محل تبلیغات شما

حاجیه نسترن خانم طاهری که بود ؟ قسمت اول

بارها داستانهایی  را شنیده ایم که تشویشها و نگرانیهای روز اول مدرسه را بازگو می نمایند و همه ی پشت نیمکتی ها  از این روز خاطره هایی دارند .البته امروزه  هم روز اول مدرسه برای دانش آموزان  تازگی دارد  پس بدون تعارف قبول داریم که این روز هیجان و ترس دارد . هر چند برای بچه های امروزی با توجه به بیشتر شدن وسایل ارتباطی و رفتن به آمادگی و غیره تحمل آن بسا آسانتر گردیده است  و یعنی ترس دانش آموزان امروزی کمی ریخته است .  

اما آن روزها چنین نبود . خصوصا آنروزهای مکتب خانه که ما هم آنرا درک نکرده ایم .مکتب خانه رفته ها ی چورس در حال حاضر به اندازه ی انگشتان یک دست شما هم نیستند و خدا بهتر می داند که تا  داستان ما بدست شما برسد این نفرات چند نفر خواهند بود . پس قبل از ما  آنروزها یی بودند که زمان فلک بستن بود ودر زمان ما  گاهی پیش می آمد از بس برکف دست دانش آموزی چوب زده می شد که بیهوش می افتاد. حال جرم چقدر بود یا نبود نمی دانم . مثل اینکه کتک خوردن جزء مومات علم آموزی بود .

اگرچه چسبیدن به آن وضعیت ، کمی خسته کننده می شود اما دست خود آدم نیست بیرون آمدن ازآن موقعیت و بدون تصویرکردن واقعی آن هم درست نخواهد بود . روزاول مدرسه چیزی کمترازرفتن به پای چوبه ی دار واگر کمی تخفیف بدهیم کمترازسربازی رفتن آن هم سربازی های دورقدیم وبیگاری ( به نظرم ترکی کلمه بیگاری اولام باشد ) نبود. اگرچه  بیرون آمدن از این طرف آن (منظور پایان تحصیلات و استخدام و غیره )فکر آدم را در مورد آن مدارس تغییر می دهد .

اگر داریم سربازی را مثال می زنیم دلایلی داریم  و بایدکه به آنها اشاره نماییم .  سرما،برف و بوران  ، گرما ،ناامنی ، سختگیری ها ، دوری مسافت ، نبود غذای کافی ونیز لباس  ، پشه ، نبود وسیله نقلیه، نبود خط تلفن که با خانواده تماس بگیری که گاهی پیش می آمد درطول دو سال خدمت یک سرباز، بیشتر ازچند نامه رد و بدل نمی شد . بودند سربازانی که در طول 2 سال خدمت حتی یک نامه هم دریافت نکردند و نفرستادند و بودند سربازانی که از روز اول خدمت تا اتمام دوره ی زیر پرچم روی خانواده را ندیدند و این سختی ها را ازاشعار و ترانه های سرباز ی و ادبیات سربازی دهه های20 تا 50 را می توان  حس کرد . همانطور که در ادبیات زمان جنگ صدام علیه ایران  داستان قهرمانی و عاشورا گونه ی جوانان ایران موج می زند  . الان بنده دارم تاسف می خورم چرا یکی نه شد در آنروزها این گله ها و سوز گدازها ی سربازی را جمع آوری کند که برای خودش کتابی می شد .

 گفتیم که خوف روز اول مدرسه بقدری بود که خیلی ها همان اول قید مدرسه را می زدند و کتک ها ، کارهای خانه وکارهای سخت  بیشتر ازحد خودشان درصحرا ( مثلا توتون چینی و توتون کشی)رابه مدرسه رفتن ترجیح می دادند و بعد ها وقتی بزرگ می شدند و همسن و سالان خود را می دیدند که با سواد شده اند و حتی بالاتر از آن جایی استخدام و نان آورخانواده شده اند و لباس خوب می پوشند و به قول معروف تیپی به هم زده اند ، پشیمان می شدند که چرا مدرسه نرفته و مثل آنها نشده اند .

