدت حفظ شود اما نمی تواند دایمی باشد برای مثال جنگهای  بزرگ و بی مفهوم در زمان سلاطین عثمانی که اغلب هم از طرف آنها دامن زده شده است بنام شیعه و سنی( در حالیکه می دانیم  شیعه و سنی هر دو پیرو  آئین اسلام هستند ).

باید ملتها و دولتها به جایگاهی برسند که به تمامیت ارضی و فکری و عقیدتی همدیگر احترام بگذارند و همدیگر را تحمل کنند . اگر به تاریخ نه چندان دور برگردیم اگر هیتلر آن دیوانگی را نمی کرد که باعث شد 50 میلیون بنده خدا بمیرند و آنهمه سلاح و ثروت از بین رفت  و بمباران آثار باستانی  و گرسنگی و بیماری را بدنبال داشت. آیا دنیای امروز قشنگتر از این که الان هست نمی بود؟


برای مثال زن و بچه خوجالی چه گناهی عظیم کرده بودند که مورد آن  کشتار و عملیات وحشیانه واقع شدند ؟

نمی شد که دولت ارمنستان و نیز دولت جمهوری آذربایجان مثل سابق  و حتی بیشتر از زمان سابق به شکرانه اینکه یوغ بردگی دولت استالینیستی از گردن آنها و جمهوری های دیگر برداشته شده بود در آرامش زندگی کنند ؟

دوستان تا اینجای صحبت که رسیده ایم اگر چه بحث ما  مطالب مطروحه نبود ولی پایه های مطلب ما می توانند محسوب شوند. اینجا هدف بنده و روی سخنم هم با مقامات و مسئولین هست و هم با نسل جدید کشورمان . البته بنده در حدی نیستم که نصیحت کنم اما واقعیاتی هستند که باید گوش بدهیم و منطقی حرکت کنیم . بنده قبلا هم گفته ام که موضع مقام رهبری در اینکه تمامیت آذربایجان برسمیت شناخته شده بود بسیار حرفهای گفتنی داشت و یعنی این موضع از نظر اینجانب یکی از پشت گرمی های دولت آذربایجان در پس گرفتن اراضی خود بود.

و واقعا اگر چه ممکن است دولت ایران در این جنگ به آذربایجان کمک لجستیکی و نظامی نکرده ولی همین موضع که ما حقانیت تاریخی و جغرافیایی کشوری را قبول کنیم و یا حتی صبر نشان بدهیم به  افتادن خمپاره ها و گلوله های طرفین در گیر را در خاک خودمان . آیا این رضایت به حقوق و حاکمیت  ملتها نیست پس چه نام دارد ؟

اما به نظرم  ازطرف دولت آذربایجان باید  دعوت می شدیم که در یک سطح مطلوب نماینده ای در این جشن نماینده ای داشته باشیم  و اگر دعوت نشده ایم یک نا سپاسی از آن طرف بوده است و یا اگر  دعوت شده ایم و نرفته ایم یک بی خیالی از طرف ما بوده است ( که البته این موضوع دعوت از طرف آنها و رفتن یا نرفتن ما به این جشن بر بنده پوشیده هست. که پدرانمان گفته اند جایی که دعوت شده ای باید بروی . چاغیران یئره عار ائیلمه . چاغبیرمیان یئری دار ائیله ).

تا اینجای کار گذشته هست که البته با حوصله در روزهای آینده به موضوع خواهم پرداخت.

 شاید کسی که که این مطالب را می خواند  شاید بخواهد انگیزه نویسنده را در طرح این موضوع را بداند .

پاسخ بنده اینست که آذربایجان زمین هایش را گرفت و ارمنستان هم جزایش را یعنی با خفت آن خاک را ترک کرد هر چند به عنوان یک فردی از کشوری همسایه آرزو دارم در این دو کشور بعد از این هیچ خونی از یک بینی نریزد و با هم در صلح و صفا باشند .

اما موضوع و اثرات این مناسبات و اتفاقات برای  ما مهم هست :

1- چرا از دولت ما کسی آنجا حضور نداشت؟

2- چرا اردوغان آن شعر حسرت  را بخواند که درد  ما  ایرانیها حداقل از زمان مرحوم عباس میرزا  تا امروزبود . واقعیت اینست که حال دولت ما در زمان قاجار بد بوده و فتحعلی شاه  کمک مالی و غیره به پسرش نکرده و یا یارای مقابله با لشگر گر روس را نداشته ایم و بطوریکه بعد ها طایفه ها و ایرانیان غیوری داشته ایم که بعد از جدایی و معاهده گلستان و ترکمن چای به دولت ایران پیغام می داده اند که ما حاضر نیستیم تحت پرچم روس زندگی کنیم و پس واقعیت تاریخی اینست که هر چند دولت ایران در آن زمان لایق نبوده ولی آذربایجان فعلی بخشی از خاک ایران بوده است .