دراین ایام سخت که خدمتتان توصیف شد .  نسترن خانوم درکنارما بود ومحبت مادرانه اش را به همه ابرازمی کرد . وقتی دانش آموزی در حیاط گلی مدرسه در یک نزاع طایفه ای و لشکر کشی های دانش آموزی  نقش زمین می شد و یا یکی دیر می کرد. و یا یکی که قرار بود برای مدرسه پولی بیاورد و یا امکان نبود و یا یادش می رفت که اولی درستتر بود و دومی بهانه ُ اوفرشته ی مهربانی بود که به هردانش آموزی کمک می کرد که ازمدرسه فراری  نشود وهمه را تشویق به درس خواندن می کرد حتی واسطه ای بود بین ناظم ، معلمان و دانش آموزان  خصوصا کلاسهای بالا که گاه خطا های بزرگ و کوچک انجام می دادند و با وساطت ایشان  بخشوده می شدند بارها شده بود که با خواهش ایشان از تماس ترکه های درخت به ( درخت هیوا )، گیلاس یا آلبالو با دستهای کوچک دانش آموزان ممانعت به عمل می آمد وفراتر از اینها  گاهی او واسطه ای بود بین مسئولین مدرسه با خانواده ها .

گاه گداری می شد که معلمهای شهری به علت بعد مسافت ونبود وسیله در زمستان به کلاس نمی رسیدند و او بود که به کلاس می آمد و برای تقویت روحیه ی دانش آموزان از آنها می خواست که داستان بگویند  و بنده داستان عاشق قربانی وپری  ،سیدی ، شاه اسماعیل خطایی وداستانهای قنبر با امام علی (ع) و و نشرهایی که این قهرمانان در عالم رویا با مولا داشتند و وصالهایی که با کمک ائمه  معصومین و اولیا به سرانجام خوش می رسید و  داستانی که کرم اصلی اش را گم کرده بود  آن موقع ها شنیده ام بعدا دیگر هرگز نشنیدم ( پاییز اولار باغلار توکر خزلی – ایتیرمیشم اصلی کیمی گوزلی ) .

در روزهای زمستان درفاصله بین دو زنگ که لباسهای نازک و کفشهای ته سوراخ میانه ی خوبی با حیاط گلی و برفی مدرسه و سرمای آن نداشتند این خانوم غلام و بنده و تعدادی از کلاس اولی ها را به اتاق خودش می برد و درکنار بخاری قرارمی داد  و البته محبتش به غلام و بنده بیشتربود که تا حال رمز این توجه را نتوانسته ام بگشایم و شاید هم گشوده نخواهد شد چون محبت کردن  و داشتن قلبی رئوف  که دلیل نمی خواهد . در دستمال تمیزی که به عنوان سفره ی مدرسگی اش  بود همیشه کلوچه های روغنی ( چوچه )  و پنیر کوپه ( پنیر خیکی ) و تعدادی گردو داشت . حال غلام که  نوه ی خودش بود و امری طبیعی بود که او میدان داری کند  اما در مورد نویسنده ( حقیر )  همانطور که گفتم نمی دانم این محبت  مضاعف وکمی بیشتراز دیگر بچه ها ازکجا ناشی می شد ؟  درست بود که با بنده هم خویشاوندی داشت و من نوه ی دختر عمویش بودم  اما بودند بچه هایی که ازمن به او خویشاوند تر بودند . اما جایگاه بنده را نداشتند حتی بعد ها که بزرگتر شدیم هروقت مرا می دید می گفت تو " منیم بالامسان "  وبعد که از بی توجهی به دیگران ابا می کرد  ادامه می داد که تمام بچه های مولوی:  بالامدیلار. حتی چند روز قبل پیرمردی از بستگان می گفت به من هم می گفت : سن منیم بالامسان . و معلوم نیست که این بانوی مهربان چقدر بالا (کودک ) دا شت . نمی دانم چرا هر کسی محبت کم می آورد بالا و فرزند ایشان می شد . آخر چه رمز و رموزی  بود و او از کجا می دانست که فلان کس کمبود محبت دارد و مهرمادری اش را به او بذل می کرد  . نوری رنجدوست همکلاسی ما، یکی ازین بچه ها بود که مادرش خدا بیامرز وفات کرده بود و او چقدر به نوری توجه می کرد ( کاش نوری این حرفهای ما را می شنید و از تهران یک تماسی با من نویسنده ی مطالب  می گرفت .) ادامه دارد

تاسف و تسلیت بمناسبت در گذشت آقای حاج منصور انوری

با سلام . حدود 5 ماه بود از وب را باز نکرده بودم

مادر در شعر رخشنده ( پروین) اعتصامی

ی ,ها ,مدرسه ,، ,هم ,دانش ,بود که ,می شد ,که با ,می کرد ,را می

مشخصات

آخرین مطالب این وبلاگ

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی
اخبار قیمت ارز دلار سکه یورو book mark Jay's notes *♥ღ یـــــــگانه ღ♥* Franklin's life Geraldine's page بلاگ جزوه ننویس ** خانه دل ** Florence's memory پایگاه بانکداری قرض الحسنه