که این بحث هم جایش نیست اما زعامت اردغان هم در این کار عقلایی نبود . هر چند خواندن این شعر از طرف خیلی ها امکان دارد و موجب نمی شود که حلوا حلوا گفتن دهان انسان را شیرین کند یعنی سنگین تر این بود که اردوغان حتی به فرض یک میلیونم اگر احتمال میداد و حتی احتمال هم نمی داد  که ممکن است این شعر ممکنه دل بعضی ها را آزرده کند نباید آن را به دهان می آورد .

ایشان دعوت شده بود به یک جشن اوباید چند شعر در مورد زمینهای آزاد شده از جمله شوشا وفضولی می خواند و   جشنش را بر گزار می کرد و ناهار و شامش و شیرینی اش  را باید می خورد و خداخافظی می کرد و می رفت . کاری که رئیس جمهور خود آنجا  تا پل خدا آفرین آمد وخاکش بود حقش اما کلمه ای که موجب حساسیت و سوتفاهم شود بر زبان نیاورد   در جریان سفر با اشاره به سر حدات ایران گفت آنجا مرز دوستی هاست و به نیکی از ایران یاد برد( با عبارت اینجا دوستلوق مرزی دی ) و حتی قبلا هم از دولت ایران تشکر کرده بود که دولت ایران درخواست او را مبنی برعدم ارسال لوازم مورد نیاز به ارمنستان را قبول کرده بود.

اما باز تا اینجا هم مقدمه بود مشکل ما این نیست . مشکل ما در این است که فهم نادرست و عدم توافق بر سر یک مسایل اصولی و منطقی  باعث می شود که بنای بد فهمی های دیگری بنیان گذاشته شود.

که بماند برای روزی دیگر

 








کمک اردوغان به جمهوری آذربایجان قابل تقدیر اما با سخنرانی و شعر خوانی بی مسما و وظایف ما ایرانی ها(بخش 4)
 دوستان بخش اصلی بحث ما همین قسمت است که همینجا تمام خواهیم کرد اما بعد ها اگر قسمت شد کمی  دامنه بحث را گسترش خواهم داد. یعنی هم  ادبی ترش خواهم کرد و جملات اشتباه  که عجولانه نوشته شده و در شان خوانندگان محترم نیست  را اصلاح می کنم ولی الان همین قدر از دستم بر می آید.
دوستان اخیرا در مورد قوم گرایی و قومیت ها و زبان و غیره در میان عده ایاز جامعه ما  صحبت هایی می شود که اصلا برای فرهنگ ما خوب نیست. مثلا یکی کم لطفی در مورد  همین فردوسی نویسنده و سراینده شاهنامه است که واقعا در نوع خود شاه  نامه ادبیات هست .
است.  و چرا از فردوسی بدشان می آید علت اینست که فردوسی در بعضی بیتها قوم های دیگر را تحقیر کرده است . اگر اینجوری هست فردوسی در آنجا اشتباه کرده و بیراهه رفته این دلیل می شود که  کتابش را بگذارزیم کنار و یا به این شخصیت بدبین شویم؟ .
همین الان هم گاهی در یک جامعه ای با یک زبان  بر علیه جامعه دیگر لطیفه درست می کند و حتی بین دو شهر با فرهنگ و زبان مشترک که همزبان هستند و از یک جنسند یک شهر در مورد شهر همسایه اراجیفی را می بافد. پس حق داریم  ضمن اینکه از بعضی مطالب فردوسی انتقاد می کنیم  تعریف و تحسین او هم لازم است و کناه نیست . دیگر حق نداریم بگوییم او  هیچکاری نکرده و بی انصافی کرده تمام سروده های او را پوچ بدانیم آیا این کار ذرست هست ؟ دوستان اگر کسی به شاعری کم محلی کند به قدر یقین خودش مشکل دارد. توهین به فردوسی یعنی توهین به استاد شهریار و توهین به بشریت .
از همین دوستان می پرسم چطور است که شما مخلص شهریار هستید ولی از فردوسی بدتان می آید؟ مگر شهریار به زیان فردوسی حرف نزده است؟ کوچک کردن خدمات ادبی و قریحه های ذوقی بشریت واقعا نهایت بی انصافی است.


و یا  شاید عده ای بگویند که چون دولت ما  توجه اقتصادی - فرهنگی بیشتری به تهران دارد لذا ما باید از دولت مرکزی جدا شویم . این مطالب هم  خیلی خطرناکه و البته اینجا صحبت هایم هم با این دوستان هست و هم  باید با سیستم حکومتی خود هم حرف بزنم. دوستان بعنوان کسی که اندک سوادی دارم که بد را از خوب تشخیص بدهم این افکار و دلخوری از مرکز که کمی هم منطقی هست اما اگر از حد بگذرد و خصوصا با عبارت و با عتاب و  خطاب پان فارسیزم همراه باشد(که برخورد و دیدگاهی تند است) اگر کمی از احساسات و روحیه ذاتی بشر ناشی باشد بخشی هم از رفتار و کردار و بزرگ بینی مرکز نشینان هست برای این کار مثالی خواهم زد از 70اوضاع سال قبل و رفتار دولت مرکزی با آذربایجان و یا همین دولت مرکزی با دیگر استانها در ایران که خود  همین رفتار بد و تبعیض آمیز و یا عدم توجه به خواستهای استانها خوذ باعث تیرگی روابط با مرکز گردیده است.

دوستان  یک مثال واضح بگویم: در وقایع حکومت فرقه دموکرات در آذربایجان در سال 1324 الی 1325 چه عاملی باعث شد که این اختلاف و رویگردانی از تهران و سپس اختلاف شدید و برادر کشی را موجب گردید؟ وقتی دولتی با ملت خودش کنار نیاید و رسیدگی نکند آنوقت ممکنه دایه هایی مهربانتر از مادر پیدا شود.

 اگر دنبال دلایل ظهور فرقه  باشیم باید کمی با دقت موضوع را بررسی کنیم . اگر چه شوروی لباس دوستی پوشیده بود و یا اگر چه دولت مرکزی هم اشکالات فراوان داشت اما عامل عمده وقایع ناراضی بودن مردم از دولت مرکزی بود یعنی زمینه های نیتی از قبیل عدم توجه دولت به وضعیت نابسامان اقتصادی و مرکز گرایی و به حساب گذاشته نشدن استعداد های هر محل و نکاه از بالا به این مناطق از زمان مشروطه به این طرف بود .
مردم آذربایجان که بانی مشروطه بودند آگاه بودند . آذر بایجان در آن زمان دروازه اروپا بود  آذربایجان با تحولات اروپا در تماس بود . و در مقایسه با دیگر مناطق ایران مانند این بود که مثلا آنها در آدربایجان از قرن به بعد اینترنت دو نیاری مجازی داشتند ولی سایر استانها فاقد آن بودند آذربایجان از طریق اورپا و روسیه  در جریان تغییر مناسبات اجتماعی و تفکر های نو و انقلاب گرایی بود  و بعد از انقلاب مشروطه آذربایجانیها مثل اینکه دیدند علیرغم آن همه مجاهدت و تلاش در زمان مشروطه که خواهان اصلاحات اقتصادی و ی کم و بیش شبیه به اروپا بودند  وضعیت آنها از زمان مشروطه هم داشت بدتر می شد . و بعد از جنگ دوم و غیبت رضا شاه یک بی نظمی در امور اداره کشور پیدا شد. غلات نبود. ناامنی بیشتر شد . بیمار بیشتر شد .
و نتیجه این شد که شوروی بعد از جنگ جهانی مانند متفقین دیگر خود از ایران خارج نسدو  برای خودش جای پایی  درست کرد و هم  ملت  و دولت تازه کار محمدرضایی عوض اینکه همکاری و  کار و تلاش کنند وارد مناقشات ی شدند و مردم از نهران نا امید شدند. و شوروی از تنها بودن مردم آذربایجان در مقابل دولت مرکزی سواستفاده کرده و سران فرقه  ولابستگی بیشتری به شوروی پیدا کردند و لذا به تعبیر ی با دشمن بزرگتر و خطر ناکتر متحد شده و بر علیه دشمن کوچک و وطنی شوریدند و نتیجه آن کشته شدن هزاران آذربایجانی و افراد دولتی گردید و  آنطور که می گویند سه نفر از افراد فرقه را در مقابل شاه بجای گوسفند سر بریدند و در این میان مادران آذربایجانی لباس ماتم پوشیدند ولی مسکو به طمع و قول نفت شمال از نخست وزیر وقت قوام که اتفاقا فریب جانانه ای هم انجام داد ککش هم نگزید.
منظور اگر ملتی نتواند با افراد خودش به توافق برسد و مهربانی نماید و کشور خودش را با درایت اداره کند ضربه پذیر می شود و باید بدون تعصب و عاقلانه حرکت کنیم . حل مسایل داخلی و ظلم دیدن از هم وطن و توافق با او بهتر از همدستی با استالین ها هست .

دوستان در آینده سعی خواهم کرد اولا  این مطالب را ویرایش کنم چون  این مطالب را با عجله نوشته ام  هر چند بضاعت بیشتری ندارم اما این جوری هم پس و پیش نوشتن خوب نیست . و دوما کاری کنم که  ارزش خواندن را داشته باشد.
از شنیدن انتقادات و گلایه ها  هم بسیار راضی خواهم بود  که همه ما و دولت ما از این مطالب درس بگیریم و بلایای قبلی بر سرمان نیاید . خدا یارتان باشد. 


کمک اردوغان به جمهوری آذربایجان قابل تقدیر اما با سخنرانی و شعر خوانی بی مسما  و وظایف ما ایرانی ها (بخش دوم)

با سلام مجدد به حضور عزیزان هموطن از همه و هر جای ایران

دوستان اگر چه در ظاهر قضیه و آنچیزی که عیان هست بنده مدرک ملل شناسی و زبان شناسی و اقوام  غیره نخوانده باشم اما برای اولین بار در تاریخ و دوره وب نویسی ام  بایدیک حرف بزرگی بزنم و این گنده حرف زدن برای این است که بنده را کمی باور بفرمایید و کمی توانسته باشم اعتماد خوانندگان محترم را جلب نمایم. دوستان بنده هم مثل شما ایران را دوست ذارم و مثل شما از  باز پس گیری اراضی جمهوری آذربایجان خوشحالم.

و امید وارم این دو ملت بعد از آن بدبختی ها و خون ریزی ها اگر همسایه خوب هم نباشند حداقل دو همسایه بی آزار برای همدیگر باشند دو ستان دو جمله هم در مورد عواطف و افکار خود بگویم اینکه هیچوقت دوست ندارم یکی به آن یکی فخر فروشی کند. دلیلی هم ندارد که اینجا صمیمی نباشیم و یعنی بنده دلیلی وجود ندارد که دروغ بگویم و ظاهر سازی کنم. زبان فارسی به زبان کردی و عربی و انگلیسی تقدمی ندارد بلکه هر زبان به صاحبان آن زبان مهم هست و در مرجله بعد متکلمین یک  زبان  اگر بتوانند به 4 زبان دیگر هم آشنایی داشته باشند چه بهتر و اعلا خواهد بود .

 این مورد زبان که بجث کردیم که البته موارد دیگری هم هستند که نباید به لحاظ افتراقات فرهنگی و تفکری، فرقی بین افراد یک کشور نباشد. حال ممکنه مثلا تفکر حقیر این باشد که  زبان ترکی از لحاظ دستوری از زبان فارسی و انگلیسی کاملتر است. و فرد دیگری بگوید که چون به زبان انگلیسی داستان نویسی زیادی شده پس زبان انگلیسی نهایت زبانهای دنیا هست این تفکر برای خود هر دو نفر ایرادی ندارد ولی اگر این دو نفر بگویند که همه باید ترکی و یا انگلیسی جرف بزنند این دیگر قابل قبول نیست و موجبات اختلاف ملت ها را فراهم می کند ما باید از زبانها  موجبات هم کاری و هم فکری بشر را و نزدیکی  ملل استفاده کنیم نه جنگ و دعوف ایجاد کنیم مثال خوبی در این میان مولوی دارد:

 

چار کس را داد مردى یک درم

آن یکى گفت این بانگورى دهم

آن یکى دیگر عرب بد گفت لا

من عنب خواهم نه انگور اى دغا

آن یکى ترکى بد و گفت این بنم

من نمی‌خواهم عنب خواهم ازم

آن یکى رومى بگفت این قیل را

ترک کن خواهیم استافیل را

در تنازع آن نفر جنگى شدند

که ز سر نامها غافل بدند

مشت بر هم می‌زدند از ابلهى

پر بدند از جهل و از دانش تهى

صاحب سرى عزیزى صد زبان

گر بدى آنجا بدادى صلحشان

پس بگفتى او که من زین یک درم

آرزوى جمله‌تان را می‌دهم

چونک بسپارید دل را بى دغل

این درمتان می‌کند چندین عمل

یک درمتان می‌شود چار المراد

چار دشمن می‌شود یک ز اتحاد

گفت هر یکتان دهد جنگ و فراق

گفت من آرد شما را اتفاق


کمک اردوغان به جمهوری آذربایجان قابل تقدیر اما با سخنرانی و شعر خوانی بی مسما و وظایف ما ایرانی ها - بخش اول

 

کمک اردوغان به جمهوری آذربایجان قابل تقدیر اما با سخنرانی و شعر خوانی اشتباه

با سلام حضور عزیزان .

به عنوان یک ایرانی وظیفه داریم از منافع مملکت خود دفاع کنیم و هیچوقت از اتفاقات دور و بر خود غافل نشویم نگوییم که روسیه دوست ماست ترکیه دوست ماست روزگار را سپری کنیم.

همین روسیه در زمانهای گذشته آتش هایی در دل مردم ایران بپا کرده است که حد ندارد و البته  دولت عثمانی هم  در زمان گذشته در زمان یکی از سلاطینش 9 بار به آذربایجان حمله داشته است که فعلا بحث و شرح آنها  جایش اینجا نیست و در یکی از مطالبی که بنده نوشته ام به نقل از منابع تاریخی به  این موضوع اشاره شده است. اینست که در عین همسایگی و دوستی باید حواس جمع باشیم به نظر می آید و تجربه نشان داده است کسی که دوست کسی هست البته خیلی خوبه که تا آخر دوست بماند ولی ااما اینطور نبوده و نیست و هم چنین اگر چه دشمنی در ذات خود نکوهیده هست اما قرار نیست تا ابد پا برجا بماند که برای شان می توان مثالهای بیشماری آورد مثلا  رفع موانع نزدیکی عربها به دولت اسرائیل در این روزها و یا آشتی ملت عراق و ایران بعد از جهنمی شدن صدام که موجبات جنگ دو ملت را فراهم کرده بود و شایسته است که بگوییم :

یاد  شهیدان پاک یاد باد. یاد رزمندگان و جانبازان که هنوز هم آسیب های آتش افروزی صدام را در تن مبارک خود دارند گرامی باد.  

 دوستان اتفاق پیش آمده در جمهوری آذربایجان و بیرون رانده شدن ارتش اشغالگر دولت جمهوری ارمنستان که آن کشور هم یک همسایه دیگری از همسایگان ماست توسط ارتش جمهوری آذربایجان  اتفاقی هست که فارغ از دین، کشور و مسلک برای هر فرد منصف خوشحال کننده است.

اصولا به خاک و ملک  کشور دیگر صحیح نیست و این موضوع خصوصا در دنیای امروز غیر قابل قبول هست الان مانند زمان قدیم نیست که حاکمی بیمورد و با مورد به خاک کشور دیگر حمله کرده و کشور گشایی کند موضوعی که در تاریخ خیلی خوانده ایم و آخری اش صدام دیوانه به خاک کشور ایران بود که همین او مقدمات سرنگونی اش را  فراهم کرد .

عزیزان این ها مقدمه ای بود برای عرض مطلب مهم دیگر اگر چه یاد جان باختگان و نیز جانبازان فداکار و جوانان مومن و غیور وطن در گرمای سوزان سرزمین جنوب ایران زمین حداقل کاری هست که می توان انجام داد .

بلی عرض کردم که مطلبی دارم که به چند علت باید با دوستان در میان بگذارم و موضوع وحدت ملت ایران هست. خصوصا بعد از غلبه مردم جمهوری آذربایجان که برادران دینی و فرهنگی که جز ملت ما بوده اند بر دولت غاصب ارمنستان.  که اگر خوب نگاه کنیم و منصف باشیم ملت آنها یعنی ارمنی ها هم ، هم آفریده خدا هستند و قرنها هست که در کنار همدیگر زندگی کرده ایم هر چند که ممکنه گاهی هم همسایه خوبی برای همدیگر نبوده ایم .

دوستان منازعات قومی و فرقه ای مانند جنگ عثمانی ها بر علیه ایرانیها ممکن است در برهه ای از زمان  تا حدودی باعث شده  که وحدت ملتی در کوتاه مدت حفظ شود اما نمی تواند دایمی باشد برای مثال جنگهای  بزرگ و بی مفهوم در زمان سلاطین عثمانی که اغلب هم از طرف آنها دامن زده شده است بنام شیعه و سنی( در حالیکه می دانیم  شیعه و سنی هر دو پیرو  آئین اسلام هستند ).

باید ملتها و دولتها به جایگاهی برسند که به تمامیت ارضی و فکری و عقیدتی همدیگر احترام بگذارند و همدیگر را تحمل کنند . اگر به تاریخ نه چندان دور برگردیم اگر هیتلر آن دیوانگی را نمی کرد که باعث شد 50 میلیون بنده خدا بمیرند و آنهمه سلاح و ثروت از بین رفت  و بمباران آثار باستانی  و گرسنگی و بیماری را بدنبال داشت. آیا دنیای امروز قشنگتر از این که الان هست نمی بود؟


برای مثال زن و بچه خوجالی چه گناهی عظیم کرده بودند که مورد آن  کشتار و عملیات وحشیانه واقع شدند ؟

نمی شد که دولت ارمنستان و نیز دولت جمهوری آذربایجان مثل سابق  و حتی بیشتر از زمان سابق به شکرانه اینکه یوغ بردگی دولت استالینیستی از گردن آنها و جمهوری های دیگر برداشته شده بود در آرامش زندگی کنند ؟

دوستان تا اینجای صحبت که رسیده ایم اگر چه بحث ما  مطالب مطروحه نبود ولی پایه های مطلب ما می توانند محسوب شوند. اینجا هدف بنده و روی سخنم هم با مقامات و مسئولین هست و هم با نسل جدید کشورمان . البته بنده در حدی نیستم که نصیحت کنم اما واقعیاتی هستند که باید گوش بدهیم و منطقی حرکت کنیم . بنده قبلا هم گفته ام که موضع مقام رهبری در اینکه تمامیت آذربایجان برسمیت شناخته شده بود بسیار حرفهای گفتنی داشت و یعنی این موضع از نظر اینجانب یکی از پشت گرمی های دولت آذربایجان در پس گرفتن اراضی خود بود.

و واقعا اگر چه ممکن است دولت ایران در این جنگ به آذربایجان کمک لجستیکی و نظامی نکرده ولی همین موضع که ما حقانیت تاریخی و جغرافیایی کشوری را قبول کنیم و یا حتی صبر نشان بدهیم به  افتادن خمپاره ها و گلوله های طرفین در گیر را در خاک خودمان . آیا این رضایت به حقوق و حاکمیت  ملتها نیست پس چه نام دارد ؟

اما به نظرم  ازطرف دولت آذربایجان باید  دعوت می شدیم که در یک سطح مطلوب نماینده ای در این جشن نماینده ای داشته باشیم  و اگر دعوت نشده ایم یک نا سپاسی از آن طرف بوده است و یا اگر  دعوت شده ایم و نرفته ایم یک بی خیالی از طرف ما بوده است ( که البته این موضوع دعوت از طرف آنها و رفتن یا نرفتن ما به این جشن بر بنده پوشیده هست. که پدرانمان گفته اند جایی که دعوت شده ای باید بروی . چاغیران یئره عار ائیلمه . چاغبیرمیان یئری دار ائیله ).

تا اینجای کار گذشته هست که البته با حوصله در روزهای آینده به موضوع خواهم پرداخت.

 شاید کسی که که این مطالب را می خواند  شاید بخواهد انگیزه نویسنده را در طرح این موضوع را بداند .

پاسخ بنده اینست که آذربایجان زمین هایش را گرفت و ارمنستان هم جزایش را، یعنی با خفت آن خاک را ترک کرد هر چند بنده به عنوان یک فردی از کشوری همسایه آرزو دارم در این دو کشور بعد از این هیچ خونی از یک بینی نریزد و با هم در صلح و صفا باشند .

اما موضوع و اثرات این مناسبات و اتفاقات برای  ما مهم هست :

1- چرا از دولت ما کسی آنجا حضور نداشت؟

2- چرا اردوغان آن شعر حسرت  را بخواند که درد  ما  ایرانیها حداقل از زمان مرحوم عباس میرزا  تا امروزبود . واقعیت اینست که حال دولت ما در زمان قاجار بد بوده و فتحعلی شاه  کمک مالی و غیره به پسرش نکرده و یا یارای مقابله با لشگر گر روس را نداشته ایم و بطوریکه بعد ها طایفه ها و ایرانیان غیوری در آن سوی ارس  داشته ایم که بعد از جدایی و معاهده گلستان و ترکمن چای به دولت ایران پیغام می داده اند که ما حاضر نیستیم تحت پرچم روس زندگی کنیم و حتی تعدادی از این طایفع ها به این طرف رودخانه کوچ کرده اند.  پس واقعیت تاریخی اینست که هر چند دولت ایران در آن زمان لایق نبوده و نتوانسته و یعنی لیاقت نداشته از آحاد مردم در آن زمان صیانت و نگهداری کند و نتوانسته تمامیت ارضی کشورش را حفظ کند و در خالیکه جمهوری آذربایجان فعلی بخشی از خاک ایران بوده است .

که این بحث هم جایش نیست اما زعامت اردغان هم در این کار عقلایی نبود . هر چند هر کس می تواند این شعر را بخواند  و موجب نمی شود که با  حلوا حلوا گفتن دهان انسان  شیرین شود یعنی سنگین تر این بود که اردوغان حتی به فرض یک میلیونم اگر احتمال میداد و حتی احتمال هم نمی داد  که ممکن است این شعر ممکنه دل بعضی ها را آزرده کند نباید آن را به دهان می آورد .

ایشان دعوت شده بود به یک جشن اوباید چند شعر در مورد زمینهای آزاد شده از جمله شوشا وفضولی می خواند و   جشنش را بر گزار می کرد و ناهار و شامش و شیرینی اش  را باید می خورد و خداخافظی می کرد و می رفت . کاری که رئیس جمهور خود آنجا  تا پل خدا آفرین آمد وخاکش بود حقش اما کلمه ای که موجب حساسیت و سوتفاهم شود بر زبان نیاورد   در جریان سفر با اشاره به سر حدات ایران گفت آنجا مرز دوستی هاست و به نیکی از ایران یاد برد( با عبارت اینجا دوستلوق مرزی دی ) و حتی قبلا هم از دولت ایران تشکر کرده بود که دولت ایران درخواست او را مبنی برعدم ارسال لوازم مورد نیاز به ارمنستان را قبول کرده بود.

اما باز تا اینجا هم مقدمه بود مشکل ما این نیست . مشکل ما در این است که فهم نادرست و عدم توافق بر سر یک مسایل اصولی و منطقی  باعث می شود که بنای بد فهمی های دیگری بنیان گذاشته شود.

که بماند برای روزی دیگر

 








کمک اردوغان به جمهوری آذربایجان قابل تقدیر اما با سخنرانی و شعر خوانی بی مسما و وظایف ما ایرانی ها بخش سوم

به تکرار می گویم هیچ ملتی از ملتی دیگر بالاتر نیست مگر به عمل و خوبی و نیکی . ممکنه یک زبان بیگانه  در داخل  جامعه افراد با زبانهای دیگر رشد کند و آن زمانی هست که از لحاظ تکنیک و صنایع و یا وجود یک کتب پر بار و اشعار نغز و نیز متون علمی پیشتاز باشد.

کمک اردوغان به جمهوری آذربایجان قابل تقدیر اما با سخنرانی و شعر خوانی بی مسما و وظایف ما ایرانی ها بخش سوم

زبان برای فهم منظور ها و مفاهیم و انتقال اطلاعات و نه تفوق و فخر فروشی بر دیگران. زبان یعنی اینکه بتوانیم مفاهیم ریاضی - علوم پزشکی -  اقتصاد و علوم نظری - روانشناسی ت را به دیگران انتقال داد و زندگی انسانها را بهبود بخشید . زبان وسیله ای است که عواطف انسانی و آموزه های دینی - فرهنگی - تاریخی را به دیگران انتقال داد و از دیگران یاد گرفت .اینها مواردی بودند که باید می گفتیم . و مواردی دیگر هم هست که باید بتدریج در این مقوله گنجانده شود

در بخش اول این مطلب به موضوعاتی اشاره شد که بیشتر مرور و نگاه اجمالی به وضعیت پیش آمده بود و اما در بخش دوم که به داخل کشور و روابط بین خود  ملت و اقوام آن و نیز پیشنهاد هایی به حکومتمان خواهد بود. نمی دانم که این بخش را چگونه آغاز کنم و چگونه به پایان ببرم که مثل آن شعر خوانی رئیس کشور همسایه یعنی آقای اردوغان نشود . ته دلم راضی نمی شود که بگویم شخصی مانند آقای اردوغان نداند که چه می خواند و یعنی از ته دل عرض کنم که اگر بگویم اردوغان منظوری داشت دروغ گفته ام. به نظر حقیر  اردوغان هیچ منظوری نداشت و اگر نانجیبانه و بی ادبانه حرف نزنم اصلا نمی توانست منظوری داشته باشد منتهی کمی بد شانسی آورد و از وضع موجود و احوال موجود چنین برداشت شد.

در زبان خودمان مثلی  می گوید: ایش، ایشی گورستدی (انجام کاری کاری موجب کاری دیگر شد یا انجام فعلی خود بخود موجب به سر انجام رسیدن فعلی دیگر شد).

اگر ما ت خارجی هر کشوری را نشناسیم روش ترکیه را می شناسیم . بعد از انقلاب اسلامی ،بدون شک هیچ کشوری در دنیا مثل ترکیه روابط حسنه ای با ما نداشته است اما در طول سی سال آیا دیده ایم که اردوغان همچو مفاهیمی را در برنامه خودش داشته باشد و یا یک جا و در محفلی این نیت را بر زبان آورده باشد. از آلام و احوالاتش هم نمی شود چنین برداشتی را نتیجه گرفت و بگوییم که او به خاک ما چشم دوخته است پس اگر وزیر محترم خارجه ما کمی به حوصله و صمیمی و با زبان دیپلماسی پیغام می فرستاد بهتر می شد و شاید اگر موضع نمی گرفت و در خفا یک پیغام جدی می فرستاد بهتر بود.

چرا که یک موضع گیری بد از صمیمیت می کاهد و حتی یک عده در داخل از لج مواضعی له یا علیه  یا  بگیرند که البته در ته دلشان آنجوری نیستند.  دوستان مگر اردوغان گفته بود که فتحعلی شاه خیلی خیلی عیالوار پول و طلاها را در قصر خراب شده اش نگه دارد و عباس میرزای این سردار غیور و فداکار دست خالی به جنگ بپردازد مگر اردوغان به صاحب نفوذان زمان فتح علی شاه به . ریش سفیدان توصیه کرد که بروند فتحعلیشاه را به منگنه بگذارند که برای بدست آوردن غرور ملی و چشم زهر گیری از ساری گاویر ها منظور گبرهای زرد یا همان روسها دست خالی مجددا به روسیه اعلان جنگ بدهد ؟

به متون تاریخی و شرح جنگهای ایران و روس و خصوصا جنگ بعدی را مطالعه کنیم

مگر اردوغان به ارتش تزاری روس آموزش داده بود ؟  که بخشهایی  از کشورمان را بگیرند و البته همین روسها  بعد از اینکه آن بلا را در هر حال اینها بخیر گذشت آنها هم به رفتار خود پی بردند .

دوستان هر صاحب عقیده ای و وطن پرستی باید بدقت مواظب کارهای خود باشد در این شرایط سخت و حساس حتما دماسنچ هایمان خوب کار کند

بقیه بماند برای بعد . لطفا زود قضاوت نکنید .


اما شاید عده ای باشند که  چهار چوب این حرفهای ما را قبول کنند ولی بگویند تنها زبان نیست بلکه در تعدادی از کشورها فرق گذاشته می شود در مورد ملت ها و اقوام یک کشور  ویا  مثلا روشنتر بگوییم مثلا سرمایه گذاری در کشور بین استان ها زیاد است و یا مثلا اگر زبانها فرق ندارند چرا به زبان ترکی کتاب کمتری چاپ می شود ؟

دوستان اگر کسی این سوال را برای بنده مطرح کند من برایش حق می دهم.

 

در  عالم علم و ت تاریخ مواردی هست که جالب هستند برای مثال نوشتن در مورد بعضی موضوعات سهل هست چون داده ها و مطالب فراوانی در دست هست که بتوانیم آن مطلب را تحلیل کنیم ولی در مورد موضوغاتی دیگر موضوعات واقعا سخت است مثلا بعد از سپری شدن حدود 70 سال تفکر مردم روی مصدق فرق کرده است چرا که در دوره خود او، اطلاعات در خصوص دولتمداری و عملکرد او کمتر بود ولی الان نویسنده ها دراحوال و نیات  مصدق بهتر قضاوت می کنند.و یا در تحلیل کودتای 28 مرداد  و اشتباهات مصدق و نیز عملکرد بد و خیانت کارانه انگلیس- محمد رضا - امریکا خیلی از مسایل روشن شده است.
به عبارتی دیگربعضی مسائل هستند که در آنها اشتباه کمتر است مثلا وقتی ما یک واحد و کارخانه  تولید کالایی داریم که به تولید مشغول هستیم دستگاه بسته بندی این کارخانه بدون اشتباه کالا را بسته بندی می کند و یا اگر می خواهیم  جنسی تولید کنیم  تجهیزات ما آن جنس را در قالب ها و اندازه خود تولید و با دستگاههای کنترل آن جنس را با استاندارد لازم تحویل بازار می دهد اما در تاریخ و ت و مناسبات احتماعی اینگونه اتفاق نمی افتد  رویدادهایی اتفاق می افتذ که ما انتظار آن را نداریم . مثلا اگر در کودتای 28 مرداد 1332  شاه توافق می کرد مصدق زمام امور را بدست گیرد سرنوشت
 خود شاه این نمی شد که دیدیم و یا همه می گفتند که ترامپ مجددا سر کار می آید اما نشد و یا مثلا دوست داریم که اسرائیل تضعیف شود و بلایش را از سر مسلمانها کم کند ولی عملا آن کشور  همسایه های ما را که همان کشورهای حاشیه خلیج فارس که هم مسلک و برادر دینی ما هستند با خود متخد می کند. 
یا وقتی یک داستان در مورد زندگی دو نفر و یا بدی ها و خوبیهای آنها در 70 سال قبل می نویسیم براحتی می شود نوشت چون یک داستان زندگی را می نویسیم که اتفاق افتاده است.و ما از تمام زیر و بم آن زندگی خبر داریم.   اما اگر بخواهیم در مورد یک یا دو نفر که  کمی زندگی خیلی روبراهی نداشته اند در حال حاضر مطالبی بنویسیم اولا خجالت می کشیم ثانیا ممکنه آنها  از  مطلب ما آگاه شده و از مثلا فضولی ما دلخور شود و نتوانیم به او اثبات کنیم که بابا هدف ما اینه که بقیه را حالی کنیم که اخلاق و رفتارشان مثل شما نباشد  حتی اگر مطلب ما  روشنگرانه و از دلسوزی باشد او ممکنه بره بر علیه ما شکایت کند . اینست که نوشتن این مطلب برایم کمی سخت است اما در هر حال خواهم نوشتم و امید است هم کل مردم ایران و دولت و حکومت ما مانند آن عمل کنند . بقیه در قسمت 4

آخرین مطالب